باران گلگون
برای مردم باکرامت بحرین
صد آسمان خون است و ما گلگون نشستیم
خورشید را در بند شب، دلخون نشستیم
شیرازهی باران و شبنم دست دل بود
احساس آدم در خُم شیدای گِل بود
توفان شب آمد برادرها شکستند
نامردمان کشتند و مادرها شکستند
دندان شب بود و پدر زنجیر بر دست
نامردمان و شحنهها شمشیر بر دست
یکسو برادر خفته در خون، وای خواهر
آنسو شهادت خواهری را کرده باور
خسرو از اینسو عشق شیرین در سر او
شیرین از آنسو دیده پرخون، سرخگیسو
لوء لوء سراسر خون و وحشت، بوی باروت
باران تیر از هر طرف بر جان ماروت
خونابه در بحرین سر بر اوج دارد
«وادی به وادی خون پاکان موج دارد» (*)
•
خورشید فردا از دل دریا برآمد
آن سرخگوی آتشین با ما برآمد
دانگی از آواز خدا در گوشمان ماند
یک قطره از خورشید در آغوشمان ماند
با خضر راه از متن این شبها گذشتیم
امید را آواز بر لبها گذشتیم
رفتیم و شب را تا سحر آواز خواندیم
از قصهها، از غصهها، از راز خواندیم
رفتیم تا آنسوی فردا، دیده پرخون
تا متن دریا همسفر، آیینهگلگون
رفتیم تا ذهن صحاری، شور و شیدا
در چشم این آیینهها خورشید پیدا
رفتیم و شب را تا سحر تکبیر گفتیم
خیزاب خون را از لب زنجیر گفتیم
رفتیم و یوسف را درون چاه دیدیم
در آسمان چشم او صد ماه دیدیم
رفتیم و شولای سحر بر دوشمان بود
یک کهکشان خورشید بالاپوشمان بود
رفتیم تا الواح موسی را بخوانیم
در آسمانها نام عیسی را بخوانیم
رفتیم تا دستان احمد را ببوییم
آن آفتاب روح سرمد را ببوییم
از زخمهای جاده هم پروا نکردیم
جز در هوای عاشقی پر، وانکردیم
آنسو افق بود و سرودش در دل ما
در موجهای خیره احمد ساحل ما
*- این مصرع را از استاد علی معلم وام گرفتهام.