لطفاً حرکت کنید!:
لطفاً
ابرها را حرکت دهید!
سالهاست
که پُر شده
قُمقُمۀ خالی شهادتم
که از لولۀ تانک آب می خورَد
سالهاست
نوری نیامده
در کنج بسترم
این خاک!
لطفاً
تانک ها را حرکت دهید!
سالهاست
جانبازیِ عروسکِ دختر همسایه
تنهاست
زیر آن!
این شعر نسخه ی ویرایش شده ی همان شعر قبلی است که ارسال شده بود...
ای شاعر باد و طوفان ای دختر ابر و باران
مرجان دریای بحرین ای لؤلؤ بحر ایمان
تصنیف غرای نهضت ای آیه ی سرخ غیرت
تصویر آزادی و خون نقاشی "رنج دوران"
دنبال ردّ و نشانت گشتند همسنگرانت
هر کوچه و هر خیابان در شهر میدان به میدان
نام تو از جنس نور است امسال سال ظهور است
همشیره ی من صبور است، سوگند بر نام قرآن
در حال اغما و زندان، باشی نباشی مهم نیست
در جوشش و در خروش است خون تو ایوان به ایوان
*****
می بینمت می درخشی در بین میدان لؤلؤ
حبسیه های تو آیات طوفان به پا کرده طوفان
در جنگ نه مرزها تغییر می کند
نه خاک ها و نه زبان ها
در جنگ فقط عده ای زن و کودک
قربانی حادثه های زاییده از قدرت بمب و تفنگ و گلوله میشوند
خودفریبی نکنیم
بی جنگ هم میتوان اینهمه را به راحتی به مسلخ کشید..
انتفاضه سرخ پاینده
انتفاضه،جوشش خون من است
قلب من از نور قرآن روشن است
رنگ سرخ کوه و خاک میهنم
کرده عاجز توپ و تانک دشمنم
قدس ما از خون ما خونین تن است
مام میهن زخمی اهریمن است
خانه وکاشانه مان ویران شده
این خرابه بیشه شیران شده
هرفلاخن تیر دشمن کُش شده
شیرمردان وطن دلخوش شده
شادمانیّ شباب از سنگهاست
باعث پاکیّ شان از ننگهاست
سالها دشمن به ما تازانده است
پاکبازان وطن را رانده است
هم برادر داده ایم،هم باب خویش
خون آنان فلب دشمن کرده ریش
مادران ازهجرشان بشکسته اند
خواهران از داغشان دلخسته اند
انتقام خون یاران حقّ ماست
محو دشمن رابگو جز ما که راست؟
سنگ ما کاری تر از تیر ستم
وین پلیدان زین سبب در رنج وغم
تیزی این سنگ ها چون ذوالفقار
لرزه افکنده است بر هر نابکار
پیروان مکتب شیر خدا
تابعان آن امام با وفا
داد ما را سرور آزادگان
قدرت هر حمله ای بر این ددان
درس جانبازی ز عباس دلیر
بر گرفتیم ونمودیم همچو شیر
خواهران،زینب صفت توفنده اند
همچو پتک آتشین کوبنده اند
قدس ادیان،عاقبت ازآن ماست
مسجدالاقصی درِایمان ماست
ما دلیران فلسطین زنده ایم
با شهادت هایمان پاینده ایم
تقدیم به بحرین مسلمان
واژه اینجاست بیا واژه بسازیم استاد
با غم و درد بسوزیم و بسازیم استاد
واژه ها در دهن حادثه الکن هستند
واژه ها را بتراشیم و بسازیم استاد
عشق ما قدمت تاریخ بشر را دارد
یک قدم مانده که شهنامه بسازیم استاد
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عاشق اینجاست که پرگار بسازیم استاد
برای شاعره ی بحرینی و همه ی شاعرانی که قلمشان ، سلاحشان است.
... وَ گفت* : شعر تو را جاودانه خواهد کرد
که شعر در دل اعصار خانه خواهد کرد
و حرف اگر به دل آمد ، به دل نشست ، به دل ...
جرقّه می زند آخر ، زبانه خواهد کرد
نترس از این که نبینندت و نفهمندت
که شعر داوری منصفانه خواهد کرد
دل تو خون و نگاه تو خون و راه تو خون
وَ بغض از دل این خون جوانه خواهد کرد
که بغض راه نفس را اگر گرفت ، هم او
به سمت قلب سیاهی کمانه خواهد کرد
که شعر حرف خودش را نگفته می گوید
که شعر مَرد خودش را رها نخواهد کرد
نترس از تب فرعون . تو هم به نیل بزن
تو را همین فوَران جاودانه خواهد کرد
بهار با لب زیتون دوباره می خندد...
بهار موی تو را باز شانه خواهد کرد...
* حسین گلزار
سنگ
تانک و زره پوش مجهز روان
در پی آن لشکر شیطان دوان
مقصدشان غزه و قدس حنیف
نیت شان غارت و قتل سخیف
حمله سوی بیوت غزه کنند
قدس منزه به آتش کشند
شیر زنی سینه سپر کرده است
دخترکان را ز بلا رسته است
دیو پلید شرر آلوده دست
بر له طفلان به زانو نشست
طفل عرب رنگ ندارد به رو
تیر به کف عسکر بی آبرو
خرده جوان سنگ پران می دود
باد دمان نعره کشان می وزد
کامله مرد عرب رزمجو
سنگ زند بر سر تانک عدو
مرد کهنسال فراهیخته
سنگ به دامان جوان ریخته
تا بزند بر سر خصم دنی
تا ببرد خواب ز چشم شقی
در دست مسلمان زمان نماز
سنگ شود تندر آهن گداز
سنگ شود آتش سوزنده ای
گر بزند امت توفنده ای
چشمه تو هم سنگ فرا روی کن
چشم شیاطین بدان کور کن
هر چند با هزار مکافات زندهاند
اما هنوز اهل مناجات زندهاند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زندهاند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زندهاند
آل خلیفهاند نشانی که در جهان
اصحاب آن سقیفهی بد ذات زندهاند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زندهاند
آیات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زندهاند
وقتی جنون، نهایت ِ تکرار تیغ هاست
کشتن چه ساده آیت تکرار تیغ هاست!
پژواک آنچه هیتلر از خون به غار گفت
خود بهترین روایت تکرار تیغ هاست
کشتند نور را که نبیند جهانشان
شب، بهترین جنایت تکرار تیغ هاست
این اسبهای تشنه چه ویلان سَقَط شدند!
تا جاده خود، هدایت تکرار تیغ هاست
آدم! بنال کشتن هابیل شد مرض
این حاصل از سرایت تکرار تیغ هاست
وقتی که خط ِ خون و شرر مستقیم نیست
آنجا مدار، غایت تکرار تیغ هاست
رهایی
آنگاه که خداوند
پرستشگران را رها شده خواهد
کشتی بر خشکی
و مردم در دریا
راه پیمایند
به سوی سپیده دمان
پس وای بر غرق شونده گان
هم آنان که غرق شوند
غرق شدنی
یات القرمزی
شعری بخوان "اَلقرمزی " "وَالتّّین وَالزّیتون"
آیات ِ دریا را غزل کن ماهی ی گلگون
چشمان ِ " ماهی تابه ها" را سرخ تر کردی
داغی شدی بر سینه ی امواج ِ دیگرگون
جاری شدی بر شانه های خیس ِ شهری که
شد "مَجمَعُ البحرین ِ" این دنیای ناهمگون
انگار خرّمشهر دارد می شود تکرار
پُل می زند خیبر دوباره در دل ِ کارون
می آیی از آن سوی سنگرهای وهّابی
بیتُ المُقّدس می شوی در پرده ی قانون
لیلای مایی لُؤلُؤ اِ شب های شعری تو
با ما سرودی نیل را از فاو تا مجنون
در قعر ِ تاریکی نمانَد آرزوهایت
بیرون می آید عاقبت یک روز این "ذوالنّون"
ای کاش آبی می شدم یک لحظه در چشمت
از شرم قرمز می شوم در محضرت اکنون
برای فلسطین
ببین چه طالع شومی درون سر دارد
همین ستاره که در چشم خود شرر دارد
همین ستاره شش پر که موذیانه هنوز
به پاکدامنی خاک من نظر دارد
حرمسرای شیوخ عرب به کاخ سفید
درست از وسط این ستاره در دارد
زمین چنان مادر خاک کشور من را
چو داغ تازه ی فرزند بر جگر دارد
قدم به خاک فلسطین گذاشته فرعون
بگو به نیل دهد هر کسی پسر دارد
کنار هر پسری سنگ در سبد بگذار
وصیتی که اگر زنده ماند بردارد
بگو ز سینه مادر که صبر را بمکند
خدا همیشه پس از صبر خود ظفر دارد
خدا همیشه طرفدار صابرین بوده
صبور باش برادر خدا خبر دارد
اقای مسلسل!
دستمال سفید زیاد دیده ای
حالا قومی ببین که دستمال قرمز دلشان هماره
در باد تکان می خورد!
تلخ و زیبا!
بیا ای سایهسار امن هر باغ
نمیخواهد بماند بیثمر باغ
نمیخواهد پس از عمری صبوری
بمیرد زیر باران تبر باغ
بیا ای آخرین فصل زمانه
شکوه سایهسارت بیبهانه
دلت میآید آیا باغ پرپر
بماند بیبهاری جاودانه؟
در این دنیای خالی مانده از باغ
فقط وهم و خیالی مانده از باغ
بهار رفتهی ما زود برگرد
ببین آیا نهالی مانده از باغ؟
ها، افتاده، پرپر، خسته، گلها
به دنیای تهی دلبسته گلها
دوباره باغ، پامال خزان شد
خدایا دسته گلها دسته گلها
تمام لالهها را پشت در پشت
کویر تفتهی لب تشنگی کشت
به داد غنچههای تازهی باغ
برس ای مرد اقیانوس در مشت!
سحر نگاه خودت را به آسمان دادی
غروب، همنفسِ آفتاب جان دادی
سیاه بختیِ شب آن چنان تو را آزرد
که اشک های خودت را به کهکشان دادی
- "پرنده باید باشی، وگرنه می مانی"
و بعد از این سخنت سنگ را نشان دادی
تمام قصه همین است: آمدن، رفتن
چه انتهای قشنگی به داستان دادی
چه شد که باز فرو رفت آسمان در ابر
و گم شدند تمام پرندگان در ابر
به آفتاب سپردیم، شانه هامان را
کفن نیاز ندارد شهیدمان در ابر
چه قدر آه کشیدند آسمان و زمین
عجیب نیست اگر گم شود جهان در ابر
***
رباعی
تا کی به مسیر آب چون سد باشی؟
در بستر آن به خوابِ ممتد باشی؟
ماندن همه ی عمر تو را خواهد کشت
ای سنگ! تو نیز رود باید باشی
(پرانتز باز
در باز است
اما
باز پرنده نیست
باز یک سینه سرخ
قفس را در گشود
رو به آسمانی بی بن بست
و هیچ گاه
پرانتز را نبست.
شعری بخوان سکوت جهان را بهم بریز
*تقدیم به آیات القرمزی و حماسه ی بحرین
برخیز و باز هم خفقان را بهم بریز
شعری بخوان سکوت جهان را بهم بریز
این کوه های یخ زده لب بسته اند آه !
آتشفشان ! تمامی شان را بهم بریز
هر رود در مسیر تو جاریست ، بعد از این
در انحراف ها جریان را بهم بریز
خفّاش تا حوالی چشمت رسیده است
پلکی بزن توهّم آن را بهم بریز
چادر بگیر صورت خورشید را و بعد
این ذرّه های چشم چران را بهم بریز
در سازمان شعر ملل هی قدم بزن
دائم در آن نشست سران را بهم بریز
حالا که قافیه قفس شعر می شود
پرواز کن وَ شا...ی ِ... یگان را بهم بریز
زیتون به دهن کبوتری زخمی شد
برای فلسطین
این است حکایتی مصّور در خون
قنداقه و گهواره و مادر در خون
زیتون به دهن کبوتری آنسوتر
زخمی شده است و می زند پر در خون
مردم به کجا پناه باید ببرند
حالا که نشسته است سنگردر خون
دیشب دلشان هوای معراج نمود
با دیدن قبله ی پیمبر در خون
این رقص چنان میان میدان زیباست
یک دست به سنگ و دست دیگر در خون
یک سنگ برای مرگ دشمن کافیست
در اوج نبرد نابرابر در خون
تا باغچه را دست تبرها دادند
غلتید گل و سرو وصنوبر در خون
٭٭٭
دریاست دل مردم اینجا اما
سرتاسر آن تا لب بندر در خون...
از قوم شما گلایه دارم موسی
اعجاز دوباره ای بیاور درخون
بردار عصا و روی این رود بزن
تا باز کند دست تو معبر در خون
٭٭٭
از یک قفس شکسته صحبت دارد
در آخر قصه اش کبوتر در خون
دعوا با سنگ بسته
امشب می خوام قصه بگم، قصه صد غصه بگم
قصه یه شهر بزرگ، قصه میش و صدتا گرگ
یه شهر بود و یه کشور، یه قلعه و یه دلبر
یه شهر با صد ستاره، یه عشق هزار تا پیکر
داشت مردمی مهربون، مردمی مثل گلدون
خوب و صمیمی و یار، در کنار صد ایون
شهرمون بود با صفا، آروم و پاک و زیبا
اما قشنگی اون ، نبود زیاد پا برجا
یه شب هزار ستمگر، هزار تا مرد ظالم
ریختند به جون شهرو کشتند مردم عالم
هنوز که خیلی ساله، اونا نرفتند بیرون
همه اهل عشق رو بردند سوی گورستون
مردم شهر قصه، دارند یه صدتا غصه
کجای دنیا دیدی، دعوا با سنگ بسته
مقابل توپاشون، سنگ می زنند و فریاد
کجا هستند اونایی، که می رسند به بیداد
جونای بی گناه، میشن شکنجه ، زندون
کجا هستند اونا که، دم می زنن زبارون
پیروزی بوده باحق ،توی تموم دنیا
بازم برنده میشه ، توی محله ما
من می دونم که این شهر، این طور نمی کنه سیر
این شهر خدا رو داره، خدای رحمت و خیر
همیشه حول خودت روی میز می گردی
وگاه دشمن وگاهی عزیز می کردی
نشانه های شبیخون نشسته بر جانت
وجان هرچه مترسک شود به قربانت
ببین چگونه تبر ها به پشت رز رفتند!
وگرگها به کلاس زبان بز رفتند!
درخت روی زمین قطعه قطعه نازیباست
کویر حاصل اکرام ارّه برقی هاست
دلی که همدم باران نبود می سوزد
مترسکی که خیانت نمود می سوزد
هزاربغض فرو خورده تاول دهنت
زگیل سیب زمینی نشسته بر بدنت
میان پنجه شوم ستاره شش پر!
پرنده پر...وپدر پر... وکودکان پرپر
ببین چگونه جهان را به مرگ آغشتند
هرآنچه صلح و صفا بود در توراکشتند
وبعد صحنه مرگ تورا رها کردند
نگاهها به فرویدیسم اقتدا کردند
وبعد صحنه شصتی که رو به پایین است
تئاتر در وسط سینه فلسطین است
گلادیاتور زخمی ...نه! ... او نمی میرد
وکشته های تورا انتقام می گیرد
هنوز پیش تو تیمور جنگ می لنگد
وسنگ دست کسی عاشقانه می جنگد
کسی اصالت ما را به ما بچسباند
وپاره های تن غزه را بچسباند
طلوع کن که طلوعت برای ما خوب است
دل تمامی خفاشها در آشوب است
بجنگ با همه بذر دشمنی پاشان
بجنگ تا سده انقراض خفاشان
ومیخ آخرتابوت آخرین فرعون
صدای ضجه ی شیطان ترین فراماسون
بسنگ! شهر به امّید سنگ باران است
که سنگهای دلت انتفاضه گردان است
که هفت گاوکمی چاق! می خورنداینجا
کنار هم صدوپنجاه گاو لاغر! را
میان زمزمه ها ناگهان هیاهو شد
عقاب ! دست مترسک برای ما رو شد
ونیم کاسه تو روی کاسه ها پیداست
ودوزخی که سرانجام ارّه برقی هاست
ترانه های تو آهنگ مخملی! دارد
شباهتی به قوانین جنگلی دارد
حسن !به سمت مترسک نرو خطرناک است
هنوز مغز من و تو خوراک ضحاک است
از آن شبی که شبیخون زدند بیدارم
من از حکایت سلطان حسین بیزارم
وروزگار قشنگم همیشه می گاود
همیشه رد کسی را که هست! می کاود
کسی که هست!ولی نیست! عین تنهایی
درخت مرد! پرستو چرا نمی آیی؟
سنگ و سیب
باور کنید چلچلهای شد، پرید سنگ
چرخی زد و به سمت خدا پر کشید سنگ
در سینهاش فرشته دمید آنقدر امید
تا یک شهاب شد، دل شب را درید سنگ
انگار از فلاخن «داود» میرسید
از کوه و از پرنده ندا میشنید سنگ
باران گرفت، بغض «ابابیل» هم شکست
تا قطره قطره بر سر آهن چکید سنگ
«والتین» که رنگ شاخهی «زیتونِ» سبز شد
تا «طور» بی کرانهی «سینین» دوید سنگ
از گریههای دختر «غزه» دلش گرفت
بر روی خاک عکس عروسک کشید سنگ
مردی برای پرچمشان طرح تازه داشت:
ترکیبِ سبز، قرمز، مشکی، سفید، سنگ
از جوی خون گذشت و یک سیب سرخ بود
وقتی به انتهای غزل میرسید سنگ
فرات و نیل
خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
نخواب آرام، برخیز و ببین تاریخ را کوروش!
که با فرعون میخندند فرزندان اسرائیل
لب خاخامها تورات را وارونه میخوامد!!
و ژان پل میزند، رد میشود از غیرت انجیل
برای کودکان، این قومِ برتر هدیهای دارند
هزاران خوشه آتش سامری آورده با زنبیل
بدون آتش نمرودها اینبار میسوزد
گلوی «الخلیل» از ذبح فرزندان اسماعیل
کجایی تک سوار سبز؟ تا با شاخهای زیتون
بباری مثل باران بر شب چشم انتظار ایل
و «سبحان الذی اسرا» بخوان تا «مسجد الاقصی»
بخوان! ای خواندنت شیرین تر از تنزیل جبرائیل
عصا بردار تا از شرق، یاران محمد(ص) را
شبانه بگذرانی از فرات اینبار جای نیل
فلسطین جوجههای کوچکش حالا ابابیلند
و خواب آخر پاییز میبیند سپاه فیل
آیات
«بحرین» یعنی دو دریا، یعنی دو آبی که اکنون
«قرمز»تر از نام «آیات»، توفان شعری شد از خون
ابیات او جان گرفتند، تصویر انسان گرفتند
وقتی سراپای شاعر تبدیل میشد به مضمون
وقتی سراپای شاعر تندیس آزادگی بود
هر بیت او لاله میشد هر صفحه یک باغ گلگون
یک رشته شور مردّف، یک شعله خشم مقفا
یک سینه فریاد منظوم، یک سوره آیات موزون
زل میزنم در نگاهت آنجا که بی پرده پیداست
آیینهای از نجابت در عمق چشم تو خاتون!
این زخمها بر تن توست، تا پرچم سرزمینت
باشد برای همیشه رنگش به خون تو مدیون
گل میکند لاله در خون، پر میشود عالم از عشق
وقتی که لیلا بخواند در سایهی بید مجنون
خوندی که بارون بگیره تا این دلا جون بگیره
تا بوی زیتون بگیره حتی سیاهیِ زندون
لبخندی گیج برتصویرمان کشیدند. دستی ناآشنا شاخه های هستی مان را چید.
ناخن هایی خون آلود،چشما نمان را ازهم شکافت.
خوشه ی بودن را از سرزمین مان برگرفتند.
گودالی پر از مرگ برایمان کندند.
دیدگان کاغذی مان را پاره کرد.
آغوش سرد هجر را به رویمان گشودند.
دو گود کبود در نگاهمان نشاندند. اما همچنان،باغی در ته چشمانمان بود.
در گهواره ی فرسوده ی آفاق،لباس صحرا پوشیدیم. بوی اسارت گرفتیم اما مشت هایمان نور داشت.ابر داشت . آسمان داشت و خورشید.
گرچه با لبخندی پلاسیدنی از سلول های خانه و وطمنان دور می گشتیم و در اسارت آزادگی گرفتار میشدیم،اما از کوچه باغ های آسمان،جاده ای می تابید.
به خود ریگستان سکوت آویختیم وبه دشت بی فرسنگ شهادت رسیدیم.
لبان سرد نسیم صبح را لمس کردیم. نگاه نازآلود درد را دیدیم و ضربه های دلکش باران های پرصدا را شنیدیم.
با سنگ،با رعشه های دستمان،تارهای عنکبوت را نشانه گرقتیم و آن گاه بود که باغ باران خورده مان در خیسی چشمان مرگ،تر شد.
تر شد. شبنم شد. شکوفه داد و بوی بهاردر سرتاسر شهر پیچید.
و هر روز هزار با ر بهار می شود.
و از هر شکاف کالبدهای خاکی مان،گل سرخ جوانه می زند.
گل هار ا میچینیم و دوباره میکاریم.سه باره میکاریم.هزار باره...
و هر روز،درختان با انارهای عاشق شان جوانه میزنند.
و تک تک دانه های انار بوی انتظار میدهند. بوی شوق آمدن اوست که پاها را به جاده ی انتظار میکشاند و دست ها را مشت میکند تا بر دیوار کاهگلی جهان بکوبیم.
و هر روز مشت های نور،بیشتر می شوند تا جاده ها به شهر آذین بسته ی تو ختم شوند.
تا بیایی و شقایق ها را از نو بکاری.
انتفاضه
کودکی مان را ربودند. خوشه های عشق را از کشتزارهای وطن بریدند.
اما دستان من و تو زیر خاک های پلاسیده،داشت آرام و نم نمک،جوانه می زد.
انتظاری کودکانه،سیب های زندگی مان را پوسانده بود اما سیب هنوز بوی جوانی میداد و تازگی باغ های سبز...
نزدیک بود،بیخ گوش زندگی،من و تو بمیریم...اما بهانه ی مردنمان گم شده بود...
سرمان بالا رفت...
ناگهان دیدیم،بادباک های آزادی بر فراز شهر،با گلوله های آتش محو میشوند وصدای جیغ های زنی با اشک های کودکی و گریه های نوزادی درهم آمیخت و شکوه آزادی در لحظه های بودن مرتفع گشت.
گرچه خمپاره های دموکراسی،آرزوهای من و تو را،تنها با صدایی بی رونق بر آورده می ساختند اما دستان من و تو به وجد آمده بود و مرگ،مرگ را فریاد میزدند. مرگ نیز به خود بالیده بود.
جاده می پیماییم تا با رعد دستانمان،مترسک مزرعه ی کوچکمان را بیاندازیم.
هنوز ریشخند کلاغ ها یادمان بود...آن لحظه که در کوچ شان،مترسک را به سخره گرفتنند.
به آیات القرمزی که زبان سرخ برای سر سبزش مشکل ساز شده!:
گلوله از پس شعرت کمانه خواهد کرد
و عشق نام تو را جاودانه خواهد کرد
ندای زینبی ات آیه آیه خواهد ماند
و بیت بیت غزل را ترانه خواهد کرد
و جای جای زمین کربلاست ، پس آیات
علیه ظلم خروشی زنانه خواهد کرد
به سیل جاری خون ، ظلم فتح خواهد شد
درخت سرخ شهادت جوانه خواهد کرد
***
و شعر خون تو را سمت آسمان پاشید
و عشق نام تو را جاودانه خواهد کرد
قدیم به مجاهدان غریب بحرین
«کوچه های منامه»
«آل خلیفه» هم دست «آل سقیفه» می شود!
ما چشم خود را بسته ایم،تاریخ تکرار می شود
برف ها آب شد ، زمین رنگ خون گرفت
چشمان کبک های سیاست به خواب می رود!
در کوچه های «منامه»، حلقوم ها پر ز بغض
درها یکی یکی به آتش کشیده می شود!
مسمارهای «آل سعود» بر سینه مجاهدان
فریادهای «یاحسین»شان، به ایران نمی رسد!
ما دلخوشیم به کوروش و منشور کذایی اش
جلباب دختران بحرین، پایین کشیده می شود!
قومی دگر هنوز غرق طواف و زیارتند
اطراف کعبه در نماز و باز قبله گم می شود!
روم و فرنگ،آل خلیفه و آل سعود
دشمن یکی است،حیف ز دوست که پیدا نمی شود!
نزدیک می شود کاخ سفید و شورای خلیج فارس
از بس که دیده اند شمشیرها غلاف می شود!
ایام فاطمیه می گذرد و روسیاهی اش
این زخم سینه زهرا، که درمان نمی شود!
حیدر نشسته به خانه و شمشیر در نیام
چشمان ما به خواب و بحرین به تاراج می رود!
ای شاعره(1) ،دیروز شنیدم زبانت بریده اند
لکنت گرفت شعرم و قافیه از دست می رود!
شمشیر شعر تو باز دشمن کش است
خام است شعر من، که بسان شعرت نمی شود!
1-«آیات القرمزی» شاعره مبارز بحرینی
کوچه آزادی
از میان کوچه ای دلتنگ
سنگها پر می گیرند
در تکاپویی چند
بر سر و روی تباری بی رنگ
گرم و آهسته فرود می آیند
چهره هایی در هم
و ملبس به سلاح
اینک آماده سازش با خاک
- پوزه هاشان خونین
که زمین تاب فرو خوردن خونی چرکین نتواند داشت-
هلهله از در و دیوار فرو می ریزد
با ندای وطن و آزادی
فرسنگها راه می پیماید
نفرات دشمن
که دگر آب به رخساره شان پیدا نیست
به تک ثانیه ها
به عقب بر می گردند
ایچنین قامت تکبیر جوانان عرب
برتن خاک وطن
نقش می بندد
دیدی که چه ها کردی ...
ای خوبتر از جان دیدی که چه ها کردی
در بادیه سرگردان ما را تو رها کردی
یک گوشۀ چشم تو اینگونه فریبا بود
هم عهد شکستی و هم وعده خطا کردی
ما از تو جفا دیدیم اما وفا کردیم
تو عهد و وفا دیدی از ما و جفا کردی
دیدی که نمی آرد دل تاب فراق او
عزم سفر بی ما ای دوست چرا کردی
با کوه عظیم غم چون پنجه درآویزم
پشتم جو سر زلفت از غصه دو تا کردی
شهری همه پر غوغا از عزم وداع تو
امروز در این وادی هنگامه به پا کردی
هرکس که چو «سید» دل بست به خال تو
چون خیل اسیرانش زنجیر به پا کردی
جنگ است جنگ ...
آنچه می بندد دهان دشمنان جنگ است جنگ
آنچه بگشاید غُل از آزادگان جنگ است جنگ
و آنچه می فهمد زبان یاوه گویان صلح نیست
و آنچه از قلدر بگیرد او امان جنگ است جنگ
هر کجا تیغ زبان تأثیر در دشمن نکرد
منطق بی منطقان جنگ است جنگ
تن به ذلت دادن اندر صلح تحمیلی خطاست
چون حسین راهِ همه آزادگان جنگ است جنگ
رخش آزادی به بند ، اندر میان دیو و دد
وآنچه بتوان بر دارد عنان جنگ است جنگ
آنچه می سوزد اساس ظلم و ظالم را زِ قهر
چون دم تفتیده آتشفشان جنگ است جنگ
بر شط خون دامن آزادگی آید به جنگ
اندر این شط شیوه دریادلان جنگ است جنگ
بهر تشخیص شجاع و ترسو و نامرد و مرد
آنکه میدانش اساس امتحان جنگ است جنگ
تا جهان بودست و باشد ظلم و ظالم بود و هست
چاره ی ظلمت زدایی درجهان جنگ است جنگ
شهید ...
ای به رگهای زمان خون حیات و زندگی
ای سرافراز زمین ای مظهر سر زندگی
شُستی از دامان غیرت لکه های ننگ را
تو به خون پاک خود ای مایه ی بالندگی
موج آسا برکَند خون تو بنیان ستم
موج را هم از تو طوفانزائی و توفندگی
در بلندای فلک از پرتوئت حسنت گرفت
انجم و خورشید و مه، تابیدن و تابندگی
رعد و برق آسمان هم گوشه ای از خشم تو
شیر را آموختی رزمیدن و غرندگی
تا ابد بستند عقدت از ازل با حوریان
عرشیان را غبطه زین جاویدی و پایندگی
آنکه راهت را نمی پوید به هنگام حساب
نیست او را چاره ای جز پوزش از شرمندگی
در رگ سید اگر خونت نجوشد مُرده است
یا اگر هم زنده باشد مبتلای ذلت است و بندگی
پنجه های انتظار ...
پنج شنبه، زنگ آخر، پنجه های انتظار
می فشارد بر گلوی کودکان بی قرار
باز آنجا کودکی با بال های ذهن خویش
می شود دور از کلاس و دفتر و آموزگار
می پرد از این محیط بسته با گامی بلند
می دود اسب خیالش از زمستان تا بهار
او تمام فصل های عمر خود را می دود
می رسد حالا کنار میله های یک مزار
می فشارد گونه هایش را به روی سنگ گور
می کند با قبر صحبت، از سیاهی، از غبار
دست گرمی ناگهان او را نوازش می کند
می پرد حس لطیفی در تنش بی اختیار
دست او، دستان بابا را تداعی می کند
می شود این لحظه در تقویم ذهنش یادگار
ساعتی دیگر تمام غصه های کهنه اش
لانه می سازد میان سینه ی آموزگار
مُدام عشق ...
ای شاهد طلیعه عرفان سلام عشق
ای معنای صلابت و رجحان به نامِ عشق
ای الگوی تمامی هستی طلوع پاک
ای دست رنج باور سبحان مرامِ عشق
در مجلس حضور تو صد کاروان نور
صف در صف و همه در ازدحام عشق
از انتهای کلامت شروعِ روز
ای نامه ی مقدس پیمان به شام عشق
صبح از لَوای تو در نافه ی سپهر
گنج از حقایق علمت حرام عشق
زمزم به پاک بازی تو قطره ای خجل
صبر از شکوه و وقارت به دام عشق
واضح تر از رویت یک بازی عجول
تو نقش بند پلک خدایی و دام عشق
در بزم پرُ شکوه خدا شعله می زند
آن سَطوتی که می چکد از احتشام عشق
دستِ تو را به پاس محبت فشرده اند
دستی که صد بوسه بر آنش زند هُمام عشق
ای آنکه در نگاه تو صد برق زندگی
بگذار تا به پای تو افتد قیام عشق
رفتم به پای بوسِ معانی که ره بزند
در دفتر سترگ کمال و تمام عشق
دستی فتاده به گردن که ای ناتوان
چشمی نشسته به سیل قوام عشق
آن عرش خاص خدا کی حریم ماست
بهتر که بگذری از بارِ عامِ عشق
قاصرترم از آنکه تو را بنده باشمی
لیکن زِ روی ارادت و اخلاص نام عشق
ما را نوای دعوی انبیاء کجا ...
در پرده به که بماند دوامِ عشق
ای کاش حجب و حیایش از این بُوَد
تا لب نزد به جام «سید» مُدام عشق
گشایش ...
پنجره را بگشا !
گوش به قرائت شب طولانی کن
پراده های نقره ای از ستاره ها می بارد
اگر از خواب های آشفته برخیزم ، بیدارت می کنم
در سپیده بی گمان صدایی ازگندم زار خواهی شنید
پنجره را بگشا !
ببین انس آب و علف
ببین صدای بال و پر زدن شاپرک را می شنوی
رفتار خاموش خاک را می شناسی
من راوی کلامی از ابری هستم که تو خواب بودی و نا امید گذشت
و صدایی در ابهام آینه های بیدار
پنجره ها را بگشا !
پیش از اینکه کار از کار بگذرد ...
*نشان پرندگان را از که بگیرم ؟ (فلسطین)
پرندگان در دفتر فصل ها غیبت می خورند
این را فقط می دانستم و
آن شاعری که در نامه ای به خودش نوشت
خداحافظ
تفنگ هاتان را به موزه بسپارید
من شمشیر های تان را
میان خم ابروانش پنهان کردم
کشیشان باکتابان سوخته
از دروازه های اُرشلیم گریختند
و سربازان
آنقدر پرندگان مهاجر را شکنجه دادند
که شاخه های زیتون به زیر پوتین هاش افتاد
شکست آسمان نگاهم از این آدمیت
که تندیسی از سوز و آهم از این آدمیت
غزل شعله های ادب مرده در دیده حتی
زمستان فصل نگاهم از این آدمیت
که در دهکده بوی آدم نمی آید اما
به تبعید یک اشتباهم از این آدمیت
خمید آهن صبرم از زخم قابیل و شیطان
که هابیلم و بی پناهم از این آدمیت
بشر مانده در جنگل و غار و نقطه سر خط
چنان نقطه ای رو سیاهم از این آدمیت
که افتاده داس بشردست فرزند قابیل
اگر خوشه خوشه گناهم از این آدمیت
به تشعیع تابوت انسان کنون رهسپارم
که پیدا کنم رد راهم از این آدمیت
و خاکم به خاکستر آدم از جنس دیگر
که در صخره های تباهم از این آدمیت
در امواج بحرین اگر مثل نوری بسوزم
کمی رو سپید پگاهم از این آدمیت
*سنگی برای روزهای واپسین
ای خصم دست دوستی این را یقین دارد
دستان تو ماری دگر در آستین دارد
قلب سیاهت زخمی دستان تاریخ است
بغضی هزاران ساله را با خود عجین دارد
ماهی که روشن کرده شبهای سیاهت را
در پشت هر سنگش پلنگی در کمین دارد
هر کودک آرام اینجا در ته جیبش
سنگی برای روزهای واپسین دارد
یک روز سر از خواب بردارید می فهمید
هر چند اینجا خاطری چادر نشین دارد
هر کودک آواره اش وقتی تولد یافت
در ذهن سیال خودش یک سرزمین دارد
انتفاضه ی مصر
از آب گذشت آتش ِ ایل بیا
فرعون رسید تا لب ِ نیل بیا
تا موزه ی شعر بو نگیرد شاعر
با قالبِ مومیایی و بیل بیا
آی همســایه تو تفسیــرِ غــزل های منـی
تـــو مسلمــانی و از ریشـــه و آبـای منـی
سال ها پنجـــره ات بــازنشد رو به بهــار
سـروهاتان همه خشکیـد در انـدوه و غبــار
سـال ها چشـم تو جز بارش آوار نـدیـد
هیچ جز آتش و موسیــقی ی رگبـار نـدیـد
دلت از این همه اندوه تَرک خورد وشکست
بغض هایت پسِ آن کوه ترک خورد وشکست
نـــاله در وسعتِ آوارگی اََت آمـد و ماند
اشک بر غربت و بیچارگی اَت آمد و ماند
کوچه ها پُر شــده از خیمه ی بیـداد چرا؟
خـانه ی ظلـــم از انــدوهِ تــو آبـاد چرا؟
آی همسـایه بگو با تو شبِ سـرد چه کرد؟
با دلِ آینه ات ضـربه ی نامــرد چه کرد؟
بـا نگاهِ تــو من از درد به خـود می پیچم
مثـل آواره ی شبگـــرد به خــود می پیچم
آی همسایه تـو قربانی تــزویـــر شـدی
قبضه در قبضه پُـر از دشنه و شمشیـر شدی
شعله ی دربه دری حنجره ات سـوخته است
خانه و شهر و گُل و پنجره ات سـوخته است
قامتت خَـم شـده از بس نزدی پلک به هـم
چهره دَرهم شـده از بس نزدی پلک به هـم
آی مظلـــوم، دلـم خوب، تــو را می فهمد
شده معلوم، دلـم خوب، تــو را می فهمد
صبــر کن همسفـــر از راه کسی می آیـد
عــاقبـت از دلِ شب دادرســی می آیــد
خوبِ من، مهدی ی ما شافی ی تنهایی توست
چشـــمِ او شــاهدِ جغــرافی ی تنهایی توست
دگر از این همه بُن بست خبرنیست که نیست
بر تنِ شاخه ی تو زخم تبـر نیست که نیست
بــاز هم فصـل گل و خــوشه و گنـدم برسد
یــار می آید و پـایـان تهـــاجــم بـرسد
داغ گندم ( جنگ 33 روزه )
مانده ام باقی از نسلِ اوّل ، نسلِ خون و قیام و تَظلُّم
کِی به دادِ دلم می رسی تو صبحِ خوشحالی نسلِ چندم؟
باز هم زیرِ بارانِ سُربی پشتِ کوهِ درختان زیتون
پیکرِ بچه های جنوبی مانده در کوچه های تهاجم
قومِ قابیلی عصر آهن می بَرَد صبر این توده ها را
بی تو درغُربتستان دنیا بشکند روز و شب بُغض مَردُم
هی ورق می زنم جمعه ها را در شبِ انتظار تو آقا
تا بیایی و من رو به رویت دست وپای خودم را کُنم گُم
می شمارم نَفَس های خود را در تبِ قحطی نان و باران
یوسفِ من کجایی عزیزم مانده برسینه ها داغ ِ گندم
من تمام ِخوشی های خود را نذر خورشیدِ روی تو کردم
سر بِزَن آفتابِ وجودم پُر کن این خسته را از تبسُّم
*آیاتی قرمز برای آیات القرمزی
نصر من الله و فتح القریب...
شعرم از خال و خط و گونه و لب برگشته
توبه کرده قلمم باز به تب برگشته
نگران است، پریشان و پر از دلشوره
رو به قرآن زده و آمده باز این سوره:
ایها الکفر! شما مدعیان "از نیل..."
روز نابودیتان است "باصحاب الفیل"
*
باز وقت سفر غم شده و پایم نیست
مثنوی چکه ای از درد غزل هایم نیست
قبه ام آه به چنگال بلا افتاده
گذرم باز سوی کرب و بلا افتاده
کوری چشم شما ماه قدم می کوبد
حرمی هست علمدار علم می کوبد*
*
شعر من سرد شده زرد شده چون پاییز
آمده از دل تاریخ دوباره چنگیز
کینه ای با خودش از قبر برون آورده
صلحی آغشته به نیرنگ، به خون آورده
یک طرف لشکر شادی طرفی غمگینی ست
قسمت دیگری از مستند آوینی ست
شورشی در دل هر پیر و جوان افتاده
رد خونی به روی نقشه ی شان افتاده
مثل یک موج به پا خاسته توفان دارند
قصد حفظ وطن و لولو و مرجان دارند
غرق در سوز، دعا، ناله لبالب آهند
لشکر دیگری از لشکر حزب الله اند
بی کفن آمده ها روی زمین می میرند
انتقام شهدا را به خدا می گیرند
حرف این قوم همین است_اگر چه بی برگ _
یا به پابوسی ارباب مشرف....یا مرگ
------------------------------------------------------------------------------------
1.لرزه می افکند آن دم که قدم می کوبد سر زینب به سلامت که علم می کوبد
جناب کلاشنیکف!
اقای مسلسل
1.جناب کلاشنیکف!
تو راه می روی و معجزه میکنی
به هر که اشاره کنی گل سرخ می شود
2.یک دقیقه سکوت کنید
جناب کلاشنیکف!
به احترام مرگ کبوتری که نامش صلح بود
3.اقای مسلسل!
خشمت را توی سینه من تمام کن
تا با کودکان مهربان تر شوی
4.اقای مسلسل!
لطفا چند لحظه سکوت کنید
تابوت ها کفاف حرف های شما را نمی دهند
5.جناب کلاشنیکف!
چقدر گفتگویتان گل می اندازد
وقتی کودکان را با گلوله ایی در شقیقه خطاب می کنید
6.اقای مسلسل!
دستمال سفید زیاد دیده ای
حالا قومی ببین که دستمال قرمز دلشان هماره
در باد تکان می خورد
7.جناب کلاشنیکف!
سیگاری می گذاری گوشه لبت
واز پشت دود،سان میبینی مردان چشم بسته را
ونقشه جهان را تا می زنی
8.اقای مسلسل!
کبریت می زنی خشمت را
وخاکستر جهان را در خیابان های بیت المقدس می تکانی
9.جناب کلاشنیکف!
وقتی در هداسا(1) خرده های ماه را از زیر اوار انجار جمع می کنی وبه هم می دوزی
به تو نوبل صلح می دهند!
(1)مرکز درمانی هداسا یکی از بیمارستان های اسرائیل است .این مرکز به خاطر پذیرش بیماران اسرائیلی و فلسطینی نامزد دریافت جایزه نوبل صلح شد
یک حرم دل
دل سیه گشته است ، دنیا شب پرست
موسم رحل است از هر بود وهست
دل سبک دارد وحورایی کنید
حرمت از کف رفت همراهی کنید
خسته بالان خسته تر بنشسته اند
بال کبک عشق را بشکسته اند
از چه اینسان محو خاموشی شدند
همره جغد فراموشی شدند
فکر می کردند ما در غفلتیم
از تبار مردم بی همتیم
با دروغ وکذب همره می شویم
از طریق دوست گمره می شویم
غافلند از حال دلهای خراب
خانه می سازند اما بر سراب
در گمان و وهم پرپر می زنند
هیچِ هیچند وفقط در می زنند
ننگ بادا بر نوای یادشان
پوچ گردد هر چه فکر خامشان
فکر می کردند افتیم از نفس
لیک می سازند بهر خود قفس
یک قفس از جنس سرب آهنین
آه مردان ِمسلمان آتشین
آه مظلومیت زهرایِ ناب
آه ایثار علی در رختخواب
آه آن سیمای سبز آسمان
احمد مختار مبنای جهان
خانه الله ویران می کنند
خون به چشم مردم ایران کنند
قلبهامان روی هم بگذاشتیم
در حضور عشق آن را ساختیم
هر ستونش را ز رگهامان زنیم
از صدای ساز دلهامان زنیم
کوچه ،کوچه اشک مهمانی دهیم
عشق بازار است، ارزانی دهیم
شب پرستان شب پرستی می کنند
باده نوشیدند ومستی می کنند
از من وتو، ما بسازیم ورویم
همره خیل ملائکها شویم
تا نفس باقیست شیدایی کنیم
تا حریم عشق همراهی کنیم
اگر کون و مکان مجموعه گردد
زخنجر سینه ام ویرونه گردد
زنم فریاد های خانمان سوز
که تا قدس شریف آزاده گردد
همه رنگ فلسطین خون نشونه
سراسر خاک غزه غرق خونه
اگر ما هم در آن بذری فشانیم
زند امید ها از آن جوانه
کربلای غزّه
من بـــودم و تـوحّشِ قـومی پلیــد که
من مانــدم و تــرنّم خـون شهیـــد که
زیــرهجــوم سُـــربیِ رگبــار کینه ها
در دل جـوانه می زد و قـد می کشید که
با من بخوان دوباره غـزل های غزّه را
یعنی بیــــا به خلوتِ پاییــز بیــد که
از دفتــر خیـالِ پـــریشان شـاخه اش
پَـرمی کشد پـرنده ی شعری سپیــد که
دارد پیام خون و عطش در نگاهِ خــود
از مرغ خسته ای که شده ناپـدیـد که:
هر جا فُرات بود وعَلم بود وعاشقی
دستِ یکی قَلم شـد و نایی بُــرید که
*
اینجا دوباره قصّه ی سرخ شکفتن است
این شمر، این حَرمَله و این هم یزید که....
جور سامری
من آن آواره اردو نشینم فلسطین بوده نیکو سرزمینم
همان وادی که اول قبله بوده رسولان را محل سجده بوده
ز جور سامری آواره گشتم از این خواری خمیده گشته پشتم
بجای من در آن قدیس محفل شیاطین پلیدی کرده منزل
دهند شیطان پرستان را نشانه به زرین جام های کافرانه
به فحشا غرقه کرده مردمان را به مسکر مست پیران و جوان را
برای لوطیان محفل بسازند بر این کفران سر افرازی نمایند
که این شیطان پرستی در زمانه بود مر سامری ها را نشانه
جوانان شان چنین پندار دارند که خون مسلمین در شام دارند
اگر کشته شود طفلی مسلمان همه چهچه زنان شادان و خندان
تمام پرتو های دین اسلام که باشد آدمی را نیک فرجام
جوانان را زدایند از مخیله به نیرنگ و به افسون و به حیله
همان گونه که سالار جماران تذکر داد بر امیدواران
بود بیمار ذات رهبران شان سرطان کرده لانه در درون شان
نباشد چاره ای جز انتفاضه که شیطان را کند خوار زمانه
کنیم پران با سنگ و فلاخان که بستانیم از این سامری جان
رها سازد مطهر تربتم را فلسطین عزیز و مسجدم را
تو هم چشمه بخواه ار می توانی شهادت را به رنگ ارغوانی
افتاده در دستان باد امواج گیسوها
صیاد می گردد فقط دور پرستوها
وقتی که شیطان عاقبت اندیش ترباشد
باید بیفتد قرعه در دستان جادوها
ازبس که سیری ناپذیر است طبع خونخواری
چنگال حرص آزاد می چرخد در این سوها
هر وقت حاکم شد شریک دزد درشهر
همسایه بالا میرود از برج و باروها
افسوس قد سرو از چشمان باغ افتاد
رونق گرفته هرزه گی حالا لب جوها
تقدیر گلهای بهاری عمر کوتاهست
در ذهن ها پیچیده اما عطرشب بوها
آب از سر دنیا گذشت و عصر پایانیست
چیزی نمانده میرسد عدل ترازوها
زخمی تر از هر روز اکنون در تب و تاب است
رود خروشان – نیل – در اندیشه ی فرداست
روی خیابان ها پر از تکبیر می خواند
هر قطره اش بغضی ست، صد مشت است، پرغوغاست
باید مسیر راه را هموار تر سازد
سد کرده راهش را بُـتی همواره در تکرار
باید تبر بر دوش بردارد، بـیـآشوبد
درهم بریزد کاخهایی را که پابرجاست
موسی،عصایت را بیاور! مار می روید
هر گوشه لای سنگها ، از هر در و دیوار
دارند اسراییلیان از صلح می گویند!
خنجر درون آستین کهنه شان پیداسـت
یوسف ببین! دارد یهودا گرگ می سازد
با تکـه های این مثلث های سـردرگـم
پیراهنی بر روی دستانش پر از خون است
این یادگار کودکان "غزه" و "قانا" ست
***
فرعون از این آشفتگی کابوس می بیــند
افتاده زیر سنگفرشی از خیابان ها
امشب بیـا تاریخ ! با من باز هـم بنویس
این سرنوشت شوم ، سهم نامبارک هاست!
فریاد گرگ زمانه
تیر و ترکش و موشک
اندوه تو از چیست ؟
ستارگان کهکشان مقاومت
من و توایم
من و تو، ای همسنگران آسمان شهادت
در پشت خاکریزهای مظلومیت
اندوه تو از چیست ؟
بگو تا سنگ سیاهی در بر بگیرد
دشمنی را که در
قلب مظلومان عالم لانه کرده
اندوه تو ازچیست ؟
شب ناله هایمان ارغوان شفق به خود دیده
لیک بردشمن سایه ننگ انداخته
اندوه تو ازچیست ؟
گل سنگ ها
در دستهای کوچک کودکان
آغوش خارهای سیم اندام را شکسته اند
و شعله ای از موج خون
از ژرفای نگاه مادر
شراره می زند بر ضحاک زمان
اندوه تو ازچیست ؟
نیلوفران شبستان مسجد
با لاله های پیروزی
با قاصدک های رازقی
فریاد سر می دهند
پایان شب تیرگی را
" القدس لنا القدس لنا "
مرثیه
چگونه مرثیه خوان ابرها نباشم
در سرزمینی که همه ی رودخانه هایش
تو بودی
و همه ی ماهی هایش
دل بی قرار من!
برخیز ای مسلمان،بادرد هم نوا شو
بهر جهاد اکبر چون شاه کربلا شو
بر خیز ای مسلمان،خوابت حرام باشد
تا خفته ای به غفلت،این ظلم مدام باشد
بر خیز ای مسلمان،طفلان به خاک و خونند
گرگان دین به هر جا بی وقفه در جنونند
بر خیز ای مسلمان،راه نبرد بر گیر
یادی ز آتش و خون از آه سرد بر گیر
بر خیز ای مسلمان،تأخیر ننگ ننگ است
این دشمن قداره با مسلمین به جنگ است
بر خیز ای مسلمان،مسلمانی نه رنگ است
مسلمان مبارز سلاحش تکه سنگ است
بر خیز ای مسلمان،با قدرت و توانت
دوستی مشرکین را،پاک کن تو از روانت
بر خیز ای مسلمان،یک چهارم جهانی
در بر قوم اندک،چرا که نا توانی؟
بر خیز ای مسلمان،چون سیل خانمان کن
با نام حق شروع کن، دشمن را از میان کن
بر خیز ای مسلمان،چون کودک فلسطین
در خون خود فتاده در عشق دین و آیین
بر خیز ای مسلمان،سالهاست جنگ دین است
باور مکن ز مشرک که موضوع زمین است
بر خیز ای مسلمان،سلاح و توشه بر گیر
گر عاشق ولایی،زینجا راه سفر گیر
بر خیز ای مسلمان،آنجا جنگ و جهاد است
فردا روز قیامت،سوأل عدل و داد است
بر خیز ای مسلمان،هر گوشه جهانی
از خود دفاع کن ای دوست،با هر تاب و توانی
بر خیز ای مسلمان،نگو که در امانی
ببین که در کمینت،این جانوران جانی
بر خیز ای مسلمان،آزاده زندگی کن
تو خود مرد عمل باش پایان بردگی کن
بر خیز ای مسلمان،قدس عزیز تنهاست
طفلان به زیر آوار،آتش به جان زنهاست
بر خیز ای مسلمان،سالهاست جنگ دین است
آتش توپ دشمن بر جان این زمین است
بر خیز ای مسلمان،راهی جبهه ها شو
بشتاب سوی معشوق،از جان خود جدا شو
برخیز ای مسلمان،چون فریادی بلند است
بگسل بند اسارت،هر مظلومی به بند است
بر خیز ای مسلمان اگر ((حصین)) یاری
طناب وابستگی،از گردنت در آری
یک گوشه از خاک زمین انگار رنگین است
لبنان ترین سیب جهان امروز خونین است
پیداست بر ان سیب جای وحشی دندان
آدم !نه... حوا!نه...کاریست از شیطان
چنگی ست وحشی کال هارا سرخ می چیند
حتا بهشت سیب لبنان را نمی بیند
کافر شده آیات ناب تین وزیتون را
برسرزمین های مقدس مرزی از خون را-
-هی می کشد از آتش وضجه نواری سرخ
برزخم های خاک "غزه" پنبه زاری سرخ
ابری فرو خورده "بلندی های جولان" را
اما نه تعریفی نخواهد کرد باران را
برشاخه ی زیتون ها باروت می روید
جای همه گهواره ها تابوت می روید
ساکت!صدای انفجار بغض می اید
شاید بیاشوبد شبی خواب جهان ،شاید!
می بارد از چشمان سرخ بندر "حیفا"
باران خون دسته دسته شاه ماهی ها
شصت و سه سال بعد ...
زمین در گودالی به عمق تاریخ دست و پا می زند
شمر
با کت و شلواری جدید
به گندمهای تمام دنیا فکر می کند
به نانی که طعم نفت می دهد
امروز که اینها را می نویسم
شصت و سه سال از بستن راه آب می گذرد
شصت و سه سال از آخرین نفسی که زیتونها کشیدند
و هنوز رد موشک از گلوی شش ماهه ها پاک نشده
چشمان حرمله اوج گرفته اند
تا با فرکانس های قوی
حتی خبر شهادتمان را با تیر بزنند
خلخال پای رقاصه های عرب
گلوی بریده ی ماست
این روضه را هر شب BBCزمزمه می کند
و من خبر دارم که هیچ مردی از شنیدن آن دق نکرده است
حتی بر خویش هموار نمی کنند
رنج کشیدن آهی را
دنیا کوفه ی مکرری ست
در استقبال ما
که اگر بالای نیزه هم قران بخوانیم
لبهایمان را به آتش می کشد
اما پرندگان ما عقیم نیستند
آنها روی سنگ خوابیده اند
تا آزادی را به دنیا بیاورند!
با شکنجه، مرا بکُش بر دار
جسدم را به آب ها بسپار
من پُر از آفتاب خواهم شد
پدرم را بگو؛ یکی کم شد
جلگه را تا خلیج، می رقصم
چه کسی گفته از تو می ترسم؟
خواب دیدم درخت خواهم شد
پیش بُت ها نمی شود خم شد
گر چه سنگ اید، گر چه سنگین اید
سنگچین اید و ضربه می بینید...
از پسِ کوه، می رسی، کی صبح؟
مردِ نستوه! می رسی، ای صبح!
از گلوی تو آب می نوشم
با شهیدان، شراب می نوشم...
دست با دشمنانِ مان دادید
خانه را هم به میهمان دادید
خائنینِ مدینه و مکّه
خوب اسلام را نشان دادید
شعر خواندم؛ شکنجه ام کردید
کودکان را، به پاسبان دادید
روزی از ما سوال خواهد شد-
به کدامین گناه جان دادید؟
به همین «برگ» ها، به «آیات» اش
به همین ها که سوخت در آتش
میوه دزدان به باغ می آیند-
دسته های کلاغ، می آیند-
ولی این جاده رو به بن بست است
جاده، با رودخانه همدست است
تا گلاویز شد؛ شب و فانوس
رودخانه، رسید اقیانوس...
دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را
صفین در راه است ... به روز های بیداری
ای باد ! غمگین باش ، تنها برگ می ریزی
با ریشه می ترسی بجنگی باد پاییزی
با ریشه می ترسی بجنگی ، ریشه می ماند
فرهاد اگر افتاد ، جای تیشه می ماند
ای باد ، یادت باشد اینجا خاک شیرین است
اینجا قسم به تین و زیتون «طور سینین» است
باکی ندارد باغ وقتی برگ ریزان است
چشم جهان روشن که پایان زمستان است
مردان کفن پوشند ، وقتی باد می آید
آبی نمی نوشند ، وقتی باد می آید
دلدادگی باقی ست تا دلدار برگردد
با خاطرات روشن دیدار برگردد
این خاک آماده ست بوی خون بگیرد باز
تا قصه ی جنگیدن انصار برگردد
شبلی پرستان را بفرمایید بنشینند
منصور می خواهد به روی دار برگردد
نانی اگر در سفره هاشان نیست باکی نیست
خورشید شاید سوی گندم زار برگردد
مسجد به مسجد خون شده محراب ها امشب
وقتش رسیده از سفر مختار برگردد
ای باد جوشان است قلب مردها اینجا
دلتنگ باران است قلب مرد ها اینجا
این خاک سرمست صدای پای مالک هاست
آن جا که جای شیعه باشد جای مالک هاست
بر دوش مردان کیسه ی نان است این شب ها
حرفی نمی جوشد به جز تکبیر بر لب ها
شمشیر می خواهند مردانی که در راهند
وقتی شهادت نیست رضوان را نمی خواهند
خونی نمی ریزد اگر باران نمی گیرد
جز با شهادت رزم شان پایان نمی گیرد
تاریخ ! شاهد باش مرگ قاصدک ها را
دستی که بر می دارد از سفره نمک ها را
تاریخ ! شاهد باش هر خونی که می ریزد
از سوز پُر کرده ست یاد نی لبک ها را
آل سعود ، آن ها که می خواهند در کعبه
از ترس پر سازند اعجاز ترک ها را
آن ها که با یاد احد کابوس می بینند
هرگز نمی فهمند حرف شاپرک ها
تاریخ ! شاهد باش ده قرن است گمراهان
در خواب می بینند تاراج فدک ها را
***
ای شیعه ! پیکاری چو صفین است این شب ها
خونین ترین شب های بحرین است این شب ها
عشق خاک وطن بود ... برای کودکان سرزمین بیداری
دوباره داد بزن ، آروزی جنگ نداری
بگو به مردم دنیا ، بگو تفنگ نداری
بگو به مردم دنیا که عشق خاک وطن بود
بگو بدون همین خاک آب و رنگ نداری
بگو که قصر نشینان شبی شوند پریشان
بگو بگو به جهان خانه ای قشنگ نداری
به نقشه های جهانگرد ها که خیره نبودی
برای ماه شدن باکی از پلنگ نداری
نه خنجری ، نه سپاهی ، نه شاهزاده و شاهی
شبیه رسم ابابیل ، غیر سنگ نداری
برادران تو را سایه ها به خاک کشاندند
برای بوسه به این خاک ها درنگ نداری
جهان برای تو این سرزمین شرقی دنیاست
بگو هوای غزل خوانی فرنگ نداری
دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را
برای مردم مظلوم بحرین
شیعیان! فرصت دیر آمدن و کندی نیست
فرصت تنبلی و با همه کس تندی نیست
دهکده سطح زمین است که دارد آشوب
شده شیطان به همین تیغ کشی ها منصوب
باز در دهکده خون دلی افتاده به راه
موج آرام ولی ساحلی افتاده به راه
رقص شمشیر خداوند عجب دیدنی است
خار از دهکده با هلهله برچیدنی است
خاک بحرین در اندوه زمین گل کرده ست
عاشقی میل رسیدن به تکامل کرده ست
شیعیان! فرصت خوبی ست که عاشق بشویم
همنفس با گل زیبای شقایق بشویم
رد خون از سر و پیشانی بحرین روان
و همه اهل دلان از غم دل، دل نگران
موسم دل دل و صبر و سر پا ماندن نیست
موسم دیدن و از خوف و خطر خواندن نیست
باز هم ابرهه با لشکر فیل آمده است
کعبه بر هیبت شیعه به دخیل آمده است
یک نفر کاش غم و درد مرا می فهمید
معنی سوختن سرد مرا می فهمید
یک نفر کاش به خون کوچه ی ما سر می زد
خانه های تپش و عاطفه را در می زد
کاش مولای غریبان جهان می آمد
چشم نرگس به شقایق نگران می آمد
کاش می آمد و رخساره برافروخته بود
باز شهر دلش از غمزدگان سوخته بود
کاش می آمد و باران صفا می بارید
وسط کوچه ـ همین کوچه ـ خدا می بارید
مرد بارانی احساس می آمد ای کاش
تیغ طوفانی عباس می آمد ای کاش
چادر خاکی و دیوار و در و شیون و درد
چشم خیس و نگران و دل خون یک مرد
ضجه ی کودکی آشفته میان کوچه
شرر انداخته همواره به جان کوچه
کوچه امروز مسیر وزش طوفان است
چان پناه دل دیوانه فقط قرآن است
شیعیان! وقت قیام است قیام است قیام
کار ابلیس تمام است تمام است تمام
غم چرا؟! دوره طاغوت به پایان آید
مرد طوفان و خطر تا که به میدان آید
زخم تاریخی مان خوب شود غم مخورید
وضع این دهکده مطلوب شود غم مخورید
چند روزی فقط آیینه ی دریا ماندن
در بر موجِ پر از کینه سرِ پا ماندن
عاشقی رمز حیات است نمان دور از عشق
دوری از عشق، ممات است نمان دور از عشق
یکی از دور نه! نزدیک تو را می خواند
ذکر طوفانی لاحول ولا می خواند
تیغی امروز سرش را به مصاف آمده است
گریه را در وسط خون به طواف آمده است
چه کسی بود صدا کرد خودش را شیعه
یک دو رکعت غم و طوفان و خطر تا شیعه...
7 اردیبهشت 1390 – گراش
فلسطین)
می خواهم اعتراف کنم
که گاهی دل بسته ام
به نظامی که جهانی اش می خوانند
آنگاه که کویت را آزاد می کردند
طالبان را از کابل
به کو ه های تورابورا می تاراندند
صرب ها را از بوسنی و کوزوو
و زمانی که صدام را
بر دار می کردند
باید اعتراف کنم
که گاهی برایشان
کف زده ام و هورا کشیده ام
.....
به صداقت شان ایمان می آوردم
اگر فلسطین نبود
اگر فلسطین نبود
فلسطین زیتون نیست
نارنج نیست
گلوله نیست
سنگ و فلاخن نیست
نان و آب
شعر و جایزه نیست
ابزار سیاست و
تبلیغ حزب نیست
فلسطین
نقطه عطف روزگار ماست
وقتی نقاب ها را فرو می اندازد
جایی که ادعا ها
رنگ می بازند
وقتی محکومیت ۶۰ سال آوارگی
وتو می شود
محمدالدوره وتو می شود
وقتی در آغوش پدر
تیرباران می شود
شیرخواره های غزه وتو می شوند
وقتی بمب های خوشه ای
روی شان آزمایش می شود
وقتی زراد خانه های هسته ای اسراییل را
رها کرده اند و
سنگ را
در دست کودکان فلسطینی
بسته می خواهند
تا رسوایی ژست های تبلیغاتی حقوق بشر
عالمگیر شود
چنانکه دشداشه های مرصع عربی
عریانی غیرت سران عرب را
هرگز نمی پوشاند
(انتفاضه)
سنگ بود
کبوتری که با شاخه زیتونی در دهانش
دست به دست می شد
بیهوده نیست
که سنگ روی سنگ
بند نمی شود
(گنجشک)
همیشه خیال می کنم
گنجشک های فلسطینی
با بقیه ی جاها فرق می کنند
آنها وقتی کودکی سنگی بر می دارد
فرار نمی کنند
راس بر نیزه ی اهالی کوخ
استقامت، نبرد، رمی شیوخ
بحر خون کربلا و کاخ ستم
انتفاضه، غرور و سنگ و کلوخ
از معنی آیه ها اگر می ترسند
از شأن نزول بیشتر می ترسند
ما تیشه به ریشه خلافت زده ایم
این است که از اسم تبر می ترسند
THE WANDERING PALESTINIAN , oh dears
Is inside the oven of human burners
Where are looking the world eye sighters
Where is the anger of world care takers
By Iranian poet : Mehdi Farzeh
ترجمه:
فلسطینی سرگردان
در کوره ی آدم سوزان
کو چشم جهان بینان؟
کو خشم جهانبانان؟
یک جزیره ی تنها
آنچه می چیند زمین از میوه ی رخدادها
ریشه دارد ریشه در اندیشه ی خردادها
برگ های نارون در دست مرطوب بهار
می وزد موسیقی روییدن شمشادها
با مسیحای نسیمی از صلیب سروها
در چمن پیچیده چندی عطر مریم زادها
هفت سین امسال اگر چه طعم شیرینی نداشت
می گذارم لای قرآن عکسی از فرهاد ها
عمرمان سال نود دیگر نمی بیند اثر
روی تقویم از هزار و سیصد و هشتاد ها
خوش به حال روزگاری که فریدونی شود
سرزمین رستم . آرش. پارس ها و مادها
ای خلیج تا همیشه یک سونامی در تو نیست؟
می رسد وقتی به گوشت این همه فریادها
یک جزیره بی پناه و تشنه ی امواج توست
تا بکوبی بر قصور این یزید آباد ها
از صعود خنجر ای آل خلیفه ! خوش نباش
نیل هم دل کنده اکنون از مبارک باد ها
گیرم از سطح خیابان ها به دریا ریختید
لوء لوء اندیشه را کی می برید از یادها
کربلا ثابت نموده با سر یاران عشق
خون همیشه می شود پیروز برفولادها
طناب ها
طنابها نفسم را نفرنفر خوردند
و گوشها همگى شان از این خبر خوردند
چه جادههاى عجیبى مسیر عشق شدند
که ردّ پاى مرا هم در این سفر خوردند
به جاى عافیت و لحظههاى منبسطش
همیشه خاطرههاى من از خطر خوردند
خیالهاى پر از گندمى که مىپختند
به چشمهاى یتیمم دوباره برخوردند
اگر چه وارث امروز عمرها فرداست
همیشه ناپدران سهم این پسر خوردند
سکوتهاى هوسگاه دستهاى سیاه
از آبروى خداوند معتبر خوردند
هنوز عاشق برفند و کاجهاى بلند
کلاغهاى شرورى که مغز خر خوردند
ریشههاى باور
مورهایى ریشههاى باورم را مىخورند
فکرهاى ساقههاى بى سرم را مىخورند
انعکاس رویشم را زندگى در هم شکست
مرگها ته ماندههاى پیکرم را مىخورند
تا نروید شعلهاى از خاطراتم در زمین
بادهاى هرزهاى خاکسترم را مىخورند
ازدحام هولناک غصّه هاى نسل عشق
خوابهاى آرزوى بس ترم را مىخورند
برّه آهو مىشوم از ریشه پایم مىبرند
تا کبوتر مىشوم بال و پرم را مىخورند
رویش شوقى ندیدم دستهایى زود رس
میوههاى روزهاىآخرم را مىخورند
کور بودم کاش اى چشمان تاریخ زمین
تا نمىدیدم که خاک کشورم را مىخورند
اینکه پایان غزلهایم سکوت آلودهاند
بغضهایم حرفهاى دیگرم را مىخورند
یک روز....
از همان راهی که آن را بسته اید
بی گمان ،یک روز می آید بهار
بر خلاف میلتان رد می شود
از میان سیم های خاردار
بر خلاف میلتان گل می کند
در گلوی بلبلان آوازها
لاله می رویدهزاران،زرد و سرخ
در کنار چکمه ی سربازها
ابر های تیره باران می شوند
آسمان پر می شود از شعر و رنگ
هیچ کاری بر نمی آید دگر
از غل و زنجیر،از دست تفنگ
مطمئن باشید این کوه یخی
فتح خواهد شد به دست آفتاب
پیش چشم مات و مبهوت شما
می شود برف مسیر عشق،آب
شب آمده
دکمه های پیراهنش را باز کرده
و هر ستاره
سوزنی ست
که می دوزد چشمانم را
به در
به ماه
به راهی که از آن بازنگشته
می گویم
در همین نزدیکی ها با کسی شام می خورد
دلم اما
سر زدن به همه ی بیمارستان ها را
بیشتر دوست می دارد.
*این نیمایی زمانی سروده شد که خبر شهادت او را خواندم ...
ابرها سیاه
ابرها خموش
ابرها تمام بغض
منتظر نشسته ام میان بالکن
آسمان ولی دوباره دیر کرده است
***
در حصار قابِ آینه
تیغ صورتم
دقیق
بر رگم گیر کرده است
تیغ تیز صورتم چقدر می بُرد
چقدر می بَرد مرا
به چهره ی بدون ریش و ساده ام
[به کودکی]
تیغ صورتم
درست
بر رگم گیر کرده است
چه لحظه ی مبارکی
تیغ
جیغ می کشد
روی سطح زندگی
تیغ
دائما مرا مرور می کند مرور می کند
تیغ صورتم چقدر تیز می برد.
***
نه!
کافرم مگر؟
که مثل شاعران کافه ای
خود کشی کنم
لا اقل چند روز می شود
_مثل تو_
نماز با من است
***
ابرها خموش
ابرها سیاه پوش
منتظر
ایستاده ام میان بالکن
***
آیه های سرخ ایزدی لگد شدند
آیه های سرخ ایزدی لگد
زیر پای نسل عبدود شدند
آیه های سرخ ایزدی فدای پایداری خلافت حَمَد شدند
آیه های سرخ ایزدی شهید شهوت سیاه دیو و دد شدند
آیه های سرخ ایزدی
قطره قطره
ریختند بر زمین
آسمان چرا هنوز ساکت است؟
***
بعد تو چه فرق می کند
زندگی و شاعری؟
بعد تو چه زندگی؟
کدام شاعری؟
مرده باد آنکه بعد تو
در هوای زندگی
شاعری کند
مرده باد
شاعری که بعد تو
زندگی کند
***
ابرها تمام بغض و کین
ابرها سیاه و خشمگین
آسمان نشسته های های گریه می کند.
ابرها قیام کرده اند
کار ظلم را تمام کرده اند
لطفا کلیک کنید:
سرگذشت آیات القرمزی به نقل از وبلاگ دوست شاعرمان داوود صالحی
زیر تیغ نفاق آلسعود
میشود عشق مثله در بحرین
میتراود دوباره در عالم
عطر خورشیدی قیام حسین
فرصت همدلی و هم نفسی
روز همبستگی ملتهاست
نوبت اهتزاز آزادی
خاک در دست راست قامتهاست
شد جهان از شب ستم آزاد
با پیام نجات بخش امام
با سلام بلند بیداران
شد جهانگیر عزت اسلام
یمن و مصر و اردن ولیبی
همه جا رد پای بیداری است
باز امروز شور عاشورا
در دل پاک عاشقان جاری است
منتشر میشود قیام حسین
زیر باران موشک و باروت
دارد امروز امت اسلام
ریشه در خاک و شاخه ملکوت
همه از نسل آب و آینهایم
سنی و شیعه همدل و همراه
بال در بال و شانه در شانه
اهل یک آرمان و در یک راه
میرسد روزگار شیرینی
که همه زیر یک علم باشیم
در ره اعتلای آزادی
عهد بستیم همقسم باشیم
ای شاعر باد و طوفان ای دختر ابر و باران
مرجان دریای بحرین ای لؤلؤ بحر ایمان
تصنیف غرای نهضت ای آیهی سرخ غیرت
تصویر آزادی و خون نقاشی رنج دوران
دنبال ردّ و نشانت گشتند همسنگرانت
هر کوچه و هر خیابان در شهر میدان به میدان
نام تو از جنس نور است امسال سال ظهور است
همشیرهی من صبور است، سوگند بر نام قرآن
در حال اغما و زندان، باشی نباشی مهم نیست
در جوشش و در خروش است خون تو ایوان به ایوان
میبینمت میدرخشی در بین میدان لؤلؤ
حبسیههای تو آیات طوفان به پا کرده طوفان
برای لحظهای چشماتو ببند
همسفر شو با نسیم به شهر خون
شهر نه اینجا شبیه قفسه
با پرندههای زخمی نیمه جون
بعضیا جون میکنند کنج قفس
نه برای اینکه ابو دون میخوان
واسه اینکه حرف آزادی زدن
جرمشون اینه که آسمون میخوان
اینجا مسجدا رو ویرون میکنن
همه پشت میلهاند به جرم دین
ستون کاخشون استخون ماست
فریاد و سر میبرند بیا ببین
نمیدونم کیه پشت اون نقاب
که میترسه از همه پرندهها
نمیدونم چی بذارم اسمشو
وقتی وحشیتره از درندهها
روی شیطون و سفید کرده و باز
توی فکر حیله تازه تره
دست و پا میزنه واسه زندگی
وقتی روی موج خون شناوره
هر چند با هزار مکافات زندهاند
اما هنوز اهل مناجات زندهاند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زندهاند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زندهاند
آل خلیفهاند نشانی که در جهان
اصحاب آن سقیفهی بد ذات زندهاند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زندهاند
آیات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زندهاند
این باغچه را خزان نخواهد فهمید
صد جنگل بیکران نخواهد فهمید
افسوس که مثل گریه ی اقیانوس
لبخند تو را جهان نخواهد فهمید!
اندوه بهار از دهنت می ریزد
از شیوه ی سرخ سخنت می ریزد
آیات جهاد است که قطره قطره
بر دفترم از زخم تنت می ریزد!
همدست شدند و چاه را دزدیدند
این یوسف بی پناه را دزدیدند
شب بود و به خواب رفت این بار پلنگ
یک قافله گرگ ماه را دزدیدند!
مرثیه ی بی اجازه ای آورده ست
بر دوش خودش جنازه ای آورده ست
تو زنده ای و صدات در من جاریست
تاریخ دروغ تازه ای آورده ست...!
*ترانه ای برای آیات القرمزی
نام تو در باران
نام تو در رنگین کمان هفت رنگ سرخ
نام تو در گلها و گلدان ها
نام تو در مرجان و مروارید دریاهاست
تو دختر آواز جاشوها
نام تو در آیات قرآن ها
این شعر را نذر صدای روشنت کردم
ای دختر بارانی طوفان
فریاد تو پیچیده در رایات
آیات یا آیات یا آیات
***
نام تو خونین است مثل شعله ی یاقوت
نام تو نام دیگر زخم است
نام تو نام شمعدانی ها و شب بوهاست
نام تو نام توست
آوازخوان خوش صدای زندگی در کوفه ی اموات
آیات یا آیات
***
من نیز گاهی مثل تو آواز می خوانم
من نیز نجوا می کنم شعر تو را با خویش
اما صدای تو صدای کشتگانی بود
که پیش از این آواز می خواندند
که بعد از این فریادشان تا هفت گردون بال می گیرد
در کربلاهایی که در امروز و فردای جهان جاری ست
من هم هم آواز تو هستم گاهی از اوقات
آیات یا آیات
***
کاری کنید ای دست های شعله ور
ای چشم های سرخ
ای کوچه های سر به زیر غرق در فریاد
ای کاخ های هفت رنگ سبز
کاری کنید ای ساربانان شب اعراب
در شط خون تنهاست
این ماهی قرمز که از تنگ سیاهی ها برون افتاد
تنهایی ما را پناهی باش
یا قاضی الحاجات
تنهایی ما نه،
تنهایی آیات...
***
یا قاضی الحاجات می بینی؟
این خادمان خانه ات
این بندگان بندی خویش اند
این پای بندان به دنیا
آل نامردی
این تیغ بندانی که بر ما آب می بندند
گرچه مسلمانند
در کافری از کافران پیش اند
آل خلیفه آه
آل سعود افسوس
آل طمع هیهات
صد مرحبا آیات...
***
باران گل باریده در لؤلؤ
باران گل باریده در لیبی
این مصر طوفانی ست
این گردباد از جانب صنعاست
صبح است در جان جهان
صبح است در بحرین
صبح است در شامات
فردا در این بیداری ناگاه
ارض فلسطین می شود میقات
آیات یا آیات یا آیات!
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰- دهلی نو
مضمون سطرهای بلندی
در گوش جهان
قرمز پریده در صورت تو را
گریه می کند
دو ابروی ظریف
پژواک ثانوی چشمت را
تلفیق خنجری که نمی برد
قرمز پریده در صورت تو را
گریه می کند
جناس موازی صدایت
سطرهای اذان تو را
قنوتی که نمی برد به اوج
قرمز پریده در صورت تو را
گریه می کند
در سطر آخر اسمت
متکلم مع الغیر
کارش به کجای جهان کشید
گریه کنان
قرمز پریده در صورت تو را
آه می کشد
آهستگی این زمزمه
در بخش عاشقانه شب
لبهایت را
آه نازنین
لبهایت را
چه گریه های قرمزی
پیش از وقوع ندبه در چراغ سحر
طی شد.
نبض ماه رابگیر
آیه های سرخ را
روی سوره ی جهان بپاش
طرز تازیانه برصدا بخوان
دختری
نشتری شد و
در نخاع ظلم
رد خون کشید
تمام بودنت، آیات آیات
نگاه روشنت، آیات آیات
تو و درد دلت، بحرین بحرین
تو و زخم تنت، آیات آیات
نگاهت، شوق چشم اندازها بود
دو بالت حرمت پروازها بود
چه آیات قشنگی خواندی، انگار
گلویت چشمهی آوازها بود
تقدیم به خواهر مظلومم آیات حسن یوسف القرمزی
حسن یوسف
سر سبزی نوبهار اینجا مرده ست
چون خاطر شاخه برگ ها آزرده ست
گل ها ز تاسف سرشان پایین است
در باغچه حسن یوسفم پژمرده ست
هشدار
گیرم منش خلیفه می سوزاند
همچون روش سقیفه می سوزاند
اما اگر آیات خدا شعله کشد
هر آیه ی این صحیفه می سوزاند!
ساکت
در کوچه زدند مادرم را ... ساکت!
دیدید غم برادرم را ... ساکت!
امروز دگر سکوت ما جایز نیست
کردند شکنجه خواهرم را ...
تقدیم به روان پاک شهید آیات القرمزی
نام غزل:
یک دختر از سمت ِ خدا تکثیر شد تا......
یک دختر از جنس ِ غزل تکثیر میشد
با یک ردیفِ سخت در یک دفترِ سرخ
با لهجه ی آبی ترین بال ِ کبوتر
پرواز میشد آسمان را ، با پر ِ سرخ
تکبیر میشد رقص ِ خونرنگ ِ اَذان را
وقتی خدا در نغمه ها یش نقش می بست
هم لهجه ی محراب ، در یک سجده ی سبز
قَدقامتش شمشیر میشد ، دختر ِ سرخ
در دفتر ِ تاریخ ، باید ثبت می کرد
با جوهرِ ِ دریای قرمز ، یک غزل عشق
از جنس ِ طوفان ِ قلم بود و خروشان
در واژه هایش ،دختری در سنگر ِ سرخ
باران شد و فریاد زد شعر ِ عطش را
تا قطره قطره ترجمان ِ درد باشد
تا چشمه باشد ، رود باشد یا فراتر
تفسیر ِ اقیانوس باشد ، باور ِ سرخ
حالا میان ِ ماست با لحنی صمیمی
در سایت ها ،در روزنامه، در خبرها
یک دختر از سمت ِ خدا تکثیر شد تا
در ذهن ِ ما جاری بماند کوثری سرخ
کردستان-شهرستان بیجار
هر چند پشت قافیه در سوگ تو خم است
آیات آتشین کلام تو محکم است
آیینۀ تو شعر تو، شعر تو خون تو است
خون تو نقطه ای ز کتاب محرم است
در های و هوی پوچ نداهای گنگ و گول
بهر صدای پر هیجان تو جا کم است
پشت طلسم شعبده، دنیا تو را ندید
این بی نشانی تو نشانی ز فاطمه است
پیش خلیفه سودۀ حیدر ستوده ای
در دادگاه شعر تو هیزم فراهم است
سوداگران نام حقوق بشر به نفت!
این شوق دست و پا زده در خون هم آدم است
این سیب سرخ سر به صلیب، ای صلیب سرخ!
دخت فصیح مام مسیحاست، مریم است
آه، ای کلیددار حرم، شرم بر تو باد!
این حرمت شکسته، تن پاک زمزم است
قربانیان غربت این رستخیز عام
نذر قیام حضرت موعود اعظم است
شبنم صفت، مقدمۀ صبح می شود
در این مصاف، خون تو خط مقدم است
باز انقلاب کرده به پا روضۀ حسین
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»...
برای "آیات القرمزی " و همه ی بانوان بحرینی
با خون دل آغشته کن پیراهن ات را
زینت بده!با زخم ها جان و تن ات را
شمشیر را بردار و با رقصیدن خویش...
عاشق بکن کل سپاه دشمن ات را
ای شهرزاد قصه ی دیو و پری ها!
در خواب هایم دیده ام دل بردن ات را
*
همراه صد ها آسمان گنجشک عاشق...
دادی به دست آسمان روح تن ات را
معلوم شد از زخم این شعر "سیدم" ام
تقسیم کردی با غزل پژمردن ات را
*
"آل خلیفه" لکه ی ننگ ...زمین بود
از لوث آن ها پاک کردی" میهن" ات را
بهار 1390