انتفاضه سوم

وپژه فراخوان شعر انتفاضه سوم

انتفاضه
کودکی مان را ربودند. خوشه های عشق را از کشتزارهای وطن بریدند.
اما دستان من و تو زیر خاک های پلاسیده،داشت آرام و نم نمک،جوانه می زد.
انتظاری کودکانه،سیب های زندگی مان را پوسانده بود اما سیب هنوز بوی جوانی میداد و تازگی باغ های سبز...
نزدیک بود،بیخ گوش زندگی،من و تو بمیریم...اما بهانه ی مردنمان گم شده بود...
سرمان بالا رفت...
ناگهان دیدیم،بادباک های آزادی بر فراز شهر،با گلوله های آتش محو میشوند وصدای جیغ های زنی با اشک های کودکی و گریه های نوزادی درهم آمیخت و شکوه آزادی در لحظه های بودن مرتفع گشت.
گرچه خمپاره های دموکراسی،آرزوهای من و تو را،تنها با صدایی بی رونق بر آورده می ساختند اما دستان من و تو به وجد آمده بود و مرگ،مرگ را فریاد میزدند. مرگ نیز به خود بالیده بود.
جاده می پیماییم تا با رعد دستانمان،مترسک مزرعه ی کوچکمان را بیاندازیم.
هنوز ریشخند کلاغ ها یادمان بود...آن لحظه که در کوچ شان،مترسک را به سخره گرفتنند.


نویسنده : سعیدی راد - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ راضیه مهدی زاده و تگ سپید و تگ بحرین


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo