انتفاضه سوم

وپژه فراخوان شعر انتفاضه سوم

*برای بغض برادرانم در بحرین

 

روی آب خواب دیده‌اند
آن‌هایی که فکر می‌کنند ارتفاع سازه «میدان لولو»
فقط برای جذب گردشگر عیاش
مناسب است
حالا بولدوزرها می‌خواهند میدان توریست‌کُش منامه را
تبدیل به چهارراه کنند
یک راه به عربستان
یک راه به آمریکا
یک راه به اروپا
و یک راه هم به چاه‌های نفت
غافل از اینکه اینجا برای عرب‌های دشداشه‌پوش
بن‌بست است
دیگر شیر نفت‌های مُفت را باید بست
باید فکری کرد
برای این حنجره‌هایی که «اسقاط النظام» را فریاد می‌زنند
فرقی نمی‌کند؛
«
میدان لولو» منامه باشد
یا «التحریر» مصر...
مهم آن است چشم‌های پُف کرده در خواب خرگوشی
حالا از حدقه بیرون زده‌اند
اصلاً فکرش را هم نمی‌توانستند بکنند
که بهار امسال
کنار خلیج فارس
نمی‌توانند انگشت‌هایشان را لای موهای بور دختران اروپایی رها کنند
فکرش را هم نمی‌کردند
از ترس جوان‌های پابرهنه پس کوچه‌های منامه
شب تا صبح
در پستوی کاخ‌هایشان
باید ناخن بجَوَند
فکرش را نمی‌کردند
یک روز همین پول‌های یامُفت نفت
بلای جانشان شود
تف بر آن‌هایی که می‌گویند
رفاه باشد هیچ کس اعتراض نمی‌کند
من اعتراض دارم؛
به نفتکش‌های مُفت‌خور
من اعتراض دارم؛
به رفاه ...
به پول نفت...
من اعتراض دارم؛
به شبکه‌های پورنو که خانه‌هایمان را تبدیل به کازینو کرده‌اند
من اعتراض دارم؛
به نورپردازی‌های شب‌های منامه
من اعتراض دارم؛
به رقص نورهای تند
من اعتراض دارم؛
به آن‌هایی که شرافت عربی‌ام را
با هم‌بستری دختران چشم آبی سفید برفی عوض کرده‌اند
من اعتراض دارم؛
به عالَمی که نمی‌خواهد نام فرزندانم نام پیامبران باشد
من اعتراض دارم؛
به دنیا ...
که ایستاده و جمجمه‌های متلاشی شده‌ام را به نظاره می‌نشیند
برای من فرق نمی‌کند؛
سربازهای عربستانی
نوک مگسکشان را روی قلبم نشانه روند
یا وسط ابروهایم را
من می‌خواهم شرافت بر باد رفته‌ام را
از این ابن‌الوقت‌های شکم‌پرست باز پس بگیرم
من می‌خواهم وقتی به نماز می‌ایستم
رو به قبله عرش
پاکی را فریاد بزنم
برای من فرقی نمی‌کند؛
من دست‌هایم همیشه پینه بسته است
برای آن‌ها فرق می‌کند؛
که شب‌ها زیر بغل‌هایشان ادکلن نفت می‌زنند و به رختخواب می‌روند
تُف بر این بوی گند...
که هوش از سر چشم آبی‌های آن طرف آب برده است
که حواس همین عرب‌های دشداشه پوش را به باد داده است
برای من فرق نمی‌کند؛
من می‌خواهم سرم را بالا بگیرم
رو به آسمان بایستم
فریاد بزنم؛
مسلمانم...
مسلمانم...
مسلمانم... نه تروریست
نه «بن لادن»...
نه «القاعده»...
مگر من چه جرمی مرتکب شده‌ام
که هم
نان سفره‌ام را به تاراج می‌برند
هم ناموسم را حراج می‌کنند
هم شرافتم را به عاج می‌کشند
حالا هم با همان سلاح‌هایی که به من فروخته‌ام
بین دو ابرویم را نشانه رفته‌اند
و من پلک نمی‌زنم تا شاید
گلوله‌ها حیا کنند
تا شاید به اسلحه‌های آخرین مدل بربخورد و به سمت من نیایند
اما می‌دانم
اسلحه‌هایی که آن‌ها می‌سازند
حیا ندارند
برادر کش‌اند
فرق نمی‌کند در دست من عرب باشد
تا روی شانه یک آمریکایی با تجهیزات کامل
مهم؛
آدم‌کشی است
برادرکشی است
آهای گلوله‌های سربی!
من هنوز نفس می‌کشم
هنوز زنده‌ام
زنده‌تر از آن که به سادگی بمیرم
فکرش را نمی‌کنید
ولی من هزار جان دارم
هزار بار می‌توانم بمیرم
و باز برخیزم
آهای گلوله‌های سربی!
مگر یادتان رفته است
«
غزه»
چقدر به سینه‌های ستبر برادرانم اصابت کردید
برادرانم را شهید کردید
اما لحظه‌ای دیگر باز همان شهید
فریاد
«
ثوره ثوره حتی النصر»
را در گوش تاریخ ترانه خواند
حالا برای من
فرقی نمی‌کند
گلوله باشد ... یا
گاز اشک‌آور ... یا
کالیبرهای ضدهوایی
سینه‌ من ستبرتر از آن است که زخمی این داغ‌های کوچک شود
مادرم می‌گفت:
هرجا کربلا باشد
حلال‌زاده‌ها به سپاه حسین علیه السلام می‌روند
و سپاه یزید پُر می‌شود از کسانی که با هیچ کس نسبت ندارند
حالا «بحرین» من هم کربلاست
«
بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
بحری که بی‌انتهاست
و موجاموجی‌اش تَنه به وسعت آسمان می‌زند
که عاشقانه است
که لبریز از محبت است
دریایی که از تلاش هزاران قلب سوخته به هم شکل گرفته است
دریایی که به قرمزی خون نزدیک‌تر است
«
بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
بحر دیگر من
وسعتی است بی‌انتها
از چشم‌هایی که به افق دوخته
و ردپای یک سوار سپیدپوش را
روی ابرها به انتظار نشسته است
«
بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
دریا که هیچ
اقیانوسی است از فانوس‌های روشن که در شب زمین سوسو می‌زند
بحرین من کربلایی است
در بین دو بحر
بحر خون ... دریای احمر ... اقیانوس داغ و عطش
و بحر فانوس‌های روشن در پهنه شب تاریک
*
مشت‌های من هم سنگ می‌شوند
چون مشت‌های من
پای چشم‌های شیخ‌نشینان نشسته است
قبل از آنکه بتوانند
شهرک‌هایمان را خراب کنند
و به جای آن آپارتمان برای موش‌ها بسازند
مشت من
وقتی سنگ می‌شود
که تانک‌های عربستان
به خودشان اجازه می‌دهند
مادران منامه را به عزای فرزندانشان بنشانند
آن وقت
مشت من سنگ می‌شود
سنگی که دیگر هیچ پیشانی از ضربت آن در امان نخواهد بود
حتی پیشانی عرب‌هایی که اگال می‌پوشند و روسری‌های سفید به سر می‌کنند
حالا خوب می‌فهمم
که دنیا دلش برای مشت‌های من
برای سنگ‌های من
تنگ شده است
دلش برای فریادهای من
دلش برای مظلومیت من می‌سوزد
و من امروز
با همین چشم‌هایی که از بی‌خوابی سرخ شده است
توانستم
شاخص قیمت بازارهای بورس را بالا و پایین کنم
آن وقت
باز هم بعضی از آدم‌های ترسو فکر می‌کنند
باید
با این عرب‌های زبان نفهمِ نفت‌خور!
گفتگو کنیم
به گور هرچه گفتگوست باید خندید
وقتی
حنجره من برای فریاد زدن پُر است
پُر است ...
پُر است از خفقان
آوخ ...
که شبکه‌های تلویزیونی ترجیح می‌دهند
به جای دادخواهی‌های من
برفک پخش کنند
من همان بهتر که اینجا در «میدان لولو»
بَست بنشینم
و فریادم را با خواهران و برادرانم تقسیم کنم
و آنقدر خیره به دوربین‌ها نگاه کنم
تا از رو بِرَوند
تا عکس دست‌های خالی من را
و گلوله‌های سربی اعراب نفت‌خور را
و جمجمه پاشیده برادرم را
نشان بدهند
فردا خیلی زودتر از آن که فکرش را بکنی
از راه می‌رسد
فردا برای من همین چند لحظه دیگر است
من به خورشید کاری ندارم که کی طلوع می‌کند
فردای من وقتی است
که نام تو روی لب‌هایم گل می‌کنند
و من
خانه عنکبوت‌ها را ویران می‌کنم ...
قم اسفند 89


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ حامد حجتی و تگ بحرین و تگ سپید


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo