*سنگی برای روزهای واپسین
ای خصم دست دوستی این را یقین دارد
دستان تو ماری دگر در آستین دارد
قلب سیاهت زخمی دستان تاریخ است
بغضی هزاران ساله را با خود عجین دارد
ماهی که روشن کرده شبهای سیاهت را
در پشت هر سنگش پلنگی در کمین دارد
هر کودک آرام اینجا در ته جیبش
سنگی برای روزهای واپسین دارد
یک روز سر از خواب بردارید می فهمید
هر چند اینجا خاطری چادر نشین دارد
هر کودک آواره اش وقتی تولد یافت
در ذهن سیال خودش یک سرزمین دارد