سحر نگاه خودت را به آسمان دادی
غروب، همنفسِ آفتاب جان دادی
سیاه بختیِ شب آن چنان تو را آزرد
که اشک های خودت را به کهکشان دادی
- "پرنده باید باشی، وگرنه می مانی"
و بعد از این سخنت سنگ را نشان دادی
تمام قصه همین است: آمدن، رفتن
چه انتهای قشنگی به داستان دادی
چه شد که باز فرو رفت آسمان در ابر
و گم شدند تمام پرندگان در ابر
به آفتاب سپردیم، شانه هامان را
کفن نیاز ندارد شهیدمان در ابر
چه قدر آه کشیدند آسمان و زمین
عجیب نیست اگر گم شود جهان در ابر
***
رباعی
تا کی به مسیر آب چون سد باشی؟
در بستر آن به خوابِ ممتد باشی؟
ماندن همه ی عمر تو را خواهد کشت
ای سنگ! تو نیز رود باید باشی
(پرانتز باز
در باز است
اما
باز پرنده نیست
باز یک سینه سرخ
قفس را در گشود
رو به آسمانی بی بن بست
و هیچ گاه
پرانتز را نبست.