برای لحظهای چشماتو ببند
همسفر شو با نسیم به شهر خون
شهر نه اینجا شبیه قفسه
با پرندههای زخمی نیمه جون
بعضیا جون میکنند کنج قفس
نه برای اینکه ابو دون میخوان
واسه اینکه حرف آزادی زدن
جرمشون اینه که آسمون میخوان
اینجا مسجدا رو ویرون میکنن
همه پشت میلهاند به جرم دین
ستون کاخشون استخون ماست
فریاد و سر میبرند بیا ببین
نمیدونم کیه پشت اون نقاب
که میترسه از همه پرندهها
نمیدونم چی بذارم اسمشو
وقتی وحشیتره از درندهها
روی شیطون و سفید کرده و باز
توی فکر حیله تازه تره
دست و پا میزنه واسه زندگی
وقتی روی موج خون شناوره