تقدیم به بحرین مسلمان
واژه اینجاست بیا واژه بسازیم استاد
با غم و درد بسوزیم و بسازیم استاد
واژه ها در دهن حادثه الکن هستند
واژه ها را بتراشیم و بسازیم استاد
عشق ما قدمت تاریخ بشر را دارد
یک قدم مانده که شهنامه بسازیم استاد
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عاشق اینجاست که پرگار بسازیم استاد
هر چند با هزار مکافات زندهاند
اما هنوز اهل مناجات زندهاند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زندهاند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زندهاند
آل خلیفهاند نشانی که در جهان
اصحاب آن سقیفهی بد ذات زندهاند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زندهاند
آیات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زندهاند
تمام لالهها را پشت در پشت
کویر تفتهی لب تشنگی کشت
به داد غنچههای تازهی باغ
برس ای مرد اقیانوس در مشت!
لبخندی گیج برتصویرمان کشیدند. دستی ناآشنا شاخه های هستی مان را چید.
ناخن هایی خون آلود،چشما نمان را ازهم شکافت.
خوشه ی بودن را از سرزمین مان برگرفتند.
گودالی پر از مرگ برایمان کندند.
دیدگان کاغذی مان را پاره کرد.
آغوش سرد هجر را به رویمان گشودند.
دو گود کبود در نگاهمان نشاندند. اما همچنان،باغی در ته چشمانمان بود.
در گهواره ی فرسوده ی آفاق،لباس صحرا پوشیدیم. بوی اسارت گرفتیم اما مشت هایمان نور داشت.ابر داشت . آسمان داشت و خورشید.
گرچه با لبخندی پلاسیدنی از سلول های خانه و وطمنان دور می گشتیم و در اسارت آزادگی گرفتار میشدیم،اما از کوچه باغ های آسمان،جاده ای می تابید.
به خود ریگستان سکوت آویختیم وبه دشت بی فرسنگ شهادت رسیدیم.
لبان سرد نسیم صبح را لمس کردیم. نگاه نازآلود درد را دیدیم و ضربه های دلکش باران های پرصدا را شنیدیم.
با سنگ،با رعشه های دستمان،تارهای عنکبوت را نشانه گرقتیم و آن گاه بود که باغ باران خورده مان در خیسی چشمان مرگ،تر شد.
تر شد. شبنم شد. شکوفه داد و بوی بهاردر سرتاسر شهر پیچید.
و هر روز هزار با ر بهار می شود.
و از هر شکاف کالبدهای خاکی مان،گل سرخ جوانه می زند.
گل هار ا میچینیم و دوباره میکاریم.سه باره میکاریم.هزار باره...
و هر روز،درختان با انارهای عاشق شان جوانه میزنند.
و تک تک دانه های انار بوی انتظار میدهند. بوی شوق آمدن اوست که پاها را به جاده ی انتظار میکشاند و دست ها را مشت میکند تا بر دیوار کاهگلی جهان بکوبیم.
و هر روز مشت های نور،بیشتر می شوند تا جاده ها به شهر آذین بسته ی تو ختم شوند.
تا بیایی و شقایق ها را از نو بکاری.
انتفاضه
کودکی مان را ربودند. خوشه های عشق را از کشتزارهای وطن بریدند.
اما دستان من و تو زیر خاک های پلاسیده،داشت آرام و نم نمک،جوانه می زد.
انتظاری کودکانه،سیب های زندگی مان را پوسانده بود اما سیب هنوز بوی جوانی میداد و تازگی باغ های سبز...
نزدیک بود،بیخ گوش زندگی،من و تو بمیریم...اما بهانه ی مردنمان گم شده بود...
سرمان بالا رفت...
ناگهان دیدیم،بادباک های آزادی بر فراز شهر،با گلوله های آتش محو میشوند وصدای جیغ های زنی با اشک های کودکی و گریه های نوزادی درهم آمیخت و شکوه آزادی در لحظه های بودن مرتفع گشت.
گرچه خمپاره های دموکراسی،آرزوهای من و تو را،تنها با صدایی بی رونق بر آورده می ساختند اما دستان من و تو به وجد آمده بود و مرگ،مرگ را فریاد میزدند. مرگ نیز به خود بالیده بود.
جاده می پیماییم تا با رعد دستانمان،مترسک مزرعه ی کوچکمان را بیاندازیم.
هنوز ریشخند کلاغ ها یادمان بود...آن لحظه که در کوچ شان،مترسک را به سخره گرفتنند.
قدیم به مجاهدان غریب بحرین
«کوچه های منامه»
«آل خلیفه» هم دست «آل سقیفه» می شود!
ما چشم خود را بسته ایم،تاریخ تکرار می شود
برف ها آب شد ، زمین رنگ خون گرفت
چشمان کبک های سیاست به خواب می رود!
در کوچه های «منامه»، حلقوم ها پر ز بغض
درها یکی یکی به آتش کشیده می شود!
مسمارهای «آل سعود» بر سینه مجاهدان
فریادهای «یاحسین»شان، به ایران نمی رسد!
ما دلخوشیم به کوروش و منشور کذایی اش
جلباب دختران بحرین، پایین کشیده می شود!
قومی دگر هنوز غرق طواف و زیارتند
اطراف کعبه در نماز و باز قبله گم می شود!
روم و فرنگ،آل خلیفه و آل سعود
دشمن یکی است،حیف ز دوست که پیدا نمی شود!
نزدیک می شود کاخ سفید و شورای خلیج فارس
از بس که دیده اند شمشیرها غلاف می شود!
ایام فاطمیه می گذرد و روسیاهی اش
این زخم سینه زهرا، که درمان نمی شود!
حیدر نشسته به خانه و شمشیر در نیام
چشمان ما به خواب و بحرین به تاراج می رود!
ای شاعره(1) ،دیروز شنیدم زبانت بریده اند
لکنت گرفت شعرم و قافیه از دست می رود!
شمشیر شعر تو باز دشمن کش است
خام است شعر من، که بسان شعرت نمی شود!
1-«آیات القرمزی» شاعره مبارز بحرینی
کوچه آزادی
از میان کوچه ای دلتنگ
سنگها پر می گیرند
در تکاپویی چند
بر سر و روی تباری بی رنگ
گرم و آهسته فرود می آیند
چهره هایی در هم
و ملبس به سلاح
اینک آماده سازش با خاک
- پوزه هاشان خونین
که زمین تاب فرو خوردن خونی چرکین نتواند داشت-
هلهله از در و دیوار فرو می ریزد
با ندای وطن و آزادی
فرسنگها راه می پیماید
نفرات دشمن
که دگر آب به رخساره شان پیدا نیست
به تک ثانیه ها
به عقب بر می گردند
ایچنین قامت تکبیر جوانان عرب
برتن خاک وطن
نقش می بندد
دیدی که چه ها کردی ...
ای خوبتر از جان دیدی که چه ها کردی
در بادیه سرگردان ما را تو رها کردی
یک گوشۀ چشم تو اینگونه فریبا بود
هم عهد شکستی و هم وعده خطا کردی
ما از تو جفا دیدیم اما وفا کردیم
تو عهد و وفا دیدی از ما و جفا کردی
دیدی که نمی آرد دل تاب فراق او
عزم سفر بی ما ای دوست چرا کردی
با کوه عظیم غم چون پنجه درآویزم
پشتم جو سر زلفت از غصه دو تا کردی
شهری همه پر غوغا از عزم وداع تو
امروز در این وادی هنگامه به پا کردی
هرکس که چو «سید» دل بست به خال تو
چون خیل اسیرانش زنجیر به پا کردی
پنجه های انتظار ...
پنج شنبه، زنگ آخر، پنجه های انتظار
می فشارد بر گلوی کودکان بی قرار
باز آنجا کودکی با بال های ذهن خویش
می شود دور از کلاس و دفتر و آموزگار
می پرد از این محیط بسته با گامی بلند
می دود اسب خیالش از زمستان تا بهار
او تمام فصل های عمر خود را می دود
می رسد حالا کنار میله های یک مزار
می فشارد گونه هایش را به روی سنگ گور
می کند با قبر صحبت، از سیاهی، از غبار
دست گرمی ناگهان او را نوازش می کند
می پرد حس لطیفی در تنش بی اختیار
دست او، دستان بابا را تداعی می کند
می شود این لحظه در تقویم ذهنش یادگار
ساعتی دیگر تمام غصه های کهنه اش
لانه می سازد میان سینه ی آموزگار
مُدام عشق ...
ای شاهد طلیعه عرفان سلام عشق
ای معنای صلابت و رجحان به نامِ عشق
ای الگوی تمامی هستی طلوع پاک
ای دست رنج باور سبحان مرامِ عشق
در مجلس حضور تو صد کاروان نور
صف در صف و همه در ازدحام عشق
از انتهای کلامت شروعِ روز
ای نامه ی مقدس پیمان به شام عشق
صبح از لَوای تو در نافه ی سپهر
گنج از حقایق علمت حرام عشق
زمزم به پاک بازی تو قطره ای خجل
صبر از شکوه و وقارت به دام عشق
واضح تر از رویت یک بازی عجول
تو نقش بند پلک خدایی و دام عشق
در بزم پرُ شکوه خدا شعله می زند
آن سَطوتی که می چکد از احتشام عشق
دستِ تو را به پاس محبت فشرده اند
دستی که صد بوسه بر آنش زند هُمام عشق
ای آنکه در نگاه تو صد برق زندگی
بگذار تا به پای تو افتد قیام عشق
رفتم به پای بوسِ معانی که ره بزند
در دفتر سترگ کمال و تمام عشق
دستی فتاده به گردن که ای ناتوان
چشمی نشسته به سیل قوام عشق
آن عرش خاص خدا کی حریم ماست
بهتر که بگذری از بارِ عامِ عشق
قاصرترم از آنکه تو را بنده باشمی
لیکن زِ روی ارادت و اخلاص نام عشق
ما را نوای دعوی انبیاء کجا ...
در پرده به که بماند دوامِ عشق
ای کاش حجب و حیایش از این بُوَد
تا لب نزد به جام «سید» مُدام عشق
شکست آسمان نگاهم از این آدمیت
که تندیسی از سوز و آهم از این آدمیت
غزل شعله های ادب مرده در دیده حتی
زمستان فصل نگاهم از این آدمیت
که در دهکده بوی آدم نمی آید اما
به تبعید یک اشتباهم از این آدمیت
خمید آهن صبرم از زخم قابیل و شیطان
که هابیلم و بی پناهم از این آدمیت
بشر مانده در جنگل و غار و نقطه سر خط
چنان نقطه ای رو سیاهم از این آدمیت
که افتاده داس بشردست فرزند قابیل
اگر خوشه خوشه گناهم از این آدمیت
به تشعیع تابوت انسان کنون رهسپارم
که پیدا کنم رد راهم از این آدمیت
و خاکم به خاکستر آدم از جنس دیگر
که در صخره های تباهم از این آدمیت
در امواج بحرین اگر مثل نوری بسوزم
کمی رو سپید پگاهم از این آدمیت
افتاده در دستان باد امواج گیسوها
صیاد می گردد فقط دور پرستوها
وقتی که شیطان عاقبت اندیش ترباشد
باید بیفتد قرعه در دستان جادوها
ازبس که سیری ناپذیر است طبع خونخواری
چنگال حرص آزاد می چرخد در این سوها
هر وقت حاکم شد شریک دزد درشهر
همسایه بالا میرود از برج و باروها
افسوس قد سرو از چشمان باغ افتاد
رونق گرفته هرزه گی حالا لب جوها
تقدیر گلهای بهاری عمر کوتاهست
در ذهن ها پیچیده اما عطرشب بوها
آب از سر دنیا گذشت و عصر پایانیست
چیزی نمانده میرسد عدل ترازوها
مرثیه
چگونه مرثیه خوان ابرها نباشم
در سرزمینی که همه ی رودخانه هایش
تو بودی
و همه ی ماهی هایش
دل بی قرار من!
دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را
صفین در راه است ... به روز های بیداری
ای باد ! غمگین باش ، تنها برگ می ریزی
با ریشه می ترسی بجنگی باد پاییزی
با ریشه می ترسی بجنگی ، ریشه می ماند
فرهاد اگر افتاد ، جای تیشه می ماند
ای باد ، یادت باشد اینجا خاک شیرین است
اینجا قسم به تین و زیتون «طور سینین» است
باکی ندارد باغ وقتی برگ ریزان است
چشم جهان روشن که پایان زمستان است
مردان کفن پوشند ، وقتی باد می آید
آبی نمی نوشند ، وقتی باد می آید
دلدادگی باقی ست تا دلدار برگردد
با خاطرات روشن دیدار برگردد
این خاک آماده ست بوی خون بگیرد باز
تا قصه ی جنگیدن انصار برگردد
شبلی پرستان را بفرمایید بنشینند
منصور می خواهد به روی دار برگردد
نانی اگر در سفره هاشان نیست باکی نیست
خورشید شاید سوی گندم زار برگردد
مسجد به مسجد خون شده محراب ها امشب
وقتش رسیده از سفر مختار برگردد
ای باد جوشان است قلب مردها اینجا
دلتنگ باران است قلب مرد ها اینجا
این خاک سرمست صدای پای مالک هاست
آن جا که جای شیعه باشد جای مالک هاست
بر دوش مردان کیسه ی نان است این شب ها
حرفی نمی جوشد به جز تکبیر بر لب ها
شمشیر می خواهند مردانی که در راهند
وقتی شهادت نیست رضوان را نمی خواهند
خونی نمی ریزد اگر باران نمی گیرد
جز با شهادت رزم شان پایان نمی گیرد
تاریخ ! شاهد باش مرگ قاصدک ها را
دستی که بر می دارد از سفره نمک ها را
تاریخ ! شاهد باش هر خونی که می ریزد
از سوز پُر کرده ست یاد نی لبک ها را
آل سعود ، آن ها که می خواهند در کعبه
از ترس پر سازند اعجاز ترک ها را
آن ها که با یاد احد کابوس می بینند
هرگز نمی فهمند حرف شاپرک ها
تاریخ ! شاهد باش ده قرن است گمراهان
در خواب می بینند تاراج فدک ها را
***
ای شیعه ! پیکاری چو صفین است این شب ها
خونین ترین شب های بحرین است این شب ها
برای مردم مظلوم بحرین
شیعیان! فرصت دیر آمدن و کندی نیست
فرصت تنبلی و با همه کس تندی نیست
دهکده سطح زمین است که دارد آشوب
شده شیطان به همین تیغ کشی ها منصوب
باز در دهکده خون دلی افتاده به راه
موج آرام ولی ساحلی افتاده به راه
رقص شمشیر خداوند عجب دیدنی است
خار از دهکده با هلهله برچیدنی است
خاک بحرین در اندوه زمین گل کرده ست
عاشقی میل رسیدن به تکامل کرده ست
شیعیان! فرصت خوبی ست که عاشق بشویم
همنفس با گل زیبای شقایق بشویم
رد خون از سر و پیشانی بحرین روان
و همه اهل دلان از غم دل، دل نگران
موسم دل دل و صبر و سر پا ماندن نیست
موسم دیدن و از خوف و خطر خواندن نیست
باز هم ابرهه با لشکر فیل آمده است
کعبه بر هیبت شیعه به دخیل آمده است
یک نفر کاش غم و درد مرا می فهمید
معنی سوختن سرد مرا می فهمید
یک نفر کاش به خون کوچه ی ما سر می زد
خانه های تپش و عاطفه را در می زد
کاش مولای غریبان جهان می آمد
چشم نرگس به شقایق نگران می آمد
کاش می آمد و رخساره برافروخته بود
باز شهر دلش از غمزدگان سوخته بود
کاش می آمد و باران صفا می بارید
وسط کوچه ـ همین کوچه ـ خدا می بارید
مرد بارانی احساس می آمد ای کاش
تیغ طوفانی عباس می آمد ای کاش
چادر خاکی و دیوار و در و شیون و درد
چشم خیس و نگران و دل خون یک مرد
ضجه ی کودکی آشفته میان کوچه
شرر انداخته همواره به جان کوچه
کوچه امروز مسیر وزش طوفان است
چان پناه دل دیوانه فقط قرآن است
شیعیان! وقت قیام است قیام است قیام
کار ابلیس تمام است تمام است تمام
غم چرا؟! دوره طاغوت به پایان آید
مرد طوفان و خطر تا که به میدان آید
زخم تاریخی مان خوب شود غم مخورید
وضع این دهکده مطلوب شود غم مخورید
چند روزی فقط آیینه ی دریا ماندن
در بر موجِ پر از کینه سرِ پا ماندن
عاشقی رمز حیات است نمان دور از عشق
دوری از عشق، ممات است نمان دور از عشق
یکی از دور نه! نزدیک تو را می خواند
ذکر طوفانی لاحول ولا می خواند
تیغی امروز سرش را به مصاف آمده است
گریه را در وسط خون به طواف آمده است
چه کسی بود صدا کرد خودش را شیعه
یک دو رکعت غم و طوفان و خطر تا شیعه...
7 اردیبهشت 1390 – گراش
راس بر نیزه ی اهالی کوخ
استقامت، نبرد، رمی شیوخ
بحر خون کربلا و کاخ ستم
انتفاضه، غرور و سنگ و کلوخ
طناب ها
طنابها نفسم را نفرنفر خوردند
و گوشها همگى شان از این خبر خوردند
چه جادههاى عجیبى مسیر عشق شدند
که ردّ پاى مرا هم در این سفر خوردند
به جاى عافیت و لحظههاى منبسطش
همیشه خاطرههاى من از خطر خوردند
خیالهاى پر از گندمى که مىپختند
به چشمهاى یتیمم دوباره برخوردند
اگر چه وارث امروز عمرها فرداست
همیشه ناپدران سهم این پسر خوردند
سکوتهاى هوسگاه دستهاى سیاه
از آبروى خداوند معتبر خوردند
هنوز عاشق برفند و کاجهاى بلند
کلاغهاى شرورى که مغز خر خوردند
ریشههاى باور
مورهایى ریشههاى باورم را مىخورند
فکرهاى ساقههاى بى سرم را مىخورند
انعکاس رویشم را زندگى در هم شکست
مرگها ته ماندههاى پیکرم را مىخورند
تا نروید شعلهاى از خاطراتم در زمین
بادهاى هرزهاى خاکسترم را مىخورند
ازدحام هولناک غصّه هاى نسل عشق
خوابهاى آرزوى بس ترم را مىخورند
برّه آهو مىشوم از ریشه پایم مىبرند
تا کبوتر مىشوم بال و پرم را مىخورند
رویش شوقى ندیدم دستهایى زود رس
میوههاى روزهاىآخرم را مىخورند
کور بودم کاش اى چشمان تاریخ زمین
تا نمىدیدم که خاک کشورم را مىخورند
اینکه پایان غزلهایم سکوت آلودهاند
بغضهایم حرفهاى دیگرم را مىخورند
یک روز....
از همان راهی که آن را بسته اید
بی گمان ،یک روز می آید بهار
بر خلاف میلتان رد می شود
از میان سیم های خاردار
بر خلاف میلتان گل می کند
در گلوی بلبلان آوازها
لاله می رویدهزاران،زرد و سرخ
در کنار چکمه ی سربازها
ابر های تیره باران می شوند
آسمان پر می شود از شعر و رنگ
هیچ کاری بر نمی آید دگر
از غل و زنجیر،از دست تفنگ
مطمئن باشید این کوه یخی
فتح خواهد شد به دست آفتاب
پیش چشم مات و مبهوت شما
می شود برف مسیر عشق،آب
شب آمده
دکمه های پیراهنش را باز کرده
و هر ستاره
سوزنی ست
که می دوزد چشمانم را
به در
به ماه
به راهی که از آن بازنگشته
می گویم
در همین نزدیکی ها با کسی شام می خورد
دلم اما
سر زدن به همه ی بیمارستان ها را
بیشتر دوست می دارد.
زیر تیغ نفاق آلسعود
میشود عشق مثله در بحرین
میتراود دوباره در عالم
عطر خورشیدی قیام حسین
فرصت همدلی و هم نفسی
روز همبستگی ملتهاست
نوبت اهتزاز آزادی
خاک در دست راست قامتهاست
شد جهان از شب ستم آزاد
با پیام نجات بخش امام
با سلام بلند بیداران
شد جهانگیر عزت اسلام
یمن و مصر و اردن ولیبی
همه جا رد پای بیداری است
باز امروز شور عاشورا
در دل پاک عاشقان جاری است
منتشر میشود قیام حسین
زیر باران موشک و باروت
دارد امروز امت اسلام
ریشه در خاک و شاخه ملکوت
همه از نسل آب و آینهایم
سنی و شیعه همدل و همراه
بال در بال و شانه در شانه
اهل یک آرمان و در یک راه
میرسد روزگار شیرینی
که همه زیر یک علم باشیم
در ره اعتلای آزادی
عهد بستیم همقسم باشیم
برای لحظهای چشماتو ببند
همسفر شو با نسیم به شهر خون
شهر نه اینجا شبیه قفسه
با پرندههای زخمی نیمه جون
بعضیا جون میکنند کنج قفس
نه برای اینکه ابو دون میخوان
واسه اینکه حرف آزادی زدن
جرمشون اینه که آسمون میخوان
اینجا مسجدا رو ویرون میکنن
همه پشت میلهاند به جرم دین
ستون کاخشون استخون ماست
فریاد و سر میبرند بیا ببین
نمیدونم کیه پشت اون نقاب
که میترسه از همه پرندهها
نمیدونم چی بذارم اسمشو
وقتی وحشیتره از درندهها
روی شیطون و سفید کرده و باز
توی فکر حیله تازه تره
دست و پا میزنه واسه زندگی
وقتی روی موج خون شناوره
هر چند با هزار مکافات زندهاند
اما هنوز اهل مناجات زندهاند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زندهاند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زندهاند
آل خلیفهاند نشانی که در جهان
اصحاب آن سقیفهی بد ذات زندهاند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زندهاند
آیات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زندهاند
طنابها نفسم را نفرنفر خوردند
و گوشها همگى شان از این خبر خوردند
چه جادههاى عجیبى مسیر عشق شدند
که ردّ پاى مرا هم در این سفر خوردند
به جاى عافیت و لحظههاى منبسطش
همیشه خاطرههاى من از خطر خوردند
خیالهاى پر از گندمى که مىپختند
به چشمهاى یتیمم دوباره برخوردند
اگر چه وارث امروز عمرها فرداست
همیشه ناپدران سهم این پسر خوردند
سکوتهاى هوسگاه دستهاى سیاه
از آبروى خداوند معتبر خوردند
هنوز عاشق برفند و کاجهاى بلند
کلاغهاى شرورى که مغز خر خوردند
بحرین نام دیگر قلب من است
***
اینجایی که من نشسته ام بحرین نیست
بحرین در چند هزار کیلومتری من است
اما بحرین نام دیگر قلب من است
بحرین یک جا نیست
جغرافیای بحرین حد و مرز ندارد
و مردمانش ساکنان روشن قلب من اند.
آهای کاخ نشینان شکم باد کرده ی عرب !
صورت سرختان را بار دیگر با خون هم وطنانتان سرخ تر کنید
تا باراک و صهیونیست ها و رفقای کفتارشان
که تشنه ی بشکه های نفت شما هستند
ببیشتر بو بکشند و
به هیکل بی ریشه تان بیشتر بخندند!
خوش باشید
که این بار بزمی دیگر چشم انتظارتان است.
این بار
به یاد " آیات " قرآن می خوانیم و به سلامتی سرنگونی تان
پیک های شهادت را سر می کشیم.
این صدا صدای قلب من نیست که نبض تپنده ی بحرین است
که در سینه ی من می تپد.
و ساعت دقیقا چند ثانیه به مرگ شما مانده!
دست هایتان را از جیب گشاد هم درآورید و فرار کنید
اگر پای لنگ ایمانتان می گذارد ...
آهای معمر قدافی ، که بی فرشته های گردن کلفت و بادی گاردت بالت چیده شده!
و آل خلیفه و آل سعود بی ریشه ی شکم باد کرده
همراه با کاسه لیس های از دهن کف درآورده
گروه متعفنی که یک صدا سرود مرگ می خوانید و
ما را به یاد اجدادتان می اندازید!
آهای کاخ نشینان خاک بر سر!
شمایی که اندازه ی غیرتتان به اندازه ی دور شکمتان هم نیست
تندتر نفس بکشید
که نفس های آخر است
شمایی که دستانتان در دست همدیگر است
بترسید از خدا
که دستش بالاتر از دستهای دیگر است.
اینجایی که من نشسته ام بحرین نیست
بحرین در چند هزار کیلومتری من است
اما بحرین نام دیگر قلب من است
و صدای خواهرم " آیات " می آید
که از سمت آسمان برای سرنگونی شما
با نوایی ملکوتی
قرآن می خواند ...
فلک به کام من انگار رام ناشدنیاست
حدیث غربت شیعه تمام ناشدنیاست
نمیکنم گله، اما چنان ترک برداشت
که جام صبر دگرباره جام ناشدنیاست
نه صبر کم، که مصیبت چنان اسفبار است
که کربلا هم از این حیث، شام ناشدنیاست
بیان روشن آیات و باز هم ابلیس
و شعر شیعه که تیغی نیام ناشدنیاست
میان مردن و ذلت مرا مخیر کن
سپس ببین که برایم کدام ناشدنیاست!
ز جام شهد شهادت مرا بنوشانید!
که حکم شیعه بر این می، حرام ناشدنیاست
سلام ما ز ازل بر تو تا ابد! هرچند
ادای حق تو با این سلام ناشدنیاست
*تقدیم به دل هایی که جنگ را تاب نیاورده اند...
توفان چه فرقی می کند در اصل با طوفان
وقتی که در هر حال ویرانی ست کار ِ آن
دشمن چه فرقی می کند با دوست وقتی که
خواهد شد از دستش همه دنیای تو ویران
این روزها فرقی ندارد در عرب از ظلم
آل امیه ! با خلیفه ! با بنی شیطان !!!
جامانده های کربلا را می کشند امروز
با تیرباران از زمین و آسمان ، آسان
از بس که خون دیدیم خون دادیم خون خوردیم
از بس به جز تلخی ندیدیم از همین دوران،
باید که خون بالا بیاریم از دهن هامان
باید نباشد غیر خون در چشم و بر دامان
یک سو زنان و پیرترها خسته و مجروح
یک سو هزاران کودک مظلوم ، سرگردان
یک سو لودرهای به مسجدها تجاوزگر
یک سو هزاران نوجوان در خون خود غلطان
اینجا یمن ، بحرین ، لبنان یا فلسطین است؟
می گیرد آیا ظلم ظالم عاقبت ، پایان ؟!
می آید آیا او که خونخواه شهیدان است؟
آیا مقدر نیست در این آسمان ، باران ؟!
آیا مقدر نیست شب پایان بگیرد ، بعد
چشم سحر هم وا شود بر دشت و کوهستان
ای سوشیانس ای مرد موعود ای مسیح ای مرد
ای پشت پرده ، پشت کوه و ابرها ، پنهان
کی می شود صبح طلوعت را ببارانی
بر این زمین خشک و بایر، بر تن بیجان
کی می شود پایان بگیرد با ظهور تو
این روزهای خون و آتش - درد بی پایان –
از هیچ بمب و ترکش و خمپاره ای ، گردی
ای کاش ننشیند به روی بال گنجشکان
از هیچ فالی ، بوی رنج و درد و ظلم و فقر
ای کاش ننشیند میان دست رمالان
ای کاش با لطف حضور او که موعود است
پایان بگیرد شب ، بخندد صبح بر انسان
آئینه نه، بلکه شهر دودی شده است
دستان خلیفه هم سعودی شده است
بر چشم حسود و طینت بد لعنت
یک عمر به فاطمه(س) حسودی شده است
خون است و باران است و بحرین
تیغ است و زندان است و بحرین
تیر است و دژخیم است و جلاد
عشق است و ایمان است و بحرین
خون است و سجاده ست و شمشیر
عهد است و پیمان است و بحرین
گاه طواف و سعی و قربانی است، لبیک!
رجم است و شیطان است و بحرین
از چشمها بارانِ «مروارید» جاری است
خون است و میدان است و بحرین
* بحر خون
اینجا بحرین است
سرزمین مروارید و
نفت و
اینک ... خون
حتی هزار سال باران
خون را از این خاک نخواهد شست
اینجا بحرین است
یک بحر خون و
یک بحر خوناب چشم
ابلیسها دست به دست هم داده اند
نقشه های اسراییلی
سلاح های امریکایی
و سربازهای سعودی
تحت قبای زربفت آل خلیفه
سینه ستبر جوانان مسلمان را
نشانه میروند
و مناره مسجدها را
فرو میریزند،
بی آنکه بدانند
قتلگاه هر شهیدی
اینجا
مسجدی خواهد شد
برای فرزندانِ این سرزمین
که تمام وجودشان
پر است از لااله الا الله
پر است از محمد رسول الله
و پر است از «علی ولی الله»
تاریخ چه خواهد نوشت
از کلید دارانِ دیروز مسجدالحرام
و تفنگدارانِ امروزِ میدانِ مروارید؟!
تاریخ نه نماز شکستۀ علی را در محراب
از یاد می برد
نه خون اهل بیتش را در عاشورا
تاریخ مینویسد و خوش می نویسد
هنوز هم
خون بر شمشیر پیروز است
کاش زنی به پا خیزد!
مادر نیستی
اگر دخترک موفرفری را
در زیر آوار خبرها
ببینی و دلت نلرزد!
زن نیستی
اگر روسری خونین زنان غزه را
بر گیسوان پریشان
ببینی و پریشان نشوی!
شاعر نیستی اگر
صدای هل من ناصر را
از وجب به وجب
این قیامت وارونه
این صحرای محشر
این قتلگاه آدمیت
بشنوی و نشنیده بگیری!
عاشق نیستی
اگر مرگ کبوتران را ببینی
و آسمانت تیره و تار نشود!
عاشقم
شاعرم
زنم
مادرم!
*به شیعیان مقاوم بحرین
بادی می آید از شیار تپه ی زیتون
بادی می آید باد! اماسخت دیگرگون
بادی که می خواند به آهنگ حجازی باز
دربحر ذوالبحرین هزاران مصرع موزون
بر جلجتا می خواند این باد اساطیری
هفت آیه ی تلمود را از صحف انگلیون
نعم الشمیم من قمیص یوسفی یامصر!
ریح فکیف الریح،ریح یبصرالمحزون!
بادست اما بردلش ابرخبرهایی ست
یعنی که شاعر !از حصارخود بزن بیرون
شاعر تمام حسن یوسف ها لگد کوبند
دربارش تیغ یهودا، دشنه ی شمعون
حس می کنم اما بهاری تازه درراه ست
سبزست فردای زمین ،والتین والزیتون!
* در حمایت از مظلوم بحرین
آه ای سکوتهای پریشان صدا شوید
اسلام را دوبارهای از ابتدا شوید
کفر و نفاق باز به هم دست دادهاند
ای آیههای معجزه لطف خدا شوید
آلسعود ابرهه عصر غیبتند
توحیدیان دوباره دست دعا شوید
خون از تمام پیکر اسلام جاری است
بدر و احد شوید، حنین ولا شوید
آلخلیفه ساز جمل ساز کردهاند
هان! ذوالفقار عرصه این ماجرا شوید
هر کوچه منامه منای شهادت است
با قطرههای خون خدا کربلا شوید
تا بشنود تمام جهان ناله قطیف
در کربلای آتش و خون نینوا شوید
ای ساکنان گستره دین مصطفی
وقت سکوت نیست سراسر صدا شوید
پلیس فقط شیعیان را شکار می کند
* شعری از فاطمه علی از نیوجرسی
*ترجمه از اکبر برخورداری
امتی است
جماعتی است
که فقط حقوقش را می خواهد و آزادی را
مردمانی تحصیل کرده
ستم کشیده
توسط حکومتی جابر
آنها بیرون آمدند تا نشان دهند
وحشت مدامشان را
با تظاهراتی صلح آمیز
با دستان خالی
آنها فقط می روند و می ایستند
و در باره رنج شان می گویند
آنها به دنبال تحقق حقوق بشرند
آنها برای جنگ نیامده اند
آنها فقط مخالف سیاست پادشاه اند
مردم می گویند
روح شان در هم نشکسته است
با وجود این همه زخم
نا ارامی های تونس
تظاهرات مصر
تلویزیون مدام در خبر تازه دارد
اما حال که نوبت بحرین رسیده است
مردم در خون می غلطند
و انگار هیچ خبری از فاجعه نیست
آیا دیده ای که مردان جوان
با گلوله در بدن
بی رحمانه جان می دهند؟
مردم در خیابانها قدم می زنند
ناگه به زمین می افتند
به همین سادگی و بی دلیل
بروید و گزارش کریستف را بخوانید
وقتی می نویسد:
پلیس فقط شیعیان را شکار می کند
با دخالت سعودی ها
وضع از این هم بد تر شده
آنها آمده بودند تا یاغیان را شکار کنند!
اما آزادی را کشتند
جاده ها مسدود شده اند
مردم بازمانده اند
از رسیدن به بیمارستان
این کدام جوانمردی است؟
چرا کسی کاری نمی کند
در حالی که مردمانی مورد بی عدالتی واقع شده اند
آیا می توانی ترس را تصور کنی
آیا حقیقت آشکار شده
در باره این رنج مدام؟
نگاه کن
که ظالم مدام بمب پرتاب می کند
به سوی مساجد شیعیان
ما اینجا می شنویم
خبری بس ناپسند
قرآن سوز کشیش تری را
اما در بحرین
تحت حکومت به اصطلاح مسلمان
هر روز قرآن سوزیس می کنند
مسجد ام البنین
دیگر نیست که دیده شود
آن را در روز 12 آوریل با زور تخریب کردند
نیروهای بحرینی تخریب کردند
و نیروهای سعودی فقط نگاه کردند
مسجد الوطیه که قدم المهدی می خواندند
در این برهه
این است بزرگترین جنایت
علیه مردم ، علیه بشریت
از فرسنگها دور
این شعر را برای جهانیان پست می کنم
بگذار جهانیان بدانند
بگذارید مردمانم را نشان دهند
وقتی می گویم همین حالا، من یک بحرینی ام
ندا دادن برای صلح
و برای توقف بی عدالتی
این است ندای دل هر انسان حسینی ...
یک ترانه؛ در قالب سه گانی پیوسته
تقدیم به مردم به خون کشیده ی اسلام خواه
در کشورهای فلسطین؛ لیبی؛ بحرین؛ تونس و یمن...
ترانه ی بهار
وختی که شکوفه ها می ریزه
با خودم می گم
باهار ؛ یه جورایی پاییزه
خوبی خوبه ؛ ولی بدی چه بده
نازنین؛ مهربون غمگینم
غم به دل راه نده
با اینکه شکوفه ها می ریزن
باز آخر تابستون
میوه ها از درختا ؛ لبریزن
میوه ها از درختا لبریزن
1/01/90
Spring Song
When blossom fall
I Say to myself
Spring is somehow ؛ fall
To be beneficence is okay but what a bad show is badness
Dear kind sad darling
Do not be sad
Although the blossom fall
At the end of Summer؛ again
Fruit splash out of trees
Composed and translated by Mehdi Farzeh
طفل از مادر جدا افتاده اینسان می شود
بازی دست پلیدی مثل ایشان می شود
کودکی ار می خلد خاری درون پای او
مادرش از درد او زار و پریشان می شود
وای اگر خاری به قلب کودک او می خلد
بی گمان دشمن از این کارش پشیمان می شود
اهرمن کوهی ز آتش بهر ما دارد ولی
با توکل بر خدا آتش گلستان می شود
ار خزان برگ گلی را زرد و بی جان می کند
در بهاران غنچه های تازه خندان می شود
دل که آزادست باک حبس و تعزیرش چرا
با صبوری های ما ویرانه زندان می شود
من کران این ((دو دریا)) در سمایش دیده ام
بعد ابر تیره اش هنگام باران می شود
رمز پیروزی ما نک همدلی همراهی است
با دم یکجای ما تولید طوفان می شود
زان ((امین)) این عقده را بی پرده واگو می کند
کین گره وا می شود با دست ایران می شود
محکوم به دوست داری زهرایی
دیوانه ی بی قراری زهرایی
ایران به تو غبطه می خورد می گوید
داداش تو ته تغاری زهرایی!
از چشم شما فشنگ ها می ترسند
از شیعه تمام جنگ ها می ترسند
در منزلت شما همین قدر که تا
پر باز کنید سنگ ها می ترسند
آنجا همه اندیشه ی دریا دارند
درّ و صدف از گیشه ی دریا دارند
آن عده عزیز آسمانی شده هم
-تردید نکن- ریشه ی دریا دارند
برای بحرینی ها
محکوم به عشق یار می بینی شان
آری، همه را دچار می بینی شان
آنجا همه خاک پای زهرا هستند
آنجا همه را غبار می بینی شان
می بینی شان و مست می بینی شان
می بینی شان و زار می بینی شان
بگذار که سینه شان ترک بردارد
آنجاست که بی قرار می بینی شان
با آن سر خونی تن سر سبز، آری
خوش تیپ تر از بهار می بینی شان
حی اند، مگر می میرند آن ها که
بی تاب تر از انار می بینی شان
انگار فدک دوباره تکرار شده است
این است که اشک بار می بینی شان
این است که داغدار می بینی مان
این است که داغدار می بینی شان
با گله ای از سگان اسرائیلی
مشغول به کارزار می بینی شان
بر گور پدرهاشان بس خندیدند
این گله سگی که هار می بینی شان
ما منتقمانیم، پس این ها را
یک روز به روی دار می بینی شان...
تبت یدا ابی لهب ...
آیا درست می شنوم ؟
این صدای "بلال" نیست که دیگر بار
از ماذنه های ایمان به اوج می نشیند ؟
من در کجای تاریخم ؟
من در کجای تاریخم ؟
در قاب چشمانم
تکدرختی سرخ به خون نشسته
که بر شاخه های آن
پرنده ای سپید ، سرودی سبز می خواند
و محمد (ص) را می بینم
که از فراز تاریخ
با درفشی از "ایمان" بر دوش
و ردایی از داغ بر تن
راه غار حرا را در یش می گیرد.
تبت یدا ابی لهب ...
آری ، تاریخ تکرار می شود
من این اشباح مومیایی را
که بر تخت هایی از آتش تکیه زده اند
خوب می شناسم .
این بوزینه بازهای شکلک ساز
همان "عقبه بن ابی معیط" ها
"ابوسفیان" ها
"ابوجهل" ها
و " ابن مرجانه " های تاریخ اند
و این موش نفت خوار
دلقک دربار شیطان
همان " آل سعود بن ابوجهل " است
که دوشادوش " آل خلیفه "
برای دجال قرن
دم می جنباند !
تبت یدا ابی لهب ...
مرگ و نفرت باد
بر این آیینه ی عبرت تاریخ
و چه زجر جانکاهی ست برای پیر تاریخ
که نا گزیر است تا به رستاخیز
نام این مومیاییان پوسیده را
در بایگانی ذهن خویش بسپارد !
چرا که اینان
لکه ی ننگ درشتی بر پیشانی تاریخند
و تحمل چنین ننگ چرکینی
به راستی
شکنجه ای جانکاه است.
تبت یدا ابی لهب ...
و آل زیاد ... و آل مروان ...
و "آل سعود "
و " آل خلیفه " .
این فریادهای خشماگین
" آیات قرمز " انتقام
و شعله های خشم الهی ست.
صلای بیداری " آیات القرمزی "
که شعور شعر را تلاوت می کند
صدای مظلومیت " بهیه العرادی "
تکبیر به خون نشسته ی " علی المومن "
و خروش آسمانکوب " بحرین " به پا خاسته
که چونان خدنگی آتشین
چادر سیاه شب را می شکافد و
روشنی را بشارت می دهد.
تبت یدا ابی لهب ...
این صدای قرآن ،
صدای " توفان " است
که از حنجره ی شعله ور " بحرین " زبانه می کشد
این صدای استقامت است :
" لا تفارض لاحوار ، استفاله او فرار "
آری ،
ناقوس مرگ دیکتاتور به صدا در آمده است :
یا مرگ ، یا فرار ...
و صبح نزدیک است :
" نصر من الله و فتح قریب " .
دجال های دیجیتال
لیبی آه امام موسی صدر است
بحرین
سیلی خدا بر صورت خلیفه های دروغ است
ژاپن می لرزد و سونامی ژاپن
یعنی ژاپن قوی تر از فرانسه و آلمان است
و میراژها و اف بیست ها
در برابر خشم خدا هیچ اند
کجایی پل الوار؟
که از فرانسه به لیبی بروی
و اعتراض کنی به این کوتوله های سیاست
به اوبی ما و این مرتیکه کوتاه قد فرانسوی
که من مدام نامش را فراموش می کنم
به برلوسکنی که هر کجا باشد
فاحشه ها جمع اند
ایتالیا تئاتر فاحشه ها شده است
و زنده باد پاپ
و زنده باد بابانوئل
و زنده باد پیتزای پپرونی واتیکن
فرانسه با میراژهایش بگذار وژ وژ کند
بانجول ها
با بنجول های فکری ایران
شتران سبز قذافی
و سعد حریری
از مقابل عکس عبدالله ابن ابابیل و
خاخام های چاخان رژه بروند
آنها نقشه کشیده اند برای تمام جهان
برای رنگ عبای پسر زبیر
برای متن سخنرانی طلحه الخیر ایرانی
برای تهیه و توزیع و پخش جنازه های شهیدان اهل سنت در ایران
اما دست شان به هیچ جا نرسید
و اهل سنت ایران خندید به ریش فتنه
به کاخ الیزه و سفید
اگر دعوای شیعه و سنی راه می افتاد
به این شیخ تنها نصف سهم می رسید
یک سهم به آن شریکش
و دو سهم به زحمتکشان استودیو بی بی سی
که زورشان نرسید به میدان انقلاب و آزادی
و زورشان نرسید
به میدان مرجئه دمشق
و زورشان نرسید به میدان تقسیم استانبول
و زورشان نرسید به الضاحیه لبنان
سه گراز و سه خوک و سه کروکودیل
با سه افعی و سه گاومیش و سه شتر
پیمان بسته اند
آنها برای فردای ما نیز نقشه کشیده اند
برای شیخ عینک پنسی خوش تیپی که خواهد رسید
با نقشه ی دجال های دیجیتال
آنها هزار نقشه برای سیدحسن نصرالله کشیده اند
در روز اول 48 کشته
از کشته ها 16 قلب به هر کدام رسید
سی و دو کلیه
به جمهوری خواهان دموکرات
دموکرات های جمهوری خواه
که هیچ وقت بر سر رای ها با هم دعوا نمی کنند
اما نقشه دعوای جهان را می کشند
و روز اول لیبی این بود
القصافی جدا جدا
قصابها جدا جدا
امریکا چرا نیاید
مادام که آل خلیفه هست و شیخ خرفت هست
مادام که در استودیو بی بی سی مخملباف هست و نوری زاده هست و خاخام ها و چاخان ها هستند
فرانسه چرا لشکرکشی نکند مادام که سعدحریری هست و ۱۴مارس هست
اما سراسر دنیا پر است از حسن نصرالله
از بچه های علی و حسین و خمینی
و انتفاضه ها همچنان در راه است
انتفاضه ی تونس و مصر و لیبی
انتفاضه ی بحرین و یمن
و انتفاضه ی حجاز و امارات
و انتفاضه ی کویت و قابوس و شاه کوچک اردن
و انتفاضه ی پیوند شیعیان و اهل تسنن در راه است
شما از جنس دیگرید
از جنس بولهب و برلوسکونی با هم
سونامی بزرگتر از ژاپن همین هاست
که من می گویم و تو می بینی هر شب
محمد از حجاز بود
اما شما شبیه او نیستید
شما ابولهب اید تا هنوز
و ابرهه اید
و مصر حجاز نیست
الازهر با کبارالعلما فرق می کند حالا
شیوخ آل سعود
تنها تخصص شان نشان دادن قبله است
وقتی کنار خانه ی خدا تمرگیده اند
با شکمانی برجسته و چرخ های دوار
بچرخ تا بچرخیم
آنها تنها می توانند بوی صابون های غیر حلال را تشخیص بدهند
و این تخصص کمی نیست
و حد حرم را
با کمک اسرائیل و دوربین های پیشرفته انگلیسی مشخص کنند
آنها به درد هیچ چیز دیگری نمی خورند
بی خاصیت ترند از یک آدامس خروس و یک بستنی قیفی
آنها فقط به درد چاله کندن می خورند
بر سر راه مسلمانان
و تقسیم کردن مسلمانان با کمک آیات وحدت
آنها در مسابقه زیبایی عقال و دشداشه اول اند
در مسایقه آنکارد ریش هم اول
در خواب در رختخواب پر قو اول اند
در مسابقه زیباترین شاهین هم اول
در مسابقه بزرگترین کپل و ران و شکم اول اند
و در مسابقه بیشترین ساعت معاشقه با غرب هم اول
داوران زیباترین شترند
مادام که قذافی و مبارک و بن علی می دوند
و امریکا و فرانسه و انگلستان بر سرشان شرط می بندند
مادام که شیوخ آل سعود تنها ما را محکوم می کنند
اما گرازها آزادند
خلیفه های سعودی را
با شترانشان فرستاده اند به بحرین
با شمشیرهای تیز تا گردن بزنند
عاشقان خمینی را
دنیا به دست فاحشه ها افتاده است
و مردم بیدار شده اند
و این اسب سیاه یونایتد امریکا
تنها برای سواری دادن به تل ابیب طراحی شده ست
برای لگد زدن به پابرهنگان زمین است
این اسب سیاه
پابند خوک های سفید است
تا انگلستان پاپیونش را صاف کند و
لباس شب عمه الیزابت
کشیده شود تا افغانستان
و غرب را خر کرده اند با کمی سوسیس خوک و کمی ژانبون
و کمی اینترنت
و با بابانوئل و فاحشه ها
می بینی که حال جهان هیچ خوب نیست
شب بخیر عمه الیزابت
کجایی پل الوار؟!
شب تحویل سال 1390 – دهلی نو
اول:
... و من اینجا نشسته ام
شاید از تو خبری برسد
ایمیلهایم را چک میکنم
اما از تو ردپایی نیست .
خبرها
دلشوره ام را زیادتر میکنند .
هیچکس نیست تا برایش از تو بگویم
جز درخت توتی که در زیر آن برایم شعر خواندی
و من
تنها مست صدایت بودم
و مست چشمهایت که به اشک نشست .
دوم :
می گفتی :
شبهای تاسوعا
ابالفضل می اید
و همه را از حسینیه به کربلا ...
بغض امانت نداد
و من
شرمسار صدای خش دارت ماندم .
هنوز صدای تو را از حسینیه می توان شنید:
ای اهل حرم میر علمدار نیامد
حسین ! تو هم نیامدی
مثل خیلی از جوانهای بحرین
مثل دانش آموزانی که از مدرسه بازنگشتند .
مثل نوجوانانی که پرچم سرخ و سفید بحرین
کفن شان شد .
سوم :
پنجره را می گشایم
قاصدکی به اتاق می آید
به دنبالش می روم
شاید از تو خبری داشته باشد اما...
چهارم:
اما حسین !
همچنان منتظرت می مانم
حتی اگر خبرها وحشت انگیز تر شوند
حتی اگر خیابانها از خون شسته شوند .
حتی اگر صدای گلوله
اذان هر صبح و شامتان باشد
و
نمازجمعه هایتان را
در زیر بارانی از گاز اشک آور و باتوم
برپا کنید .
حسین !
منتظرت می مانم
حتی اگر نیایی !
ملخ!
نه وحشت است که حیرت شکسته دلها را
گرفته فوج ملخ، موج موج دریا را
ملخ! هجوم ملخ بر مزارع گل سرخ!
ملخ وزیده و آشفته باغ و صحرا را
یهود امت احمد دوباره خیبری اند!
شکسته اند در خانه های زهرا را
سیاهکارتر از وحشیان سفیان کیست؟
که می درند جگرهای حمزه آسا را
نژادگان عرب! این حماسه های شکم!
به زیر پیل فکندند پیر و برنا را
به جنگ دخترکان رمیده آمده اند
دریده دیده خورشید این تماشا را
بهوش ای همه زالوفشان ساحل خون!
که موج گریه خبر کرده است دنیا را
بهوش کز همه تان هیچ هم نخواهد ماند
دمی که غیرت توفان گذشت دریا را
"دل رمیده ما را که باز می گیرد"
فغان ز خون جگری بی نگاهتان یارا !
برای بحرین ...
و احمد سعید شمس ، نوجوان 15 ساله ی بحرینی و شیعیانی که با گلوله ی تک تیراندازهای سعودی به سرشان شهید شدند :
یک :
این شعر تقدیم به نوجوانی
که در پیک بهاری اش نوشته بودند :
فرزندم !
باقیمانده کادر زیر را
با خون خود کامل کن :
دو :
گلوله ها هم خوب و بد دارند
مثل ما آدم ها
گلوله ای که هوایی شلیک می شود
به بهشت می رود
و آنکه که جمجمه ات را می جود به جهنم ...
تو کشته می شوی
و نفت دریای شمال
یک دلار گران می شود
حالا معلوم نیست
در پرچمی که به تن کرده ای
این خون است که پیش می رود
یا سپیدی ...
نه ...
این پیراهن سپید توست
که پرچم کشورت شده است !
دومین بار که به دنیا بیایم
تو را از گلوله ای که در سر داری خواهم شناخت
گلوله ای که باید به جهنم می رفت
ولی تو آن را با خود به بهشت می بری .
باز از بام جهان، بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است
بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لؤلؤ و مرجان شده است
دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است
با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)
با شماییم که خود را خبری میدانید
و زمین را همه ارث پدری میدانید
با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که همکاسهی نمرود شدید
گردباد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن
هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است
صبر این طایفه وقتی که به سر میآید
دیگر از خرد و کلان ، معجزه بر میآید
سنگ این قوم که سجیل شود میفهمید
آسمان غرق ابابیل شود میفهمید
پاسخت میدهد این طایفه با خون اینک
ذوالفقاری زنیام آمده بیرون اینک
هان! بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است
هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم؟
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم ، چه کنیم؟
پاسخ آینهها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است
بانگ هیهات حسینی است رسیدست ز راه
هر که دارد هوس کرب و بلا ، بسم الله
جهان
جغرافیای آتش گرفته ایست
بر سینه اطاق من
آتش در مصر
آتش در تونس
آتش در بحرین
آتش در دریا
در صحرا
نام هر که را میبرم زبانم میسوزد
آتش در قهوه خانهها قل میزند
کلمات زبانه میکشند
چای از دهان میافتد
آتش شعاری است در خیابان
در خانه - مرگ
**
ما اتفاقی فراموشیم
که خواب یکدیگر را ندیده میگیریم
من با سنگهای شوش میپوسم
تو با مومیاییها
مومیایی 1..........2.........3
- آتش!
هنوز دنبال رژیمی ملایم
برای سخنان صلح آمیزت هستی!
به خیابان آمدهای تا سیگاری بگیرانی
دود میشوی
*
طبیعی نیست خواب
طبیعی نیست این همه کشتی بی نوح در بندرگاهها
فرشتگان خدا به خیابان ریختهاند
و آیههای جدید دست به دست میچرخند
از الاهرام صدای خدا میآید:
"کفشهایت را بکن و به میدان التحریر بیا "
صدای عبدالباسط میآید
صدای عبدالناصر
:یا ایها الذین آمنوا
یا ایها الشعب
یا ایها ال...
هل
هل؟
سرفه میکند اتاق من
با خاکستری در سینه که تمامی ندارد
*برای بغض برادرانم در بحرین
روی آب خواب دیدهاند
آنهایی که فکر میکنند ارتفاع سازه «میدان لولو»
فقط برای جذب گردشگر عیاش
مناسب است
حالا بولدوزرها میخواهند میدان توریستکُش منامه را
تبدیل به چهارراه کنند
یک راه به عربستان
یک راه به آمریکا
یک راه به اروپا
و یک راه هم به چاههای نفت
غافل از اینکه اینجا برای عربهای دشداشهپوش
بنبست است
دیگر شیر نفتهای مُفت را باید بست
باید فکری کرد
برای این حنجرههایی که «اسقاط النظام» را فریاد میزنند
فرقی نمیکند؛
«میدان لولو» منامه باشد
یا «التحریر» مصر...
مهم آن است چشمهای پُف کرده در خواب خرگوشی
حالا از حدقه بیرون زدهاند
اصلاً فکرش را هم نمیتوانستند بکنند
که بهار امسال
کنار خلیج فارس
نمیتوانند انگشتهایشان را لای موهای بور دختران اروپایی رها کنند
فکرش را هم نمیکردند
از ترس جوانهای پابرهنه پس کوچههای منامه
شب تا صبح
در پستوی کاخهایشان
باید ناخن بجَوَند
فکرش را نمیکردند
یک روز همین پولهای یامُفت نفت
بلای جانشان شود
تف بر آنهایی که میگویند
رفاه باشد هیچ کس اعتراض نمیکند
من اعتراض دارم؛
به نفتکشهای مُفتخور
من اعتراض دارم؛
به رفاه ...
به پول نفت...
من اعتراض دارم؛
به شبکههای پورنو که خانههایمان را تبدیل به کازینو کردهاند
من اعتراض دارم؛
به نورپردازیهای شبهای منامه
من اعتراض دارم؛
به رقص نورهای تند
من اعتراض دارم؛
به آنهایی که شرافت عربیام را
با همبستری دختران چشم آبی سفید برفی عوض کردهاند
من اعتراض دارم؛
به عالَمی که نمیخواهد نام فرزندانم نام پیامبران باشد
من اعتراض دارم؛
به دنیا ...
که ایستاده و جمجمههای متلاشی شدهام را به نظاره مینشیند
برای من فرق نمیکند؛
سربازهای عربستانی
نوک مگسکشان را روی قلبم نشانه روند
یا وسط ابروهایم را
من میخواهم شرافت بر باد رفتهام را
از این ابنالوقتهای شکمپرست باز پس بگیرم
من میخواهم وقتی به نماز میایستم
رو به قبله عرش
پاکی را فریاد بزنم
برای من فرقی نمیکند؛
من دستهایم همیشه پینه بسته است
برای آنها فرق میکند؛
که شبها زیر بغلهایشان ادکلن نفت میزنند و به رختخواب میروند
تُف بر این بوی گند...
که هوش از سر چشم آبیهای آن طرف آب برده است
که حواس همین عربهای دشداشه پوش را به باد داده است
برای من فرق نمیکند؛
من میخواهم سرم را بالا بگیرم
رو به آسمان بایستم
فریاد بزنم؛
مسلمانم...
مسلمانم...
مسلمانم... نه تروریست
نه «بن لادن»...
نه «القاعده»...
مگر من چه جرمی مرتکب شدهام
که هم
نان سفرهام را به تاراج میبرند
هم ناموسم را حراج میکنند
هم شرافتم را به عاج میکشند
حالا هم با همان سلاحهایی که به من فروختهام
بین دو ابرویم را نشانه رفتهاند
و من پلک نمیزنم تا شاید
گلولهها حیا کنند
تا شاید به اسلحههای آخرین مدل بربخورد و به سمت من نیایند
اما میدانم
اسلحههایی که آنها میسازند
حیا ندارند
برادر کشاند
فرق نمیکند در دست من عرب باشد
تا روی شانه یک آمریکایی با تجهیزات کامل
مهم؛
آدمکشی است
برادرکشی است
آهای گلولههای سربی!
من هنوز نفس میکشم
هنوز زندهام
زندهتر از آن که به سادگی بمیرم
فکرش را نمیکنید
ولی من هزار جان دارم
هزار بار میتوانم بمیرم
و باز برخیزم
آهای گلولههای سربی!
مگر یادتان رفته است
«غزه»
چقدر به سینههای ستبر برادرانم اصابت کردید
برادرانم را شهید کردید
اما لحظهای دیگر باز همان شهید
فریاد
«ثوره ثوره حتی النصر»
را در گوش تاریخ ترانه خواند
حالا برای من
فرقی نمیکند
گلوله باشد ... یا
گاز اشکآور ... یا
کالیبرهای ضدهوایی
سینه من ستبرتر از آن است که زخمی این داغهای کوچک شود
مادرم میگفت:
هرجا کربلا باشد
حلالزادهها به سپاه حسین علیه السلام میروند
و سپاه یزید پُر میشود از کسانی که با هیچ کس نسبت ندارند
حالا «بحرین» من هم کربلاست
«بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
بحری که بیانتهاست
و موجاموجیاش تَنه به وسعت آسمان میزند
که عاشقانه است
که لبریز از محبت است
دریایی که از تلاش هزاران قلب سوخته به هم شکل گرفته است
دریایی که به قرمزی خون نزدیکتر است
«بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
بحر دیگر من
وسعتی است بیانتها
از چشمهایی که به افق دوخته
و ردپای یک سوار سپیدپوش را
روی ابرها به انتظار نشسته است
«بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
دریا که هیچ
اقیانوسی است از فانوسهای روشن که در شب زمین سوسو میزند
بحرین من کربلایی است
در بین دو بحر
بحر خون ... دریای احمر ... اقیانوس داغ و عطش
و بحر فانوسهای روشن در پهنه شب تاریک
*
مشتهای من هم سنگ میشوند
چون مشتهای من
پای چشمهای شیخنشینان نشسته است
قبل از آنکه بتوانند
شهرکهایمان را خراب کنند
و به جای آن آپارتمان برای موشها بسازند
مشت من
وقتی سنگ میشود
که تانکهای عربستان
به خودشان اجازه میدهند
مادران منامه را به عزای فرزندانشان بنشانند
آن وقت
مشت من سنگ میشود
سنگی که دیگر هیچ پیشانی از ضربت آن در امان نخواهد بود
حتی پیشانی عربهایی که اگال میپوشند و روسریهای سفید به سر میکنند
حالا خوب میفهمم
که دنیا دلش برای مشتهای من
برای سنگهای من
تنگ شده است
دلش برای فریادهای من
دلش برای مظلومیت من میسوزد
و من امروز
با همین چشمهایی که از بیخوابی سرخ شده است
توانستم
شاخص قیمت بازارهای بورس را بالا و پایین کنم
آن وقت
باز هم بعضی از آدمهای ترسو فکر میکنند
باید
با این عربهای زبان نفهمِ نفتخور!
گفتگو کنیم
به گور هرچه گفتگوست باید خندید
وقتی
حنجره من برای فریاد زدن پُر است
پُر است ...
پُر است از خفقان
آوخ ...
که شبکههای تلویزیونی ترجیح میدهند
به جای دادخواهیهای من
برفک پخش کنند
من همان بهتر که اینجا در «میدان لولو»
بَست بنشینم
و فریادم را با خواهران و برادرانم تقسیم کنم
و آنقدر خیره به دوربینها نگاه کنم
تا از رو بِرَوند
تا عکس دستهای خالی من را
و گلولههای سربی اعراب نفتخور را
و جمجمه پاشیده برادرم را
نشان بدهند
فردا خیلی زودتر از آن که فکرش را بکنی
از راه میرسد
فردا برای من همین چند لحظه دیگر است
من به خورشید کاری ندارم که کی طلوع میکند
فردای من وقتی است
که نام تو روی لبهایم گل میکنند
و من
خانه عنکبوتها را ویران میکنم ...
قم اسفند 89
باران گلگون
برای مردم باکرامت بحرین
صد آسمان خون است و ما گلگون نشستیم
خورشید را در بند شب، دلخون نشستیم
شیرازهی باران و شبنم دست دل بود
احساس آدم در خُم شیدای گِل بود
توفان شب آمد برادرها شکستند
نامردمان کشتند و مادرها شکستند
دندان شب بود و پدر زنجیر بر دست
نامردمان و شحنهها شمشیر بر دست
یکسو برادر خفته در خون، وای خواهر
آنسو شهادت خواهری را کرده باور
خسرو از اینسو عشق شیرین در سر او
شیرین از آنسو دیده پرخون، سرخگیسو
لوء لوء سراسر خون و وحشت، بوی باروت
باران تیر از هر طرف بر جان ماروت
خونابه در بحرین سر بر اوج دارد
«وادی به وادی خون پاکان موج دارد» (*)
•
خورشید فردا از دل دریا برآمد
آن سرخگوی آتشین با ما برآمد
دانگی از آواز خدا در گوشمان ماند
یک قطره از خورشید در آغوشمان ماند
با خضر راه از متن این شبها گذشتیم
امید را آواز بر لبها گذشتیم
رفتیم و شب را تا سحر آواز خواندیم
از قصهها، از غصهها، از راز خواندیم
رفتیم تا آنسوی فردا، دیده پرخون
تا متن دریا همسفر، آیینهگلگون
رفتیم تا ذهن صحاری، شور و شیدا
در چشم این آیینهها خورشید پیدا
رفتیم و شب را تا سحر تکبیر گفتیم
خیزاب خون را از لب زنجیر گفتیم
رفتیم و یوسف را درون چاه دیدیم
در آسمان چشم او صد ماه دیدیم
رفتیم و شولای سحر بر دوشمان بود
یک کهکشان خورشید بالاپوشمان بود
رفتیم تا الواح موسی را بخوانیم
در آسمانها نام عیسی را بخوانیم
رفتیم تا دستان احمد را ببوییم
آن آفتاب روح سرمد را ببوییم
از زخمهای جاده هم پروا نکردیم
جز در هوای عاشقی پر، وانکردیم
آنسو افق بود و سرودش در دل ما
در موجهای خیره احمد ساحل ما
*- این مصرع را از استاد علی معلم وام گرفتهام.
*موج خون تقدیم به مردم مبارز بحرین
رها کن ای قلم! این نوبهار کاهل را
که موج خون زده برهم سکوت ساحل را
قلم! تفنگ شو! و هر نفس دم از او زن!
همیشه حق کند این سان ذلیل باطل را
ز خواب دست کشیدند مردم قبله
چرا شکسته کنند این نماز کامل را؟
شکست زلف کسی را شنیده اند اینها
که از صداش کند بوبصیر ، غافل را
صدای پای کسی که در این صدا پیداست
به لرزه می فکند یاغیان موصل را
ز خواب دست کشیدند و عالمی نگریست
به روی بوم عدوهای پای در گل را
به جای خواب محمد، شبی علی خوابید
تو هم مخواب که یاری کنی مذمل را
تمام این همه موج انعکاس یک سنگ است
بزرگ قافله بنموده ره قوافل را
□
تخلص من بیدل در این غزل عشق است
و عشق می کند امشب شهید این دل را
پنداشتی آدم شده ای آل خلیفه!؟
شیطان مجسّم شده ای آل خلیفه!
محصول دَمِ غرب تویی بادکنک شاه!
آمیز قشمشم شده ای، آل خلیفه!
از عقل، نحیف آمده ای لیک چه فربه-
از گردن و اِشکَم شده ای، آل خلیفه!
هربار که شیطان به سواری شده مایل
در محضر او خم شده ای، آل خلیفه!
یابو صفتی، شاخ و دمی هم که درآری
حیوان مسلّم شده ای ، آل خلیفه!
روزانه به وحشی گری بُلعجب خویش
چندیست که ملزم شده ای، آل خلیفه!
بحرین دو دریاست یکی اشک و دگر خون
خونریز دمادم شده ای، آل خلیفه!
«مَن یُفسِد و یَسفِک» که ملَک گفت تو بودی
خجلت ده آدم شده ای، آل خلیفه!
تو غرّه به سفّاکی و عالم همه داند
بدبخت دو عالم شده ای، آل خلیفه!
این است رکورد تو که از اسفل سافل
صد مرتبه هم کم شده ای،آل خلیفه!
ای شوم تر از نحر کن ِ ناقه ی صالح
چون زاده ی مُلجم شده ای، آل خلیفه!
هتّاک به قرآنی و ویرانگر مسجد
کافر صفت از دم شده ای، آل خلیفه!
هیهات حسینی به لب خلق و تو غافل-
از شور محرّم شده ای، آل خلیفه!
وقت است ببینیم که با آل سعودت
واصل به جهنّم شده ای، آل خلیفه!
مثنوی دریا
به دل سوخته ی سوخته اش خندیدید
به غزل های برافروخته اش خندیدید
از خدا گفتن آیات خدا داغ شدید
مایه ی دلهره ی کوچه ی گلباغ شدید
اف به روتان! همه ی باغچه را داس زدید
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید
رو به سر ریز شدن کاسه ی صبر دریا...
هان ببینید کنون لشکر ببر دریا...
مثنوی آمده تا نعره ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا" بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا"؟...آری
واژه در واژه فقط پیچش ابرو؟... آری
خنجر واژه به آن ها که بدانی زند
به فلانی و فلانی و فلانی بزند
باز این طایفه با دشنه و تیغ آمده است
"سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است"
این جماعت پی عشق اند و به دریا راهی...
همه بی خانه ی عشق اند و به دریا راهی...
دل ز کف داده به دریا،همه مجنون، همه مست...
" پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست"
تا غبار از کف پاتابه ی شان برخیزد
کبر بیهوده ی صد کوه به هم می ریزد
خون این قوم اگر بند بیاید خوب است!
ید بیضا شده در بند بیاید خوب است!
وای اگر دست قضا حکم به اعجاز دهد
سنگ را بر کَنَد از خاک و به پرواز دهد...
وای اگر هق هق طوفانی دریا برسد
وای اگر وقت رجزخوانی دریا برسد
وای اگر نعره ی "من حیدری ام" را بزنند
به شکافی که به آن خانه علم را بزنند...
شده با خون، شده با آه؛ که می گیریمش
مکه از ماست؛ به والله که می گیریمش
ایهاالناس! حرام است، مبادا بروید!
حج کجا؟ عمره کدام است؟مبادا بروید!
راه این نیست که: "یک راست به حج باید رفت"
گاه فرمان رسد: ای قافله! کج باید رفت...
کعبه و سنگ بهانه است؛ خودش را دریاب...
مقصدت صاحب خانه است؛ خودش را دریاب...
جز پی فتح و ظفر، مکه مگر باید رفت؟
غیر از این باشد از این قافله در باید رفت...
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید
اف به روتان! همه ی باغچه را داس زدید
تا بشر هست شما خوار ابرنکبت ها
ننگ اسلام و نگونسار ابرنکبت ها
سر بدزدید ندزدید رفیق آمدنی است...
رقص شمشیر و سپس چرخش تیغ آمدنی است...
این قلم آن قلمی نیست که صد ریز شود
هر چه که تیغ خورد تیز شود تیز شود
این قلم آن قلمی نیست که بی سر برود
از بلاخیزی این معرکه ها در برود
این قلم آمده تا نعره ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "این تفروا؟" بزند
هر که با آل علی در پی شر می گردد
تیغ گم کرده و دنبال سپر می گردد...
از تمامی جهان مشت و لگد خواهی خورد
و به دستان یل فاطمه حد خواهی خورد
ما که هستیم چنین....؟! لشکر "آه"یم همه
و به فرماندهی حضرت "ماه"یم همه
ما کریمیم، کریم از همه درمی گذرد...
جز شما از همه ی نوع بشر می گذرد...
بنشانیم چنان خنجرمان را به سرت
که شود جن زده در قعر جهنم پدرت
بگذاریم کمی مزّه ی سم را بچشی...
بعد از آن نیز کمی طعم عدم را بچشی...
سرنوشتت همه مغضوب دو صد ایل شدن
بنشیند به دلت حسرت قابیل شدن
بنشیند به دلت داغ مسلمان کشتن
داغ مالک کشی و بوذر و سلمان کشتن
لشگر آه -ببین!- گردن غم را زده است
به شکافی که بَرِ کعبه علم را زده است...
چرا ما دق نمی کنیم؟
"آیات القرمزی" ای دختر شیعه !!
ای شاعره ی آزاد!!
نفسم می گیرد وقتی می بینم
تو را محاصره کرده اند و ...
آنوقت ما در گیر برنامه های طنز هستیم
که مبادا روح لطیفمان لکه بردارد
دانشگاهیانمان که میان "ایسم " ها گیر کرده اند
و حوزوی هایمان هم میان " زید و امر"
نمی دانم...
حتما به قول سید مرتضی زمان ما را با خود برده است...
اف بر این زندگی
که رگهای شهادت در آن خشک شده
و ما لنگ ثروت بیشتریم و لپتاپ و تبلت و خانه و ...
ولی من یادم نمی رود که
آقا روح الله گفت همه چیز ما فدای اسلام...
"آیات القرمزی"
ای شهید شیعه!!
زخم هزار و سیصد و اندی سال غربت علی بر صورتت
و بر تن نحیفت است...!!
اف بر مسلمانی ما اگر تو را فراموش کنیم
نفسم می گیرد
نه برای تو
که برای بی تفاوتی خودمان
که دیگر از شنیدن اخبار بحرین و ... خسته شده ایم!!!
پیداست وقاحت شما بیشتر است
بحرین ز کشتار منا بیشتر است
با خادم آن حرم بگو: حرمت خون
از حرمت خانهی خدا بیشتر است
*برای شیعیان مظلوم بحرین
قرنهایی است
تا نسیم آه اویس قرن
از یمن
فریاد می دارد
یا محمدا
قرنهایی است
تا لؤلؤ بحرین
می چکد از چشم زنان سوگوار رودها
رود رود رود
بطحای خونین
قرنهایی است
تا سرگذشت تلخ این قوم
تکرار ثقیفه ایست
از ظهر صفین
تا عصر عاشورا
به مویه
بر بدن چاک چاک رسول الله
یا محمدا
زیتون زارهای لبنان و فلسطین
نخلهای عراق
دخترانی دلبر از دست داده اند
نشسته بر ساحل مرج البحرین
عقیق سرخ یمن می بارند
ویلی ویلی ویلی
دورافتاده ای از یتیمانت
یا فارس الحجاز
اینجا
سرزمین عرب است
در جاهلیت مدرن
زنده به گور می کنند
دختران آرزوهای ما را
ناله های سمیح القاسم[1]
شکوه های محمود درویش[2]
صدای یار یار نزارقبانی است[3]
پیچیده در کلمات شعر من
«آه بلقیس
تو را از پا در آوردند
این کدام امت عرب است
که صدای قناری را از پا می اندازد؟»[4]
اینان چه حاکمانی اند ما را
لیبی را شرحه شرحه
یمن را خاک و خون
بحرین را ابوغریبی بزرگ
آه بحرین بی دفاع
شهدایت را به خاک بسپار و برخیز[5]
من عرب را رسوا خواهم کرد...
من
خطابه های توفیق زیاد فلسطینم[6]
فریاد البیاتی عاشق[7]
«اگر اصحاب کهف
در انتظار معجزه خوابیدند
من به انتظار معجزه
به حرکت و افروختن آتشها ادامه دادم...»[8]
های
نوکران تاریخی شیطان
سپاسگذاریم
برای هر مسلسل
که کتف جوانان را سوراخ سوراخ کرد
سپاسگذاریم
برای خون اطفالمان
که شراب شمایان شد
در رقص شمشیرهای جاهلی
حاکمان رسوای عرب
رسوایتان خواهم ساخت
به آوای ابو سلمی[9]
کاش در وجود نبودید[10]
ای خوکهای نفت و چربی
کفتارهای نشسته بر مزار رسول خدا
جناب شیخ صخره آل بته
و ای مفلوک لات
که ملک می خواندی خودت را
عبد ابلیس
سر برون کنید
از حرمسراها
از آخورهای نفت و شراب
بشنوید
صدای پاهای منظمی است
همچون آوای قطرات باران
سپاهی می آید
سپاه باران
باران شکست ناپذیر
از ایران اسلام
از عراق علی
از لبنان حسین
از یمن حسن
لشگر اسلام است
شورش مستضعفان صالح
بشنوید
جبرئیل امین است
به استقبالشان
ان الارض یرثها عبادی الصالحون[11]
جاروکشان بتخانه شیطان بنی صیون
بشنوید
از افریقیه و حجاز
آواز سپاه محمد را
استخوانهایتان را خرد می کند این سیل
تا به اربابانتان برسد
ابتدای نبرد نهایی است
پرچمهای سیاه و سرخ برافراشته شده اند
ای غولهای بیابانهای نجد
پایانتان رسیده
ای اولاد جهالت و بردگی
امت واحده از شرق به پا خاسته[12]
بشنوید...
پژواک فریاد روح الله ابن محمد را
خمینی بت شکن
از حنجره خونین اسماعیل ها
بکشید ما را
امت ما زنده تر می شود
بکشید ای آل خلیفه
فرزندان بی سلاح قتال العرب[13] را
بکشید ما را
نزدیک است
روز سگ کشی ما
صبر کنید
ای خواهران خون جگر شده
ای برادران زخم خورده ام
یا شعب الاسلام
گوش بسپارید
آوای آسمانی علی را
سوار بر اسب انتقام
«الا فالحذر الحذر
من طاعة ساداتکم و کبرائکم
الذین تکبرو عن حسبهم
و ترفعوا فوق نسبهم
والقوا الهجینة علی ربهم
و جاحدوا الله علی ما صنع بهم
مکابرة لقضائه
و مغالبة لالائه
فانهم قوائد اساس العصبیه
و دعائم ارکان الفتنه
و سیوف اعتزاء الجاهلیه»[14]
خوب نگاه کن
های زرقای یمامه[15]
که حلول کردی در شعر من
و بگو
رویت ما رأیت...رأیت ما زویت[16]
تک سواری
می رسد از راه
با عمامه رسول الله
ذوالفقار حیدر
یا محمدا
بادی می آید از شیار تپه ی زیتون
بادی می آید باد! اماسخت دیگرگون
بادی که می خواند به آهنگ حجازی باز
دربحر ذوالبحرین هزاران مصرع موزون
بر جلجتا می خواند این باد اساطیری
هفت آیه ی تلمود را از صحف انگلیون
نعم الشمیم من قمیص یوسفی یامصر!
ریح فکیف الریح،ریح یبصرالمحزون!
بادست اما بردلش ابرخبرهایی ست
یعنی که شاعر !از حصارخود بزن بیرون
شاعر تمام حسن یوسف ها لگد کوبند
دربارش تیغ یهودا، دشنه ی شمعون
حس می کنم اما بهاری تازه درراه ست
سبزست فردای زمین ،والتین والزیتون!
* غزلی برای حال و هوای زهرایی بحرین
نه وحشت است که حیرت شکسته دلها را
گرفته فوج ملخ، موج موج دریا را
ملخ! هجوم ملخ بر مزارع گل سرخ!
ملخ وزیده و آشفته باغ و صحرا را
یهود امت احمد دوباره خیبری اند!
شکسته اند در خانه های زهرا را
سیاهکارتر از وحشیان سفیان کیست؟
که می درند جگرهای حمزه آسا را
نژادگان عرب! این حماسه های شکم!
به زیر پیل فکندند پیر و برنا را
به جنگ دخترکان رمیده آمده اند
دریده دیده خورشید این تماشا را
بهوش ای همه زالوفشان ساحل خون!
که موج گریه خبر کرده است دنیا را
بهوش کز همه تان هیچ هم نخواهد ماند
دمی که غیرت توفان گذشت دریا را
"دل رمیده ما را که باز می گیرد"
فغان ز خون جگری بی نگاهتان یارا !
*موج بحرین موج بیداری:
آتش افتاد در شب توفان
خشم و خیزاب زد شرر بر جان
موج فریادها رها در اوج
مرغ دریاست آشنا با موج
سیل می آید از فراز و نشیب
سیل و توفان در این هوای غریب
بادها باد شُرطه انگیزند
دشنه ها دشنه های خونریزند
شب ستیزان عرصه ی خورشید
دل به دریا زدند صبح سپید
دل به دریا زدند و آوردند
از شب تیره آفتاب بلند
شور اشک است و داغ در دل ما
هر شهیدی چراغ در دل ما
سایه هایی که ناجوانمردند
تیغ در پشت خود نهان کردند
خون، جواب ِ سلام بیداری ست
همتی کن که زخم ها کاری ست
همچو لیلی زجنس مجنون اند
ماهیانی که غرقه در خون اند
هر صدف در کنار مروارید
بال می گیرد از کران امید
قطره هایی که در دل نیل اند
سنگ در پنجه ی ابابیل اند
موج در موج حلقه ی یاری ست
موج بحرین موج بیداری ست
شور اشک است و داغ در دل ما
هر شهیدی چراغ در دل ما