انتفاضه سوم

وپژه فراخوان شعر انتفاضه سوم

سنگ و سیب

باور کنید چلچله‌ای شد، پرید سنگ
چرخی زد و به سمت خدا پر کشید سنگ

در سینه‌اش فرشته دمید آنقدر امید
تا یک شهاب شد، دل شب را درید سنگ

انگار از فلاخن «داود» می‌رسید
از کوه و از پرنده ندا می‌شنید سنگ

باران گرفت، بغض «ابابیل» هم شکست
تا قطره قطره بر سر آهن چکید سنگ

«والتین» که رنگ شاخه‌ی «زیتونِ» سبز شد
تا «طور» بی کرانه‌ی «سینین» دوید سنگ

از گریه‌های دختر «غزه» دلش گرفت
بر روی خاک عکس عروسک کشید سنگ

مردی برای پرچمشان طرح تازه‌ داشت:
ترکیبِ سبز، قرمز، مشکی، سفید، سنگ

از جوی خون گذشت و یک سیب سرخ بود
وقتی به انتهای غزل می‌رسید سنگ


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ قاسم صرافان و تگ فلسطین و تگ غزل


فرات و نیل
خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل

نخواب آرام، برخیز و ببین تاریخ را کوروش!
که با فرعون می‌خندند فرزندان اسرائیل

لب خاخام‌ها تورات را وارونه می‌خوامد!!
و ژان پل می‌زند، رد می‌شود از غیرت انجیل

برای کودکان، این قومِ برتر هدیه‌ای دارند
هزاران خوشه آتش سامری آورده با زنبیل

بدون آتش نمرودها اینبار می‌سوزد
گلوی «الخلیل» از ذبح فرزندان اسماعیل

کجایی تک سوار سبز؟ تا با شاخه‌ای زیتون
بباری مثل باران بر شب چشم انتظار ایل

و «سبحان الذی اسرا» بخوان تا «مسجد الاقصی»
بخوان! ای خواندنت شیرین تر از تنزیل جبرائیل

عصا بردار تا از شرق، یاران محمد(ص) را
شبانه بگذرانی از فرات اینبار جای نیل

فلسطین جوجه‌های کوچکش حالا ابابیل‌ند
و خواب آخر پاییز می‌بیند سپاه فیل


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ قاسم صرافان و تگ غزل و تگ فلسطین


آیات
«بحرین» یعنی دو دریا، یعنی دو آبی که اکنون
«قرمز»تر از نام «آیات»، توفان شعری شد از خون

ابیات او جان گرفتند، تصویر انسان گرفتند
وقتی سراپای شاعر تبدیل می‌شد به مضمون

وقتی سراپای شاعر تندیس آزادگی بود
هر بیت او لاله می‌شد هر صفحه یک باغ گلگون

یک رشته شور مردّف، یک شعله خشم مقفا
یک سینه فریاد منظوم، یک سوره آیات موزون

زل می‌زنم در نگاهت آنجا که بی پرده پیداست
آیینه‌ای از نجابت در عمق چشم تو خاتون!

این زخمها بر تن توست، تا پرچم سرزمینت
باشد برای همیشه رنگش به خون تو مدیون

گل می‌کند لاله در خون، پر می‌شود عالم از عشق
وقتی که لیلا بخواند در سایه‌ی بید مجنون

خوندی که بارون بگیره تا این دلا جون بگیره
تا بوی زیتون بگیره حتی سیاهیِ زندون


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ قاسم صرافان و تگ غزل و تگ آیات القرمزی


 

لبخندی گیج برتصویرمان کشیدند. دستی ناآشنا شاخه های هستی مان را چید.
ناخن هایی خون آلود،چشما نمان را ازهم شکافت.
خوشه ی بودن را از سرزمین مان برگرفتند.
گودالی پر از مرگ برایمان کندند.
دیدگان کاغذی مان را پاره کرد.
آغوش سرد هجر را به رویمان گشودند.
دو گود کبود در نگاهمان نشاندند. اما همچنان،باغی در ته چشمانمان بود.
در گهواره ی فرسوده ی آفاق،لباس صحرا پوشیدیم. بوی اسارت گرفتیم اما مشت هایمان نور داشت.ابر داشت . آسمان داشت و خورشید.
گرچه با لبخندی پلاسیدنی از سلول های خانه و وطمنان دور می گشتیم و در اسارت آزادگی گرفتار میشدیم،اما از کوچه باغ های آسمان،جاده ای می تابید.
به خود ریگستان سکوت آویختیم وبه دشت بی فرسنگ شهادت رسیدیم.
لبان سرد نسیم صبح را لمس کردیم. نگاه نازآلود درد را دیدیم و ضربه های دلکش باران های پرصدا را شنیدیم.
با سنگ،با رعشه های دستمان،تارهای عنکبوت را نشانه گرقتیم و آن گاه بود که باغ باران خورده مان در خیسی چشمان مرگ،تر شد.
تر شد. شبنم شد. شکوفه داد و بوی بهاردر سرتاسر شهر پیچید.
و هر روز هزار با ر بهار می شود.
و از هر شکاف کالبدهای خاکی مان،گل سرخ جوانه می زند.
گل هار ا میچینیم و دوباره میکاریم.سه باره میکاریم.هزار باره...
و هر روز،درختان با انارهای عاشق شان جوانه میزنند.
و تک تک دانه های انار بوی انتظار میدهند. بوی شوق آمدن اوست که پاها را به جاده ی انتظار میکشاند و دست ها را مشت میکند تا بر دیوار کاهگلی جهان بکوبیم.
و هر روز مشت های نور،بیشتر می شوند تا جاده ها به شهر آذین بسته ی تو ختم شوند.
تا بیایی و شقایق ها را از نو بکاری.


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ ریحانه مهدی زاده و تگ سپید و تگ بحرین


انتفاضه
کودکی مان را ربودند. خوشه های عشق را از کشتزارهای وطن بریدند.
اما دستان من و تو زیر خاک های پلاسیده،داشت آرام و نم نمک،جوانه می زد.
انتظاری کودکانه،سیب های زندگی مان را پوسانده بود اما سیب هنوز بوی جوانی میداد و تازگی باغ های سبز...
نزدیک بود،بیخ گوش زندگی،من و تو بمیریم...اما بهانه ی مردنمان گم شده بود...
سرمان بالا رفت...
ناگهان دیدیم،بادباک های آزادی بر فراز شهر،با گلوله های آتش محو میشوند وصدای جیغ های زنی با اشک های کودکی و گریه های نوزادی درهم آمیخت و شکوه آزادی در لحظه های بودن مرتفع گشت.
گرچه خمپاره های دموکراسی،آرزوهای من و تو را،تنها با صدایی بی رونق بر آورده می ساختند اما دستان من و تو به وجد آمده بود و مرگ،مرگ را فریاد میزدند. مرگ نیز به خود بالیده بود.
جاده می پیماییم تا با رعد دستانمان،مترسک مزرعه ی کوچکمان را بیاندازیم.
هنوز ریشخند کلاغ ها یادمان بود...آن لحظه که در کوچ شان،مترسک را به سخره گرفتنند.


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ راضیه مهدی زاده و تگ سپید و تگ بحرین


به آیات القرمزی که زبان سرخ برای سر سبزش مشکل ساز شده!:

گلوله از پس شعرت کمانه خواهد کرد
و عشق نام تو را جاودانه خواهد کرد

ندای زینبی ات آیه آیه خواهد ماند
و بیت بیت غزل را ترانه خواهد کرد

و جای جای زمین کربلاست ، پس آیات
علیه ظلم خروشی زنانه خواهد کرد

به سیل جاری خون ، ظلم فتح خواهد شد
درخت سرخ شهادت جوانه خواهد کرد
***
و شعر خون تو را سمت آسمان پاشید
و عشق نام تو را جاودانه خواهد کرد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ حسین گلزار و تگ غزل و تگ آیات القرمزی


قدیم به مجاهدان غریب بحرین
«کوچه های منامه»
«آل خلیفه» هم دست «آل سقیفه» می شود!
ما چشم خود را بسته ایم،تاریخ تکرار می شود
برف ها آب شد ، زمین رنگ خون گرفت
چشمان کبک های سیاست به خواب می رود!
در کوچه های «منامه»، حلقوم ها پر ز بغض
درها یکی یکی به آتش کشیده می شود!
مسمارهای «آل سعود» بر سینه مجاهدان
فریادهای «یاحسین»شان، به ایران نمی رسد!
ما دلخوشیم به کوروش و منشور کذایی اش
جلباب دختران بحرین، پایین کشیده می شود!
قومی دگر هنوز غرق طواف و زیارتند
اطراف کعبه در نماز و باز قبله گم می شود!
روم و فرنگ،آل خلیفه و آل سعود
دشمن یکی است،حیف ز دوست که پیدا نمی شود!
نزدیک می شود کاخ سفید و شورای خلیج فارس
از بس که دیده اند شمشیرها غلاف می شود!
ایام فاطمیه می گذرد و روسیاهی اش
این زخم سینه زهرا، که درمان نمی شود!
حیدر نشسته به خانه و شمشیر در نیام
چشمان ما به خواب و بحرین به تاراج می رود!
ای شاعره(1) ،دیروز شنیدم زبانت بریده اند
لکنت گرفت شعرم و قافیه از دست می رود!
شمشیر شعر تو باز دشمن کش است
خام است شعر من، که بسان شعرت نمی شود!

1-«آیات القرمزی» شاعره مبارز بحرینی


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مهدی نورمحمدزاده و تگ غزل و تگ بحرین


کوچه آزادی
از میان کوچه ای دلتنگ
سنگها پر می گیرند
در تکاپویی چند
بر سر و روی تباری بی رنگ
گرم و آهسته فرود می آیند
چهره هایی در هم
و ملبس به سلاح
اینک آماده سازش با خاک
- پوزه هاشان خونین
که زمین تاب فرو خوردن خونی چرکین نتواند داشت-
هلهله از در و دیوار فرو می ریزد
با ندای وطن و آزادی
فرسنگها راه می پیماید
نفرات دشمن
که دگر آب به رخساره شان پیدا نیست
به تک ثانیه ها
به عقب بر می گردند
ایچنین قامت تکبیر جوانان عرب
برتن خاک وطن
نقش می بندد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ عابدین زارع و تگ سپید و تگ بحرین


دیدی که چه ها کردی ...

ای خوبتر از جان دیدی که چه ها کردی
در بادیه سرگردان ما را تو رها کردی

یک گوشۀ چشم تو اینگونه فریبا بود
هم عهد شکستی و هم وعده خطا کردی

ما از تو جفا دیدیم اما وفا کردیم
تو عهد و وفا دیدی از ما و جفا کردی

دیدی که نمی آرد دل تاب فراق او
عزم سفر بی ما ای دوست چرا کردی

با کوه عظیم غم چون پنجه درآویزم
پشتم جو سر زلفت از غصه دو تا کردی

شهری همه پر غوغا از عزم وداع تو
امروز در این وادی هنگامه به پا کردی

هرکس که چو «سید» دل بست به خال تو
چون خیل اسیرانش زنجیر به پا کردی


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ غزل و تگ بحرین


جنگ است جنگ ...
آنچه می بندد دهان دشمنان جنگ است جنگ
آنچه بگشاید غُل از آزادگان جنگ است جنگ

و آنچه می فهمد زبان یاوه گویان صلح نیست
و آنچه از قلدر بگیرد او امان جنگ است جنگ

هر کجا تیغ زبان تأثیر در دشمن نکرد
منطق بی منطقان جنگ است جنگ

تن به ذلت دادن اندر صلح تحمیلی خطاست
چون حسین راهِ همه آزادگان جنگ است جنگ

رخش آزادی به بند ، اندر میان دیو و دد
وآنچه بتوان بر دارد عنان جنگ است جنگ

آنچه می سوزد اساس ظلم و ظالم را زِ قهر
چون دم تفتیده آتشفشان جنگ است جنگ

بر شط خون دامن آزادگی آید به جنگ
اندر این شط شیوه دریادلان جنگ است جنگ

بهر تشخیص شجاع و ترسو و نامرد و مرد
آنکه میدانش اساس امتحان جنگ است جنگ

تا جهان بودست و باشد ظلم و ظالم بود و هست
چاره ی ظلمت زدایی درجهان جنگ است جنگ


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ غزل و تگ خاور میانه


شهید ...

ای به رگهای زمان خون حیات و زندگی
ای سرافراز زمین ای مظهر سر زندگی

شُستی از دامان غیرت لکه های ننگ را
تو به خون پاک خود ای مایه ی بالندگی

موج آسا برکَند خون تو بنیان ستم
موج را هم از تو طوفانزائی و توفندگی

در بلندای فلک از پرتوئت حسنت گرفت
انجم و خورشید و مه، تابیدن و تابندگی

رعد و برق آسمان هم گوشه ای از خشم تو
شیر را آموختی رزمیدن و غرندگی

تا ابد بستند عقدت از ازل با حوریان
عرشیان را غبطه زین جاویدی و پایندگی

آنکه راهت را نمی پوید به هنگام حساب
نیست او را چاره ای جز پوزش از شرمندگی

در رگ سید اگر خونت نجوشد مُرده است
یا اگر هم زنده باشد مبتلای ذلت است و بندگی


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ غزل و تگ خاور میانه


پنجه های انتظار ...

پنج شنبه، زنگ آخر، پنجه های انتظار
می فشارد بر گلوی کودکان بی قرار

باز آنجا کودکی با بال های ذهن خویش
می شود دور از کلاس و دفتر و آموزگار

می پرد از این محیط بسته با گامی بلند
می دود اسب خیالش از زمستان تا بهار

او تمام فصل های عمر خود را می دود
می رسد حالا کنار میله های یک مزار

می فشارد گونه هایش را به روی سنگ گور
می کند با قبر صحبت، از سیاهی، از غبار

دست گرمی ناگهان او را نوازش می کند
می پرد حس لطیفی در تنش بی اختیار

دست او، دستان بابا را تداعی می کند
می شود این لحظه در تقویم ذهنش یادگار

ساعتی دیگر تمام غصه های کهنه اش
لانه می سازد میان سینه ی آموزگار


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ غزل و تگ بحرین


مُدام عشق ...

ای شاهد طلیعه عرفان سلام عشق
ای معنای صلابت و رجحان به نامِ عشق

ای الگوی تمامی هستی طلوع پاک
ای دست رنج باور سبحان مرامِ عشق

در مجلس حضور تو صد کاروان نور
صف در صف و همه در ازدحام عشق

از انتهای کلامت شروعِ روز
ای نامه ی مقدس پیمان به شام عشق

صبح از لَوای تو در نافه ی سپهر

گنج از حقایق علمت حرام عشق

زمزم به پاک بازی تو قطره ای خجل
صبر از شکوه و وقارت به دام عشق

واضح تر از رویت یک بازی عجول
تو نقش بند پلک خدایی و دام عشق

در بزم پرُ شکوه خدا شعله می زند
آن سَطوتی که می چکد از احتشام عشق

دستِ تو را به پاس محبت فشرده اند
دستی که صد بوسه بر آنش زند هُمام عشق

ای آنکه در نگاه تو صد برق زندگی
بگذار تا به پای تو افتد قیام عشق

رفتم به پای بوسِ معانی که ره بزند
در دفتر سترگ کمال و تمام عشق

دستی فتاده به گردن که ای ناتوان
چشمی نشسته به سیل قوام عشق

آن عرش خاص خدا کی حریم ماست
بهتر که بگذری از بارِ عامِ عشق

قاصرترم از آنکه تو را بنده باشمی
لیکن زِ روی ارادت و اخلاص نام عشق

ما را نوای دعوی انبیاء کجا ...
در پرده به که بماند دوامِ عشق

ای کاش حجب و حیایش از این بُوَد
تا لب نزد به جام «سید» مُدام عشق


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ غزل و تگ بحرین


گشایش ...

پنجره را بگشا !
گوش به قرائت شب طولانی کن
پراده های نقره ای از ستاره ها می بارد
اگر از خواب های آشفته برخیزم ، بیدارت می کنم
در سپیده بی گمان صدایی ازگندم زار خواهی شنید
پنجره را بگشا !
ببین انس آب و علف
ببین صدای بال و پر زدن شاپرک را می شنوی
رفتار خاموش خاک را می شناسی
من راوی کلامی از ابری هستم که تو خواب بودی و نا امید گذشت
و صدایی در ابهام آینه های بیدار
پنجره ها را بگشا !
پیش از اینکه کار از کار بگذرد ...


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ سپید و تگ خاور میانه


*نشان پرندگان را از که بگیرم ؟ (فلسطین)

پرندگان در دفتر فصل ها غیبت می خورند
این را فقط می دانستم و
آن شاعری که در نامه ای به خودش نوشت
خداحافظ
تفنگ هاتان را به موزه بسپارید
من شمشیر های تان را
میان خم ابروانش پنهان کردم
کشیشان باکتابان سوخته
از دروازه های اُرشلیم گریختند
و سربازان
آنقدر پرندگان مهاجر را شکنجه دادند
که شاخه های زیتون به زیر پوتین هاش افتاد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد جواد آزمون و تگ سپید و تگ فلسطین


شکست آسمان نگاهم از این آدمیت
که تندیسی از سوز و آهم از این آدمیت

غزل شعله های ادب مرده در دیده حتی
زمستان فصل نگاهم از این آدمیت

که در دهکده بوی آدم نمی آید اما
به تبعید یک اشتباهم از این آدمیت

خمید آهن صبرم از زخم قابیل و شیطان
که هابیلم و بی پناهم از این آدمیت

بشر مانده در جنگل و غار و نقطه سر خط
چنان نقطه ای رو سیاهم از این آدمیت

که افتاده داس بشردست فرزند قابیل
اگر خوشه خوشه گناهم از این آدمیت

به تشعیع تابوت انسان کنون رهسپارم
که پیدا کنم رد راهم از این آدمیت

و خاکم به خاکستر آدم از جنس دیگر
که در صخره های تباهم از این آدمیت

در امواج بحرین اگر مثل نوری بسوزم
کمی رو سپید پگاهم از این آدمیت


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سید محمد صفایی و تگ غزل و تگ بحرین


*سنگی برای روزهای واپسین
ای خصم دست دوستی این را یقین دارد
دستان تو ماری دگر در آستین دارد

قلب سیاهت زخمی دستان تاریخ است
بغضی هزاران ساله را با خود عجین دارد

ماهی که روشن کرده شبهای سیاهت را
در پشت هر سنگش پلنگی در کمین دارد

هر کودک آرام اینجا در ته جیبش
سنگی برای روزهای واپسین دارد

یک روز سر از خواب بردارید می فهمید
هر چند اینجا خاطری چادر نشین دارد

هر کودک آواره اش وقتی تولد یافت
در ذهن سیال خودش یک سرزمین دارد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ رضا کرمی و تگ غزل و تگ فلسطین


انتفاضه ی مصر
از آب گذشت آتش ِ ایل بیا
فرعون رسید تا لب ِ نیل بیا
تا موزه ی شعر بو نگیرد شاعر
با قالبِ مومیایی و بیل بیا


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مصطفی پور کریمی و تگ رباعی و تگ خاور میانه


آی همســایه تو تفسیــرِ غــزل های منـی
تـــو مسلمــانی و از ریشـــه و آبـای منـی


سال ها پنجـــره ات بــازنشد رو به بهــار
سـروهاتان همه خشکیـد در انـدوه و غبــار


سـال ها چشـم تو جز بارش آوار نـدیـد
هیچ جز آتش و موسیــقی ی رگبـار نـدیـد


دلت از این همه اندوه تَرک خورد وشکست
بغض هایت پسِ آن کوه ترک خورد وشکست


نـــاله در وسعتِ آوارگی اََت آمـد و ماند
اشک بر غربت و بیچارگی اَت آمد و ماند


کوچه ها پُر شــده از خیمه ی بیـداد چرا؟
خـانه ی ظلـــم از انــدوهِ تــو آبـاد چرا؟


آی همسـایه بگو با تو شبِ سـرد چه کرد؟
با دلِ آینه ات ضـربه ی نامــرد چه کرد؟


بـا نگاهِ تــو من از درد به خـود می پیچم
مثـل آواره ی شبگـــرد به خــود می پیچم


آی همسایه تـو قربانی تــزویـــر شـدی
قبضه در قبضه پُـر از دشنه و شمشیـر شدی


شعله ی دربه دری حنجره ات سـوخته است
خانه و شهر و گُل و پنجره ات سـوخته است


قامتت خَـم شـده از بس نزدی پلک به هـم
چهره دَرهم شـده از بس نزدی پلک به هـم


آی مظلـــوم، دلـم خوب، تــو را می فهمد
شده معلوم، دلـم خوب، تــو را می فهمد


صبــر کن همسفـــر از راه کسی می آیـد
عــاقبـت از دلِ شب دادرســی می آیــد

خوبِ من، مهدی ی ما شافی ی تنهایی توست
چشـــمِ او شــاهدِ جغــرافی ی تنهایی توست


دگر از این همه بُن بست خبرنیست که نیست
بر تنِ شاخه ی تو زخم تبـر نیست که نیست


بــاز هم فصـل گل و خــوشه و گنـدم برسد
یــار می آید و پـایـان تهـــاجــم بـرسد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مصطفی پور کریمی و تگ مثنوی و تگ خاور میانه


داغ گندم ( جنگ 33 روزه )

مانده ام باقی از نسلِ اوّل ، نسلِ خون و قیام و تَظلُّم

کِی به دادِ دلم می رسی تو صبحِ خوشحالی نسلِ چندم؟


باز هم زیرِ بارانِ سُربی پشتِ کوهِ درختان زیتون

پیکرِ بچه های جنوبی مانده در کوچه های تهاجم


قومِ قابیلی عصر آهن می بَرَد صبر این توده ها را

بی تو درغُربتستان دنیا بشکند روز و شب بُغض مَردُم


هی ورق می زنم جمعه ها را در شبِ انتظار تو آقا

تا بیایی و من رو به رویت دست وپای خودم را کُنم گُم


می شمارم نَفَس های خود را در تبِ قحطی نان و باران

یوسفِ من کجایی عزیزم مانده برسینه ها داغ ِ گندم


من تمام ِخوشی های خود را نذر خورشیدِ روی تو کردم

سر بِزَن آفتابِ وجودم پُر کن این خسته را از تبسُّم


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مصطفی پور کریمی و تگ غزل و تگ فلسطین


*آیاتی قرمز برای آیات القرمزی
نصر من الله و فتح القریب...
شعرم از خال و خط و گونه و لب برگشته

توبه کرده قلمم باز به تب برگشته

نگران است، پریشان و پر از دلشوره

رو به قرآن زده و آمده باز این سوره:

ایها الکفر! شما مدعیان "از نیل..."

روز نابودیتان است "باصحاب الفیل"

*

باز وقت سفر غم شده و پایم نیست

مثنوی چکه ای از درد غزل هایم نیست

قبه ام آه به چنگال بلا افتاده

گذرم باز سوی کرب و بلا افتاده

کوری چشم شما ماه قدم می کوبد

حرمی هست علمدار علم می کوبد*

*

شعر من سرد شده زرد شده چون پاییز

آمده از دل تاریخ دوباره چنگیز

کینه ای با خودش از قبر برون آورده

صلحی آغشته به نیرنگ، به خون آورده

یک طرف لشکر شادی طرفی غمگینی ست

قسمت دیگری از مستند آوینی ست

شورشی در دل هر پیر و جوان افتاده

رد خونی به روی نقشه ی شان افتاده

مثل یک موج به پا خاسته توفان دارند

قصد حفظ وطن و لولو و مرجان دارند

غرق در سوز، دعا، ناله لبالب آهند

لشکر دیگری از لشکر حزب الله اند

بی کفن آمده ها روی زمین می میرند

انتقام شهدا را به خدا می گیرند

حرف این قوم همین است_اگر چه بی برگ _

یا به پابوسی ارباب مشرف....یا مرگ
------------------------------------------------------------------------------------
1.لرزه می افکند آن دم که قدم می کوبد سر زینب به سلامت که علم می کوبد
 


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ معین اصغری و تگ مثنوی و تگ آیات القرمزی


جناب کلاشنیکف!
اقای مسلسل

1.جناب کلاشنیکف!
تو راه می روی و معجزه میکنی
به هر که اشاره کنی گل سرخ می شود

2.یک دقیقه سکوت کنید
جناب کلاشنیکف!
به احترام مرگ کبوتری که نامش صلح بود

3.اقای مسلسل!
خشمت را توی سینه من تمام کن
تا با کودکان مهربان تر شوی

4.اقای مسلسل!
لطفا چند لحظه سکوت کنید
تابوت ها کفاف حرف های شما را نمی دهند

5.جناب کلاشنیکف!
چقدر گفتگویتان گل می اندازد
وقتی کودکان را با گلوله ایی در شقیقه خطاب می کنید

6.اقای مسلسل!
دستمال سفید زیاد دیده ای
حالا قومی ببین که دستمال قرمز دلشان هماره
در باد تکان می خورد

7.جناب کلاشنیکف!
سیگاری می گذاری گوشه لبت
واز پشت دود،سان میبینی مردان چشم بسته را
ونقشه جهان را تا می زنی

8.اقای مسلسل!
کبریت می زنی خشمت را
وخاکستر جهان را در خیابان های بیت المقدس می تکانی

9.جناب کلاشنیکف!
وقتی در هداسا(1) خرده های ماه را از زیر اوار انجار جمع می کنی وبه هم می دوزی
به تو نوبل صلح می دهند!

(1)مرکز درمانی هداسا یکی از بیمارستان های اسرائیل است .این مرکز به خاطر پذیرش بیماران اسرائیلی و فلسطینی نامزد دریافت جایزه نوبل صلح شد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ پریسا مرتضوی و تگ فلسطین و تگ سپید


یک حرم دل

دل سیه گشته است ، دنیا شب پرست
موسم رحل است از هر بود وهست
دل سبک دارد وحورایی کنید
حرمت از کف رفت همراهی کنید
خسته بالان خسته تر بنشسته اند
بال کبک عشق را بشکسته اند
از چه اینسان محو خاموشی شدند
همره جغد فراموشی شدند
فکر می کردند ما در غفلتیم
از تبار مردم بی همتیم
با دروغ وکذب همره می شویم
از طریق دوست گمره می شویم
غافلند از حال دلهای خراب
خانه می سازند اما بر سراب
در گمان و وهم پرپر می زنند
هیچِ هیچند وفقط در می زنند
ننگ بادا بر نوای یادشان
پوچ گردد هر چه فکر خامشان
فکر می کردند افتیم از نفس
لیک می سازند بهر خود قفس
یک قفس از جنس سرب آهنین
آه مردان ِمسلمان آتشین
آه مظلومیت زهرایِ ناب
آه ایثار علی در رختخواب
آه آن سیمای سبز آسمان
احمد مختار مبنای جهان
خانه الله ویران می کنند
خون به چشم مردم ایران کنند
قلبهامان روی هم بگذاشتیم
در حضور عشق آن را ساختیم
هر ستونش را ز رگهامان زنیم
از صدای ساز دلهامان زنیم
کوچه ،کوچه اشک مهمانی دهیم
عشق بازار است، ارزانی دهیم
شب پرستان شب پرستی می کنند
باده نوشیدند ومستی می کنند
از من وتو، ما بسازیم ورویم
همره خیل ملائکها شویم
تا نفس باقیست شیدایی کنیم
تا حریم عشق همراهی کنیم


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ زینب دل آشوب و تگ مثنوی و تگ خاور میانه


اگر کون و مکان مجموعه گردد
زخنجر سینه ام ویرونه گردد

زنم فریاد های خانمان سوز
که تا قدس شریف آزاده گردد


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ عباس علی استکی و تگ دوبیتی و تگ فلسطین


همه رنگ فلسطین خون نشونه
سراسر خاک غزه غرق خونه

اگر ما هم در آن بذری فشانیم
زند امید ها از آن جوانه


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ عباس علی استکی و تگ دوبیتی و تگ فلسطین


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo