دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را
دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را