محکوم به دوست داری زهرایی
دیوانه ی بی قراری زهرایی
ایران به تو غبطه می خورد می گوید
داداش تو ته تغاری زهرایی!
از چشم شما فشنگ ها می ترسند
از شیعه تمام جنگ ها می ترسند
در منزلت شما همین قدر که تا
پر باز کنید سنگ ها می ترسند
آنجا همه اندیشه ی دریا دارند
درّ و صدف از گیشه ی دریا دارند
آن عده عزیز آسمانی شده هم
-تردید نکن- ریشه ی دریا دارند
برای بحرینی ها
محکوم به عشق یار می بینی شان
آری، همه را دچار می بینی شان
آنجا همه خاک پای زهرا هستند
آنجا همه را غبار می بینی شان
می بینی شان و مست می بینی شان
می بینی شان و زار می بینی شان
بگذار که سینه شان ترک بردارد
آنجاست که بی قرار می بینی شان
با آن سر خونی تن سر سبز، آری
خوش تیپ تر از بهار می بینی شان
حی اند، مگر می میرند آن ها که
بی تاب تر از انار می بینی شان
انگار فدک دوباره تکرار شده است
این است که اشک بار می بینی شان
این است که داغدار می بینی مان
این است که داغدار می بینی شان
با گله ای از سگان اسرائیلی
مشغول به کارزار می بینی شان
بر گور پدرهاشان بس خندیدند
این گله سگی که هار می بینی شان
ما منتقمانیم، پس این ها را
یک روز به روی دار می بینی شان...
مثنوی دریا
به دل سوخته ی سوخته اش خندیدید
به غزل های برافروخته اش خندیدید
از خدا گفتن آیات خدا داغ شدید
مایه ی دلهره ی کوچه ی گلباغ شدید
اف به روتان! همه ی باغچه را داس زدید
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید
رو به سر ریز شدن کاسه ی صبر دریا...
هان ببینید کنون لشکر ببر دریا...
مثنوی آمده تا نعره ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا" بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا"؟...آری
واژه در واژه فقط پیچش ابرو؟... آری
خنجر واژه به آن ها که بدانی زند
به فلانی و فلانی و فلانی بزند
باز این طایفه با دشنه و تیغ آمده است
"سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است"
این جماعت پی عشق اند و به دریا راهی...
همه بی خانه ی عشق اند و به دریا راهی...
دل ز کف داده به دریا،همه مجنون، همه مست...
" پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست"
تا غبار از کف پاتابه ی شان برخیزد
کبر بیهوده ی صد کوه به هم می ریزد
خون این قوم اگر بند بیاید خوب است!
ید بیضا شده در بند بیاید خوب است!
وای اگر دست قضا حکم به اعجاز دهد
سنگ را بر کَنَد از خاک و به پرواز دهد...
وای اگر هق هق طوفانی دریا برسد
وای اگر وقت رجزخوانی دریا برسد
وای اگر نعره ی "من حیدری ام" را بزنند
به شکافی که به آن خانه علم را بزنند...
شده با خون، شده با آه؛ که می گیریمش
مکه از ماست؛ به والله که می گیریمش
ایهاالناس! حرام است، مبادا بروید!
حج کجا؟ عمره کدام است؟مبادا بروید!
راه این نیست که: "یک راست به حج باید رفت"
گاه فرمان رسد: ای قافله! کج باید رفت...
کعبه و سنگ بهانه است؛ خودش را دریاب...
مقصدت صاحب خانه است؛ خودش را دریاب...
جز پی فتح و ظفر، مکه مگر باید رفت؟
غیر از این باشد از این قافله در باید رفت...
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید
اف به روتان! همه ی باغچه را داس زدید
تا بشر هست شما خوار ابرنکبت ها
ننگ اسلام و نگونسار ابرنکبت ها
سر بدزدید ندزدید رفیق آمدنی است...
رقص شمشیر و سپس چرخش تیغ آمدنی است...
این قلم آن قلمی نیست که صد ریز شود
هر چه که تیغ خورد تیز شود تیز شود
این قلم آن قلمی نیست که بی سر برود
از بلاخیزی این معرکه ها در برود
این قلم آمده تا نعره ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "این تفروا؟" بزند
هر که با آل علی در پی شر می گردد
تیغ گم کرده و دنبال سپر می گردد...
از تمامی جهان مشت و لگد خواهی خورد
و به دستان یل فاطمه حد خواهی خورد
ما که هستیم چنین....؟! لشکر "آه"یم همه
و به فرماندهی حضرت "ماه"یم همه
ما کریمیم، کریم از همه درمی گذرد...
جز شما از همه ی نوع بشر می گذرد...
بنشانیم چنان خنجرمان را به سرت
که شود جن زده در قعر جهنم پدرت
بگذاریم کمی مزّه ی سم را بچشی...
بعد از آن نیز کمی طعم عدم را بچشی...
سرنوشتت همه مغضوب دو صد ایل شدن
بنشیند به دلت حسرت قابیل شدن
بنشیند به دلت داغ مسلمان کشتن
داغ مالک کشی و بوذر و سلمان کشتن
لشگر آه -ببین!- گردن غم را زده است
به شکافی که بَرِ کعبه علم را زده است...