لطفاً حرکت کنید!:
لطفاً
ابرها را حرکت دهید!
سالهاست
که پُر شده
قُمقُمۀ خالی شهادتم
که از لولۀ تانک آب می خورَد
سالهاست
نوری نیامده
در کنج بسترم
این خاک!
لطفاً
تانک ها را حرکت دهید!
سالهاست
جانبازیِ عروسکِ دختر همسایه
تنهاست
زیر آن!
در جنگ نه مرزها تغییر می کند
نه خاک ها و نه زبان ها
در جنگ فقط عده ای زن و کودک
قربانی حادثه های زاییده از قدرت بمب و تفنگ و گلوله میشوند
خودفریبی نکنیم
بی جنگ هم میتوان اینهمه را به راحتی به مسلخ کشید..
رهایی
آنگاه که خداوند
پرستشگران را رها شده خواهد
کشتی بر خشکی
و مردم در دریا
راه پیمایند
به سوی سپیده دمان
پس وای بر غرق شونده گان
هم آنان که غرق شوند
غرق شدنی
اقای مسلسل!
دستمال سفید زیاد دیده ای
حالا قومی ببین که دستمال قرمز دلشان هماره
در باد تکان می خورد!
تلخ و زیبا!
(پرانتز باز
در باز است
اما
باز پرنده نیست
باز یک سینه سرخ
قفس را در گشود
رو به آسمانی بی بن بست
و هیچ گاه
پرانتز را نبست.
لبخندی گیج برتصویرمان کشیدند. دستی ناآشنا شاخه های هستی مان را چید.
ناخن هایی خون آلود،چشما نمان را ازهم شکافت.
خوشه ی بودن را از سرزمین مان برگرفتند.
گودالی پر از مرگ برایمان کندند.
دیدگان کاغذی مان را پاره کرد.
آغوش سرد هجر را به رویمان گشودند.
دو گود کبود در نگاهمان نشاندند. اما همچنان،باغی در ته چشمانمان بود.
در گهواره ی فرسوده ی آفاق،لباس صحرا پوشیدیم. بوی اسارت گرفتیم اما مشت هایمان نور داشت.ابر داشت . آسمان داشت و خورشید.
گرچه با لبخندی پلاسیدنی از سلول های خانه و وطمنان دور می گشتیم و در اسارت آزادگی گرفتار میشدیم،اما از کوچه باغ های آسمان،جاده ای می تابید.
به خود ریگستان سکوت آویختیم وبه دشت بی فرسنگ شهادت رسیدیم.
لبان سرد نسیم صبح را لمس کردیم. نگاه نازآلود درد را دیدیم و ضربه های دلکش باران های پرصدا را شنیدیم.
با سنگ،با رعشه های دستمان،تارهای عنکبوت را نشانه گرقتیم و آن گاه بود که باغ باران خورده مان در خیسی چشمان مرگ،تر شد.
تر شد. شبنم شد. شکوفه داد و بوی بهاردر سرتاسر شهر پیچید.
و هر روز هزار با ر بهار می شود.
و از هر شکاف کالبدهای خاکی مان،گل سرخ جوانه می زند.
گل هار ا میچینیم و دوباره میکاریم.سه باره میکاریم.هزار باره...
و هر روز،درختان با انارهای عاشق شان جوانه میزنند.
و تک تک دانه های انار بوی انتظار میدهند. بوی شوق آمدن اوست که پاها را به جاده ی انتظار میکشاند و دست ها را مشت میکند تا بر دیوار کاهگلی جهان بکوبیم.
و هر روز مشت های نور،بیشتر می شوند تا جاده ها به شهر آذین بسته ی تو ختم شوند.
تا بیایی و شقایق ها را از نو بکاری.
انتفاضه
کودکی مان را ربودند. خوشه های عشق را از کشتزارهای وطن بریدند.
اما دستان من و تو زیر خاک های پلاسیده،داشت آرام و نم نمک،جوانه می زد.
انتظاری کودکانه،سیب های زندگی مان را پوسانده بود اما سیب هنوز بوی جوانی میداد و تازگی باغ های سبز...
نزدیک بود،بیخ گوش زندگی،من و تو بمیریم...اما بهانه ی مردنمان گم شده بود...
سرمان بالا رفت...
ناگهان دیدیم،بادباک های آزادی بر فراز شهر،با گلوله های آتش محو میشوند وصدای جیغ های زنی با اشک های کودکی و گریه های نوزادی درهم آمیخت و شکوه آزادی در لحظه های بودن مرتفع گشت.
گرچه خمپاره های دموکراسی،آرزوهای من و تو را،تنها با صدایی بی رونق بر آورده می ساختند اما دستان من و تو به وجد آمده بود و مرگ،مرگ را فریاد میزدند. مرگ نیز به خود بالیده بود.
جاده می پیماییم تا با رعد دستانمان،مترسک مزرعه ی کوچکمان را بیاندازیم.
هنوز ریشخند کلاغ ها یادمان بود...آن لحظه که در کوچ شان،مترسک را به سخره گرفتنند.
کوچه آزادی
از میان کوچه ای دلتنگ
سنگها پر می گیرند
در تکاپویی چند
بر سر و روی تباری بی رنگ
گرم و آهسته فرود می آیند
چهره هایی در هم
و ملبس به سلاح
اینک آماده سازش با خاک
- پوزه هاشان خونین
که زمین تاب فرو خوردن خونی چرکین نتواند داشت-
هلهله از در و دیوار فرو می ریزد
با ندای وطن و آزادی
فرسنگها راه می پیماید
نفرات دشمن
که دگر آب به رخساره شان پیدا نیست
به تک ثانیه ها
به عقب بر می گردند
ایچنین قامت تکبیر جوانان عرب
برتن خاک وطن
نقش می بندد
گشایش ...
پنجره را بگشا !
گوش به قرائت شب طولانی کن
پراده های نقره ای از ستاره ها می بارد
اگر از خواب های آشفته برخیزم ، بیدارت می کنم
در سپیده بی گمان صدایی ازگندم زار خواهی شنید
پنجره را بگشا !
ببین انس آب و علف
ببین صدای بال و پر زدن شاپرک را می شنوی
رفتار خاموش خاک را می شناسی
من راوی کلامی از ابری هستم که تو خواب بودی و نا امید گذشت
و صدایی در ابهام آینه های بیدار
پنجره ها را بگشا !
پیش از اینکه کار از کار بگذرد ...
*نشان پرندگان را از که بگیرم ؟ (فلسطین)
پرندگان در دفتر فصل ها غیبت می خورند
این را فقط می دانستم و
آن شاعری که در نامه ای به خودش نوشت
خداحافظ
تفنگ هاتان را به موزه بسپارید
من شمشیر های تان را
میان خم ابروانش پنهان کردم
کشیشان باکتابان سوخته
از دروازه های اُرشلیم گریختند
و سربازان
آنقدر پرندگان مهاجر را شکنجه دادند
که شاخه های زیتون به زیر پوتین هاش افتاد
جناب کلاشنیکف!
اقای مسلسل
1.جناب کلاشنیکف!
تو راه می روی و معجزه میکنی
به هر که اشاره کنی گل سرخ می شود
2.یک دقیقه سکوت کنید
جناب کلاشنیکف!
به احترام مرگ کبوتری که نامش صلح بود
3.اقای مسلسل!
خشمت را توی سینه من تمام کن
تا با کودکان مهربان تر شوی
4.اقای مسلسل!
لطفا چند لحظه سکوت کنید
تابوت ها کفاف حرف های شما را نمی دهند
5.جناب کلاشنیکف!
چقدر گفتگویتان گل می اندازد
وقتی کودکان را با گلوله ایی در شقیقه خطاب می کنید
6.اقای مسلسل!
دستمال سفید زیاد دیده ای
حالا قومی ببین که دستمال قرمز دلشان هماره
در باد تکان می خورد
7.جناب کلاشنیکف!
سیگاری می گذاری گوشه لبت
واز پشت دود،سان میبینی مردان چشم بسته را
ونقشه جهان را تا می زنی
8.اقای مسلسل!
کبریت می زنی خشمت را
وخاکستر جهان را در خیابان های بیت المقدس می تکانی
9.جناب کلاشنیکف!
وقتی در هداسا(1) خرده های ماه را از زیر اوار انجار جمع می کنی وبه هم می دوزی
به تو نوبل صلح می دهند!
(1)مرکز درمانی هداسا یکی از بیمارستان های اسرائیل است .این مرکز به خاطر پذیرش بیماران اسرائیلی و فلسطینی نامزد دریافت جایزه نوبل صلح شد
فریاد گرگ زمانه
تیر و ترکش و موشک
اندوه تو از چیست ؟
ستارگان کهکشان مقاومت
من و توایم
من و تو، ای همسنگران آسمان شهادت
در پشت خاکریزهای مظلومیت
اندوه تو از چیست ؟
بگو تا سنگ سیاهی در بر بگیرد
دشمنی را که در
قلب مظلومان عالم لانه کرده
اندوه تو ازچیست ؟
شب ناله هایمان ارغوان شفق به خود دیده
لیک بردشمن سایه ننگ انداخته
اندوه تو ازچیست ؟
گل سنگ ها
در دستهای کوچک کودکان
آغوش خارهای سیم اندام را شکسته اند
و شعله ای از موج خون
از ژرفای نگاه مادر
شراره می زند بر ضحاک زمان
اندوه تو ازچیست ؟
نیلوفران شبستان مسجد
با لاله های پیروزی
با قاصدک های رازقی
فریاد سر می دهند
پایان شب تیرگی را
" القدس لنا القدس لنا "
مرثیه
چگونه مرثیه خوان ابرها نباشم
در سرزمینی که همه ی رودخانه هایش
تو بودی
و همه ی ماهی هایش
دل بی قرار من!
شصت و سه سال بعد ...
زمین در گودالی به عمق تاریخ دست و پا می زند
شمر
با کت و شلواری جدید
به گندمهای تمام دنیا فکر می کند
به نانی که طعم نفت می دهد
امروز که اینها را می نویسم
شصت و سه سال از بستن راه آب می گذرد
شصت و سه سال از آخرین نفسی که زیتونها کشیدند
و هنوز رد موشک از گلوی شش ماهه ها پاک نشده
چشمان حرمله اوج گرفته اند
تا با فرکانس های قوی
حتی خبر شهادتمان را با تیر بزنند
خلخال پای رقاصه های عرب
گلوی بریده ی ماست
این روضه را هر شب BBCزمزمه می کند
و من خبر دارم که هیچ مردی از شنیدن آن دق نکرده است
حتی بر خویش هموار نمی کنند
رنج کشیدن آهی را
دنیا کوفه ی مکرری ست
در استقبال ما
که اگر بالای نیزه هم قران بخوانیم
لبهایمان را به آتش می کشد
اما پرندگان ما عقیم نیستند
آنها روی سنگ خوابیده اند
تا آزادی را به دنیا بیاورند!
فلسطین)
می خواهم اعتراف کنم
که گاهی دل بسته ام
به نظامی که جهانی اش می خوانند
آنگاه که کویت را آزاد می کردند
طالبان را از کابل
به کو ه های تورابورا می تاراندند
صرب ها را از بوسنی و کوزوو
و زمانی که صدام را
بر دار می کردند
باید اعتراف کنم
که گاهی برایشان
کف زده ام و هورا کشیده ام
.....
به صداقت شان ایمان می آوردم
اگر فلسطین نبود
اگر فلسطین نبود
فلسطین زیتون نیست
نارنج نیست
گلوله نیست
سنگ و فلاخن نیست
نان و آب
شعر و جایزه نیست
ابزار سیاست و
تبلیغ حزب نیست
فلسطین
نقطه عطف روزگار ماست
وقتی نقاب ها را فرو می اندازد
جایی که ادعا ها
رنگ می بازند
وقتی محکومیت ۶۰ سال آوارگی
وتو می شود
محمدالدوره وتو می شود
وقتی در آغوش پدر
تیرباران می شود
شیرخواره های غزه وتو می شوند
وقتی بمب های خوشه ای
روی شان آزمایش می شود
وقتی زراد خانه های هسته ای اسراییل را
رها کرده اند و
سنگ را
در دست کودکان فلسطینی
بسته می خواهند
تا رسوایی ژست های تبلیغاتی حقوق بشر
عالمگیر شود
چنانکه دشداشه های مرصع عربی
عریانی غیرت سران عرب را
هرگز نمی پوشاند
(انتفاضه)
سنگ بود
کبوتری که با شاخه زیتونی در دهانش
دست به دست می شد
بیهوده نیست
که سنگ روی سنگ
بند نمی شود
(گنجشک)
همیشه خیال می کنم
گنجشک های فلسطینی
با بقیه ی جاها فرق می کنند
آنها وقتی کودکی سنگی بر می دارد
فرار نمی کنند
THE WANDERING PALESTINIAN , oh dears
Is inside the oven of human burners
Where are looking the world eye sighters
Where is the anger of world care takers
By Iranian poet : Mehdi Farzeh
ترجمه:
فلسطینی سرگردان
در کوره ی آدم سوزان
کو چشم جهان بینان؟
کو خشم جهانبانان؟
شب آمده
دکمه های پیراهنش را باز کرده
و هر ستاره
سوزنی ست
که می دوزد چشمانم را
به در
به ماه
به راهی که از آن بازنگشته
می گویم
در همین نزدیکی ها با کسی شام می خورد
دلم اما
سر زدن به همه ی بیمارستان ها را
بیشتر دوست می دارد.
*این نیمایی زمانی سروده شد که خبر شهادت او را خواندم ...
ابرها سیاه
ابرها خموش
ابرها تمام بغض
منتظر نشسته ام میان بالکن
آسمان ولی دوباره دیر کرده است
***
در حصار قابِ آینه
تیغ صورتم
دقیق
بر رگم گیر کرده است
تیغ تیز صورتم چقدر می بُرد
چقدر می بَرد مرا
به چهره ی بدون ریش و ساده ام
[به کودکی]
تیغ صورتم
درست
بر رگم گیر کرده است
چه لحظه ی مبارکی
تیغ
جیغ می کشد
روی سطح زندگی
تیغ
دائما مرا مرور می کند مرور می کند
تیغ صورتم چقدر تیز می برد.
***
نه!
کافرم مگر؟
که مثل شاعران کافه ای
خود کشی کنم
لا اقل چند روز می شود
_مثل تو_
نماز با من است
***
ابرها خموش
ابرها سیاه پوش
منتظر
ایستاده ام میان بالکن
***
آیه های سرخ ایزدی لگد شدند
آیه های سرخ ایزدی لگد
زیر پای نسل عبدود شدند
آیه های سرخ ایزدی فدای پایداری خلافت حَمَد شدند
آیه های سرخ ایزدی شهید شهوت سیاه دیو و دد شدند
آیه های سرخ ایزدی
قطره قطره
ریختند بر زمین
آسمان چرا هنوز ساکت است؟
***
بعد تو چه فرق می کند
زندگی و شاعری؟
بعد تو چه زندگی؟
کدام شاعری؟
مرده باد آنکه بعد تو
در هوای زندگی
شاعری کند
مرده باد
شاعری که بعد تو
زندگی کند
***
ابرها تمام بغض و کین
ابرها سیاه و خشمگین
آسمان نشسته های های گریه می کند.
ابرها قیام کرده اند
کار ظلم را تمام کرده اند
*ترانه ای برای آیات القرمزی
نام تو در باران
نام تو در رنگین کمان هفت رنگ سرخ
نام تو در گلها و گلدان ها
نام تو در مرجان و مروارید دریاهاست
تو دختر آواز جاشوها
نام تو در آیات قرآن ها
این شعر را نذر صدای روشنت کردم
ای دختر بارانی طوفان
فریاد تو پیچیده در رایات
آیات یا آیات یا آیات
***
نام تو خونین است مثل شعله ی یاقوت
نام تو نام دیگر زخم است
نام تو نام شمعدانی ها و شب بوهاست
نام تو نام توست
آوازخوان خوش صدای زندگی در کوفه ی اموات
آیات یا آیات
***
من نیز گاهی مثل تو آواز می خوانم
من نیز نجوا می کنم شعر تو را با خویش
اما صدای تو صدای کشتگانی بود
که پیش از این آواز می خواندند
که بعد از این فریادشان تا هفت گردون بال می گیرد
در کربلاهایی که در امروز و فردای جهان جاری ست
من هم هم آواز تو هستم گاهی از اوقات
آیات یا آیات
***
کاری کنید ای دست های شعله ور
ای چشم های سرخ
ای کوچه های سر به زیر غرق در فریاد
ای کاخ های هفت رنگ سبز
کاری کنید ای ساربانان شب اعراب
در شط خون تنهاست
این ماهی قرمز که از تنگ سیاهی ها برون افتاد
تنهایی ما را پناهی باش
یا قاضی الحاجات
تنهایی ما نه،
تنهایی آیات...
***
یا قاضی الحاجات می بینی؟
این خادمان خانه ات
این بندگان بندی خویش اند
این پای بندان به دنیا
آل نامردی
این تیغ بندانی که بر ما آب می بندند
گرچه مسلمانند
در کافری از کافران پیش اند
آل خلیفه آه
آل سعود افسوس
آل طمع هیهات
صد مرحبا آیات...
***
باران گل باریده در لؤلؤ
باران گل باریده در لیبی
این مصر طوفانی ست
این گردباد از جانب صنعاست
صبح است در جان جهان
صبح است در بحرین
صبح است در شامات
فردا در این بیداری ناگاه
ارض فلسطین می شود میقات
آیات یا آیات یا آیات!
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰- دهلی نو
مضمون سطرهای بلندی
در گوش جهان
قرمز پریده در صورت تو را
گریه می کند
دو ابروی ظریف
پژواک ثانوی چشمت را
تلفیق خنجری که نمی برد
قرمز پریده در صورت تو را
گریه می کند
جناس موازی صدایت
سطرهای اذان تو را
قنوتی که نمی برد به اوج
قرمز پریده در صورت تو را
گریه می کند
در سطر آخر اسمت
متکلم مع الغیر
کارش به کجای جهان کشید
گریه کنان
قرمز پریده در صورت تو را
آه می کشد
آهستگی این زمزمه
در بخش عاشقانه شب
لبهایت را
آه نازنین
لبهایت را
چه گریه های قرمزی
پیش از وقوع ندبه در چراغ سحر
طی شد.
نبض ماه رابگیر
آیه های سرخ را
روی سوره ی جهان بپاش
طرز تازیانه برصدا بخوان
دختری
نشتری شد و
در نخاع ظلم
رد خون کشید
بحرین نام دیگر قلب من است
***
اینجایی که من نشسته ام بحرین نیست
بحرین در چند هزار کیلومتری من است
اما بحرین نام دیگر قلب من است
بحرین یک جا نیست
جغرافیای بحرین حد و مرز ندارد
و مردمانش ساکنان روشن قلب من اند.
آهای کاخ نشینان شکم باد کرده ی عرب !
صورت سرختان را بار دیگر با خون هم وطنانتان سرخ تر کنید
تا باراک و صهیونیست ها و رفقای کفتارشان
که تشنه ی بشکه های نفت شما هستند
ببیشتر بو بکشند و
به هیکل بی ریشه تان بیشتر بخندند!
خوش باشید
که این بار بزمی دیگر چشم انتظارتان است.
این بار
به یاد " آیات " قرآن می خوانیم و به سلامتی سرنگونی تان
پیک های شهادت را سر می کشیم.
این صدا صدای قلب من نیست که نبض تپنده ی بحرین است
که در سینه ی من می تپد.
و ساعت دقیقا چند ثانیه به مرگ شما مانده!
دست هایتان را از جیب گشاد هم درآورید و فرار کنید
اگر پای لنگ ایمانتان می گذارد ...
آهای معمر قدافی ، که بی فرشته های گردن کلفت و بادی گاردت بالت چیده شده!
و آل خلیفه و آل سعود بی ریشه ی شکم باد کرده
همراه با کاسه لیس های از دهن کف درآورده
گروه متعفنی که یک صدا سرود مرگ می خوانید و
ما را به یاد اجدادتان می اندازید!
آهای کاخ نشینان خاک بر سر!
شمایی که اندازه ی غیرتتان به اندازه ی دور شکمتان هم نیست
تندتر نفس بکشید
که نفس های آخر است
شمایی که دستانتان در دست همدیگر است
بترسید از خدا
که دستش بالاتر از دستهای دیگر است.
اینجایی که من نشسته ام بحرین نیست
بحرین در چند هزار کیلومتری من است
اما بحرین نام دیگر قلب من است
و صدای خواهرم " آیات " می آید
که از سمت آسمان برای سرنگونی شما
با نوایی ملکوتی
قرآن می خواند ...
مرثیه ای برای خواهرم آیات
و گناه خواهرم این بود
که آیات خدا را تلاوت می کرد
و آدمی را تنها خلیفه ی زمین می دانست
نه خلیفه را تنها آدم زمین!
گناه خواهرم این بود
که آیات خدا را تفسیر می کرد
و می گفت هر گردی، گردو نیست
و خلیفه گِرد بود!
گناه خواهرم این بود
که شعر می گفت
و فکر می کرد آل خلیفه
هم قافیه ی آل سقیفه است
گناه خواهرم این بود
که در شب شادی شاه
بیرق سیاه عزا بر سرداشت
به سوگ چادر خاکی مادر ...
گناه خواهرم این بود
که غزالِ غزل سُرای حرم سَرا نشد
شاعر خیابانی بود
و خفاش شب منامه را به سخره می گرفت!
گناه خواهرم این بود
که خون سرخی داشت
خوراک خیک خوفناک خوک خبیث آل خلیفه...
* بحر خون
اینجا بحرین است
سرزمین مروارید و
نفت و
اینک ... خون
حتی هزار سال باران
خون را از این خاک نخواهد شست
اینجا بحرین است
یک بحر خون و
یک بحر خوناب چشم
ابلیسها دست به دست هم داده اند
نقشه های اسراییلی
سلاح های امریکایی
و سربازهای سعودی
تحت قبای زربفت آل خلیفه
سینه ستبر جوانان مسلمان را
نشانه میروند
و مناره مسجدها را
فرو میریزند،
بی آنکه بدانند
قتلگاه هر شهیدی
اینجا
مسجدی خواهد شد
برای فرزندانِ این سرزمین
که تمام وجودشان
پر است از لااله الا الله
پر است از محمد رسول الله
و پر است از «علی ولی الله»
تاریخ چه خواهد نوشت
از کلید دارانِ دیروز مسجدالحرام
و تفنگدارانِ امروزِ میدانِ مروارید؟!
تاریخ نه نماز شکستۀ علی را در محراب
از یاد می برد
نه خون اهل بیتش را در عاشورا
تاریخ مینویسد و خوش می نویسد
هنوز هم
خون بر شمشیر پیروز است
آی زخم سالخورده زمین
کدام داروی شفاءبخش
این اندوه هزار ساله را از تو گم می کند
کدام پیراهن عزا
می تواند مرا از گریه پر کند
وقتی که سنگ آخرین کلمه است.
شنیدهام پیر شدی
وسرفه های پی هم
شانه هایت را می لرزانند.
خطوط پیشانی ات
راهی به سوی اقیانوس باز کرده اند.
ومن ردپای ابدیت را
در تو دنبال می کنم.
بگذار
شهیدی، بی نام ونشان باشم
که برای آغوشت دل تنگ است.
کاش زنی به پا خیزد!
مادر نیستی
اگر دخترک موفرفری را
در زیر آوار خبرها
ببینی و دلت نلرزد!
زن نیستی
اگر روسری خونین زنان غزه را
بر گیسوان پریشان
ببینی و پریشان نشوی!
شاعر نیستی اگر
صدای هل من ناصر را
از وجب به وجب
این قیامت وارونه
این صحرای محشر
این قتلگاه آدمیت
بشنوی و نشنیده بگیری!
عاشق نیستی
اگر مرگ کبوتران را ببینی
و آسمانت تیره و تار نشود!
عاشقم
شاعرم
زنم
مادرم!
آی زخم سالخورده زمین
کدام داروی شفاءبخش
این اندوه هزار ساله را از تو گم می کند
کدام پیراهن عزا
می تواند مرا از گریه پر کند
وقتی که سنگ آخرین کلمه است.
شنیدهام پیر شدی
وسرفه های پی هم
شانه هایت را می لرزانند.
خطوط پیشانی ات
راهی به سوی اقیانوس باز کرده اند.
ومن ردپای ابدیت را
در تو دنبال می کنم.
بگذار
شهیدی، بی نام ونشان باشم
که برای آغوشت دل تنگ است.
تو باید فدا شوی
تا آل خلیفه
با آل سعود،
با شیاطین مو بور چشم آبی
همچنان سر یک میز بنشیند
قمار کند
و ببازد ناموسش را.
تا شیخ زاده بحرینی
با سرباز آمریکایی فرار کند.
تا شیخ ها ی شکم باره
به مهمانی شیطان دعوت شوند
و بنوشند و بنوشند.
خودت بگو
اگر سرت بریده نشود
پیک های باراک، سارکوزی، مرکل، حمد و آل سعود
چگونه پر شود؟
با خون چه کسی؟
و مزه ی عرقشان
پاره ی تن چه کسی باشد جز تو؟
جز من؟
_که روزه سکوت گرفته ام _
اما تو
درست را از زینب گرفته بودی
و مشقت شعر بلیغت بود
چه فصیح خواندی
و تنت پر شد از نشان های شجاعت
از زخم های هزار ساله
و من همچنان به مصلحت فکر می کنم
و من همچنان روزه سکوت گرفته ام.
اما تو...
* کله تو گویش ما به معنای سر به کار می ره.
نام من آیات است
این آیهها که برزبان تو جاریست
نه فریاد خشم است
نه شعر سکوت
لختی غیرت
لختی اشک
مادر! اینهمه رنج از درد زاده شدن است؟
از سودای شیعه ماندن؟
از زبان سرخی است که بر نیزه اذان گفت؟
مادر! این سرزمین نامش کربلاست ..؟
بحرین، مدینه ثانی
در پیادهروهای سنگفرش ات
رودی از اشک مادرم جاری است
اُف بر تو...
در کوچههای تو، زهرا دوباره سیلی خورد
در کوچههای ات آفتابی بود که تیره شد
اذا الشمس کوّرت....
آه
ماهپاره برادرم،
دو تکه گشت
انشقتالقمر... [۱]
بحرین ِ هرروز کربلا،
برای سربُریدن شیعه
به بهانه آب احتیاجی نیست
این رنج دختران شیعه است
بیبرادر، بیهمسر ، بیپدر ، یا ولدی ...
هنوز هم مظلومیت دخترانِ شیعه
از فاطمه تا زینب...
از زینب تا رقیه...
از رقیه تا آیات ... [۲]
آه شیخ...[۳]
من شعر را بستر خود ساختهام
به جای خاک گور...
غزلی عاشقانه گفتهام،
برای سنگ مزارم...
حتی اگر گمنام بمیرم...
یا مانند مادرم بدون مزار... [۴]
آه شیخ
در میدان “اللولوء”،
که مانند خانه مادرم با خاک یکسانش کردی...
در عظمتت شعری سرودهام...!
و هجوی طنزگونه نثار تو کردهام...
برای روزی که تاریخ تو را جستجو میکند،
در کتابچه سرگذشتش
یا حتی در گوگل...
شعر من تورا لگدمال خواهد کرد
حتی وقتی زیر شکنجه دژخیمانت
قصیدهای میخوانم برای آزادی
غزلی برای سرخ مردن
نام من آیات است...
ای ملعون ...
منامه،
مسجدالنبی زیاد دارد[۵]
و فاطمه .. که نام تمام مادران من است...
و عشقی که، زمین بخورد و سیلی...
و باز برخیزد و باز سیلی...
و باز هم حکایت در و دیوار...
در کوچههای امروز تو
میشود باطوم، میشود شکنجه، میشود شلاق
میشود تن پاره و سوخته من
اما هنوز من هستم...
به خلیج فارس...
به پایگاه ناوگان پنجم آمریکا
به سرزمین ۸۵ درصدی من[۶]
خوش آمدید
برادران سعودی
میراثخوران خلیفه ثانی
برادران عزیزِ قنفض[۷] و شمر
من قربانیام
اگرچه دخترم، اما
اسماعیلم برای قربانگاه شما
بحرین،...
[۱] اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ، قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت... !
[۲] "آیات حسن یوسف القرمزی"، شاعره مبارز بحرینی که بدست جلادان سعودی ربوده شد
[۳] شیخ حمد بن عیسی آل خلیفه، دیکتاتور سفاک و پادشاه دست نشانده سعودی ها در بحرین
[۴] اشاره به قبر گمنام حضرت زهرا(س) و مفقود الاثر بودن آیات القرمزی
[۵] طبق گزارش خبرگزاری ها حداقل ۵۰ حسینیه و مسجد توسط نیروهای وهابی در بحرین تخریب شده است.
[۶] جمعیت شیعیان در بحرین اکثریت ۸۵ درصدی است. و سنی مذهب ها عمدتا از عربستان،پاکستان و کشورهای دیگر به این سرزمین آورده شده اند
[۷] ضارب ملعون حضرت زهرا (س)
پلیس فقط شیعیان را شکار می کند
* شعری از فاطمه علی از نیوجرسی
*ترجمه از اکبر برخورداری
امتی است
جماعتی است
که فقط حقوقش را می خواهد و آزادی را
مردمانی تحصیل کرده
ستم کشیده
توسط حکومتی جابر
آنها بیرون آمدند تا نشان دهند
وحشت مدامشان را
با تظاهراتی صلح آمیز
با دستان خالی
آنها فقط می روند و می ایستند
و در باره رنج شان می گویند
آنها به دنبال تحقق حقوق بشرند
آنها برای جنگ نیامده اند
آنها فقط مخالف سیاست پادشاه اند
مردم می گویند
روح شان در هم نشکسته است
با وجود این همه زخم
نا ارامی های تونس
تظاهرات مصر
تلویزیون مدام در خبر تازه دارد
اما حال که نوبت بحرین رسیده است
مردم در خون می غلطند
و انگار هیچ خبری از فاجعه نیست
آیا دیده ای که مردان جوان
با گلوله در بدن
بی رحمانه جان می دهند؟
مردم در خیابانها قدم می زنند
ناگه به زمین می افتند
به همین سادگی و بی دلیل
بروید و گزارش کریستف را بخوانید
وقتی می نویسد:
پلیس فقط شیعیان را شکار می کند
با دخالت سعودی ها
وضع از این هم بد تر شده
آنها آمده بودند تا یاغیان را شکار کنند!
اما آزادی را کشتند
جاده ها مسدود شده اند
مردم بازمانده اند
از رسیدن به بیمارستان
این کدام جوانمردی است؟
چرا کسی کاری نمی کند
در حالی که مردمانی مورد بی عدالتی واقع شده اند
آیا می توانی ترس را تصور کنی
آیا حقیقت آشکار شده
در باره این رنج مدام؟
نگاه کن
که ظالم مدام بمب پرتاب می کند
به سوی مساجد شیعیان
ما اینجا می شنویم
خبری بس ناپسند
قرآن سوز کشیش تری را
اما در بحرین
تحت حکومت به اصطلاح مسلمان
هر روز قرآن سوزیس می کنند
مسجد ام البنین
دیگر نیست که دیده شود
آن را در روز 12 آوریل با زور تخریب کردند
نیروهای بحرینی تخریب کردند
و نیروهای سعودی فقط نگاه کردند
مسجد الوطیه که قدم المهدی می خواندند
در این برهه
این است بزرگترین جنایت
علیه مردم ، علیه بشریت
از فرسنگها دور
این شعر را برای جهانیان پست می کنم
بگذار جهانیان بدانند
بگذارید مردمانم را نشان دهند
وقتی می گویم همین حالا، من یک بحرینی ام
ندا دادن برای صلح
و برای توقف بی عدالتی
این است ندای دل هر انسان حسینی ...
طرحی برای آیات
بالهایش را
شکستند!
لبهایش را
دوختند!
از دریچه چشمانش امروز
خدا
فریاد میزد !!!
چند روز پیش...
پیش پای آیه ی "و یسفک الدماء "
در حضور جمله ی فرشتگان،
جبرئیل
از کتاب آفرینش خدا
استخاره ای گرفت و صفحه ای گشود
استخاره ای که پاسخش
خواهرم!
آیه های قرمز تن تو بود
از حماسه ای که آفریده ای
از آنچه که سروده ای
واضح است
شهرزاد قصه گوی شاه نیستی
ندیمه ی حرمسرا،
شاعر اجاره ای نبوده ای
پس قوی بمان
خواب را بر یزیدیان حرام کن
سیلی خلیفه را به جان بخر
منتها
بر خرابه های مسجد محله ات
نعره سر بده
غزل بخوان
مایه ی شکنجه ی بنی امیه باش
رقیه باش
همین سه شنبه که می آید
*برای آیات القرمزی شاعر بحرینی که جواب گلوله را با شعر داد
تازه از این قصه و بهار که بگذریم
چشم در چشم تو می دوزم و می گویم:
دیدی چه رفت ...
حکایت همان می شود که در گوش برگ
آفتاب به باران گفت :
بگذار روشن تر بگویمت
پوست من از جنس سنگ نیست
که بر آن تازیانه می کشی
مگر نه از د هان من جز دوست داشتن و
از نگاه من جزعشق ؛ چیز دیگری دیده باشی
حالا هی بگو این قرار های سه شنبه برای چه بوده است ؟
یادت باشد آخرین سه شنبه ای که سر قرار نیامدی
دوشاخه گل به باد دادم
نمی دانستم باد دل به دریا می دهد
و مرا فراموش می کند
تا سه شنبه ای دیگر چند پیراهن با تو فاصله دارم
تا نم اشکی که از گوشه چشمت دیدم
شوق دوباره بودن را در من جوانه بزند
حالا هی بگو آن پاسبان که کنار خیابان ایستاده ما را نگاه می کند
من که سال هاست
یکی از شاخه گل ها ی را که قرار بود به تو بدهم
به همان پاسبان داده ام
نمی بینی چقدر او عاشقانه تفنگش را می بوسد
تا گلوله ی از آن شلیک نشود
قرار مان همین سه شنبه که می آید
راستی گل یادت نرود.
کنعان دژ
روز قدس روز اسلام است. (امام خمینی)
...و کژدم اژدها خرچنگِ رنگارنگ
چو ابری از ملخ ها ، مورها ، زنبورها
و یا چون کهکشانی موریانه
به هر سو می پرید و می جهید و می خزید
به هر در می زد و یک در ازین همسایگان بر وی نمی شد باز
تنوره می کشید و دود می کرد...
به ژرفِ خانه ی زیتونی ما
کژدم اژدرچنگ
فرود آمد زچاهِ دودکش
نه از در
نه ز دیوار و...
نه از روزن
درون خانه ی زیتونی ما
همان خانه ی کهن
همان خانه ی نیا اندر نیا آباد
تنوره های آتش می زد او هر سو
به آتش می زد او هر چیز و ناچیزی که می دید
و این همسایگان
اورا فرود آرنده ی جاوید ورجاوندِ پاک آتش
انگاشته
و خانه ی باستانگانمان ،
آتشکده ی فرمند.
سرک ها می کشند از بام و از دیوار
به این آتشکده ی اژدر
به این اژدرکده ی آتش
همانا باز هم ...
آیا چه چاره؟
نه تنها دست یاری سوی ما هرگز نمی یازند، اینان
نه تنها سنگ یا ریگی به سوی اژدها هرگز نمی پاشند، اینان
که گاهی دست و گاهی پای ما گیرند و گویند
که این فرجامِ ورجاوندِ پایانِ جهان باشد
و از ما نیز می خواهند
دخیلی بر دُم و چنگش کنیم آذین
دخیلی تا نیازی زآن نیاز آران برآرَد نیز
اگر چه خانه مان در آتش و بر باد .
فریاد...
فلسطینی - Palestinian
They have put a cage on my nest...
Oh my little chicks
It s not a cage
IT S A NEST
Mehdi Farzeh
فلسطینی
آشیانم
در قفس بگرفته اند...
جوجه گانم
این قفس نیست.
آشیانه ست.
پایداری
یک روز داشتم برنامه ی خبری سیما را نگاه می کردم ؛ نشان می داد که فلسطینیان در کارگاه هایی ؛ بلوک های سیمانی خانه های ویران شده را ؛ می کوبند تا سیمان را بازیافت کنند.
آنان
با خاکسترِ آشیانه هاشان
با درهم شکسته ی کاشانه هاشان
با به هم پیچیده ی
آسمانه هاشان
با تاب برداشته ها ی
آستانه هاشان
خانه هاشان را
دوباره می سازند.
آنان
درفش ژنده ی پیروزی را
دوباره بر می افرازند.
حتی پس از هزاران بار
حتی پس از هزاره ها ...
کشورشان را دوباره می سازند.
* آیات
برای"آیه"ی خون گرفته بحرین"آیات القرمزی"
آیات ! آیات !
ای کاش
گلوله ای بودم
خمپاره ای خشمگین
موشکی ویرانگر
یا دست کم
فشنگی غیرتمند
ای کاش گلوله ای بودم
شمشیری
چوبدستی
یا دست کم
کلوخی با وجدان
آیات !
با آخرین سروده ات
باریده ام
با آخرین سروده ات
منفجر شده ام
با آخرین سروده ات
آغاز شده ام
آیات ! آیات!
ای کاش گلوله ای بودم
یا دست کم ، شمشیری
ای کاش ...
نیمی از دشمن
سهم من است
نیمه ی بی حیای دشمن
سهم من است ...
سرفه های شیطان را می شنوم
آن طرف تر
کنار سفره
باچشم های آبی اش
چمباتمه زده است
دوباره
فرعون ، آمده است
عمروعاص ، آمده است
یزید ، آمده است ...
آیات ! آیات!
نیمی از دشمن
سهم من است ...
واژه هایم
قول داده اند
گلوله شوند
خمپاره هایی غیرتمند
فشنگ هایی با وجدان
شمشیر هایی بی حیا
اما ای کاش
آتش بودم آیات !
نیمه ی بی حیای دشمن
سهم من است
ای کاش
گلوله ای بودم آیات ! ...
تبت یدا ابی لهب ...
آیا درست می شنوم ؟
این صدای "بلال" نیست که دیگر بار
از ماذنه های ایمان به اوج می نشیند ؟
من در کجای تاریخم ؟
من در کجای تاریخم ؟
در قاب چشمانم
تکدرختی سرخ به خون نشسته
که بر شاخه های آن
پرنده ای سپید ، سرودی سبز می خواند
و محمد (ص) را می بینم
که از فراز تاریخ
با درفشی از "ایمان" بر دوش
و ردایی از داغ بر تن
راه غار حرا را در یش می گیرد.
تبت یدا ابی لهب ...
آری ، تاریخ تکرار می شود
من این اشباح مومیایی را
که بر تخت هایی از آتش تکیه زده اند
خوب می شناسم .
این بوزینه بازهای شکلک ساز
همان "عقبه بن ابی معیط" ها
"ابوسفیان" ها
"ابوجهل" ها
و " ابن مرجانه " های تاریخ اند
و این موش نفت خوار
دلقک دربار شیطان
همان " آل سعود بن ابوجهل " است
که دوشادوش " آل خلیفه "
برای دجال قرن
دم می جنباند !
تبت یدا ابی لهب ...
مرگ و نفرت باد
بر این آیینه ی عبرت تاریخ
و چه زجر جانکاهی ست برای پیر تاریخ
که نا گزیر است تا به رستاخیز
نام این مومیاییان پوسیده را
در بایگانی ذهن خویش بسپارد !
چرا که اینان
لکه ی ننگ درشتی بر پیشانی تاریخند
و تحمل چنین ننگ چرکینی
به راستی
شکنجه ای جانکاه است.
تبت یدا ابی لهب ...
و آل زیاد ... و آل مروان ...
و "آل سعود "
و " آل خلیفه " .
این فریادهای خشماگین
" آیات قرمز " انتقام
و شعله های خشم الهی ست.
صلای بیداری " آیات القرمزی "
که شعور شعر را تلاوت می کند
صدای مظلومیت " بهیه العرادی "
تکبیر به خون نشسته ی " علی المومن "
و خروش آسمانکوب " بحرین " به پا خاسته
که چونان خدنگی آتشین
چادر سیاه شب را می شکافد و
روشنی را بشارت می دهد.
تبت یدا ابی لهب ...
این صدای قرآن ،
صدای " توفان " است
که از حنجره ی شعله ور " بحرین " زبانه می کشد
این صدای استقامت است :
" لا تفارض لاحوار ، استفاله او فرار "
آری ،
ناقوس مرگ دیکتاتور به صدا در آمده است :
یا مرگ ، یا فرار ...
و صبح نزدیک است :
" نصر من الله و فتح قریب " .
دجال های دیجیتال
لیبی آه امام موسی صدر است
بحرین
سیلی خدا بر صورت خلیفه های دروغ است
ژاپن می لرزد و سونامی ژاپن
یعنی ژاپن قوی تر از فرانسه و آلمان است
و میراژها و اف بیست ها
در برابر خشم خدا هیچ اند
کجایی پل الوار؟
که از فرانسه به لیبی بروی
و اعتراض کنی به این کوتوله های سیاست
به اوبی ما و این مرتیکه کوتاه قد فرانسوی
که من مدام نامش را فراموش می کنم
به برلوسکنی که هر کجا باشد
فاحشه ها جمع اند
ایتالیا تئاتر فاحشه ها شده است
و زنده باد پاپ
و زنده باد بابانوئل
و زنده باد پیتزای پپرونی واتیکن
فرانسه با میراژهایش بگذار وژ وژ کند
بانجول ها
با بنجول های فکری ایران
شتران سبز قذافی
و سعد حریری
از مقابل عکس عبدالله ابن ابابیل و
خاخام های چاخان رژه بروند
آنها نقشه کشیده اند برای تمام جهان
برای رنگ عبای پسر زبیر
برای متن سخنرانی طلحه الخیر ایرانی
برای تهیه و توزیع و پخش جنازه های شهیدان اهل سنت در ایران
اما دست شان به هیچ جا نرسید
و اهل سنت ایران خندید به ریش فتنه
به کاخ الیزه و سفید
اگر دعوای شیعه و سنی راه می افتاد
به این شیخ تنها نصف سهم می رسید
یک سهم به آن شریکش
و دو سهم به زحمتکشان استودیو بی بی سی
که زورشان نرسید به میدان انقلاب و آزادی
و زورشان نرسید
به میدان مرجئه دمشق
و زورشان نرسید به میدان تقسیم استانبول
و زورشان نرسید به الضاحیه لبنان
سه گراز و سه خوک و سه کروکودیل
با سه افعی و سه گاومیش و سه شتر
پیمان بسته اند
آنها برای فردای ما نیز نقشه کشیده اند
برای شیخ عینک پنسی خوش تیپی که خواهد رسید
با نقشه ی دجال های دیجیتال
آنها هزار نقشه برای سیدحسن نصرالله کشیده اند
در روز اول 48 کشته
از کشته ها 16 قلب به هر کدام رسید
سی و دو کلیه
به جمهوری خواهان دموکرات
دموکرات های جمهوری خواه
که هیچ وقت بر سر رای ها با هم دعوا نمی کنند
اما نقشه دعوای جهان را می کشند
و روز اول لیبی این بود
القصافی جدا جدا
قصابها جدا جدا
امریکا چرا نیاید
مادام که آل خلیفه هست و شیخ خرفت هست
مادام که در استودیو بی بی سی مخملباف هست و نوری زاده هست و خاخام ها و چاخان ها هستند
فرانسه چرا لشکرکشی نکند مادام که سعدحریری هست و ۱۴مارس هست
اما سراسر دنیا پر است از حسن نصرالله
از بچه های علی و حسین و خمینی
و انتفاضه ها همچنان در راه است
انتفاضه ی تونس و مصر و لیبی
انتفاضه ی بحرین و یمن
و انتفاضه ی حجاز و امارات
و انتفاضه ی کویت و قابوس و شاه کوچک اردن
و انتفاضه ی پیوند شیعیان و اهل تسنن در راه است
شما از جنس دیگرید
از جنس بولهب و برلوسکونی با هم
سونامی بزرگتر از ژاپن همین هاست
که من می گویم و تو می بینی هر شب
محمد از حجاز بود
اما شما شبیه او نیستید
شما ابولهب اید تا هنوز
و ابرهه اید
و مصر حجاز نیست
الازهر با کبارالعلما فرق می کند حالا
شیوخ آل سعود
تنها تخصص شان نشان دادن قبله است
وقتی کنار خانه ی خدا تمرگیده اند
با شکمانی برجسته و چرخ های دوار
بچرخ تا بچرخیم
آنها تنها می توانند بوی صابون های غیر حلال را تشخیص بدهند
و این تخصص کمی نیست
و حد حرم را
با کمک اسرائیل و دوربین های پیشرفته انگلیسی مشخص کنند
آنها به درد هیچ چیز دیگری نمی خورند
بی خاصیت ترند از یک آدامس خروس و یک بستنی قیفی
آنها فقط به درد چاله کندن می خورند
بر سر راه مسلمانان
و تقسیم کردن مسلمانان با کمک آیات وحدت
آنها در مسابقه زیبایی عقال و دشداشه اول اند
در مسایقه آنکارد ریش هم اول
در خواب در رختخواب پر قو اول اند
در مسابقه زیباترین شاهین هم اول
در مسابقه بزرگترین کپل و ران و شکم اول اند
و در مسابقه بیشترین ساعت معاشقه با غرب هم اول
داوران زیباترین شترند
مادام که قذافی و مبارک و بن علی می دوند
و امریکا و فرانسه و انگلستان بر سرشان شرط می بندند
مادام که شیوخ آل سعود تنها ما را محکوم می کنند
اما گرازها آزادند
خلیفه های سعودی را
با شترانشان فرستاده اند به بحرین
با شمشیرهای تیز تا گردن بزنند
عاشقان خمینی را
دنیا به دست فاحشه ها افتاده است
و مردم بیدار شده اند
و این اسب سیاه یونایتد امریکا
تنها برای سواری دادن به تل ابیب طراحی شده ست
برای لگد زدن به پابرهنگان زمین است
این اسب سیاه
پابند خوک های سفید است
تا انگلستان پاپیونش را صاف کند و
لباس شب عمه الیزابت
کشیده شود تا افغانستان
و غرب را خر کرده اند با کمی سوسیس خوک و کمی ژانبون
و کمی اینترنت
و با بابانوئل و فاحشه ها
می بینی که حال جهان هیچ خوب نیست
شب بخیر عمه الیزابت
کجایی پل الوار؟!
شب تحویل سال 1390 – دهلی نو
اول:
... و من اینجا نشسته ام
شاید از تو خبری برسد
ایمیلهایم را چک میکنم
اما از تو ردپایی نیست .
خبرها
دلشوره ام را زیادتر میکنند .
هیچکس نیست تا برایش از تو بگویم
جز درخت توتی که در زیر آن برایم شعر خواندی
و من
تنها مست صدایت بودم
و مست چشمهایت که به اشک نشست .
دوم :
می گفتی :
شبهای تاسوعا
ابالفضل می اید
و همه را از حسینیه به کربلا ...
بغض امانت نداد
و من
شرمسار صدای خش دارت ماندم .
هنوز صدای تو را از حسینیه می توان شنید:
ای اهل حرم میر علمدار نیامد
حسین ! تو هم نیامدی
مثل خیلی از جوانهای بحرین
مثل دانش آموزانی که از مدرسه بازنگشتند .
مثل نوجوانانی که پرچم سرخ و سفید بحرین
کفن شان شد .
سوم :
پنجره را می گشایم
قاصدکی به اتاق می آید
به دنبالش می روم
شاید از تو خبری داشته باشد اما...
چهارم:
اما حسین !
همچنان منتظرت می مانم
حتی اگر خبرها وحشت انگیز تر شوند
حتی اگر خیابانها از خون شسته شوند .
حتی اگر صدای گلوله
اذان هر صبح و شامتان باشد
و
نمازجمعه هایتان را
در زیر بارانی از گاز اشک آور و باتوم
برپا کنید .
حسین !
منتظرت می مانم
حتی اگر نیایی !
برای بحرین ...
و احمد سعید شمس ، نوجوان 15 ساله ی بحرینی و شیعیانی که با گلوله ی تک تیراندازهای سعودی به سرشان شهید شدند :
یک :
این شعر تقدیم به نوجوانی
که در پیک بهاری اش نوشته بودند :
فرزندم !
باقیمانده کادر زیر را
با خون خود کامل کن :
دو :
گلوله ها هم خوب و بد دارند
مثل ما آدم ها
گلوله ای که هوایی شلیک می شود
به بهشت می رود
و آنکه که جمجمه ات را می جود به جهنم ...
تو کشته می شوی
و نفت دریای شمال
یک دلار گران می شود
حالا معلوم نیست
در پرچمی که به تن کرده ای
این خون است که پیش می رود
یا سپیدی ...
نه ...
این پیراهن سپید توست
که پرچم کشورت شده است !
دومین بار که به دنیا بیایم
تو را از گلوله ای که در سر داری خواهم شناخت
گلوله ای که باید به جهنم می رفت
ولی تو آن را با خود به بهشت می بری .
باز از بام جهان، بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است
بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لؤلؤ و مرجان شده است
دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است
با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)
با شماییم که خود را خبری میدانید
و زمین را همه ارث پدری میدانید
با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که همکاسهی نمرود شدید
گردباد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن
هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است
صبر این طایفه وقتی که به سر میآید
دیگر از خرد و کلان ، معجزه بر میآید
سنگ این قوم که سجیل شود میفهمید
آسمان غرق ابابیل شود میفهمید
پاسخت میدهد این طایفه با خون اینک
ذوالفقاری زنیام آمده بیرون اینک
هان! بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است
هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم؟
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم ، چه کنیم؟
پاسخ آینهها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است
بانگ هیهات حسینی است رسیدست ز راه
هر که دارد هوس کرب و بلا ، بسم الله
جهان
جغرافیای آتش گرفته ایست
بر سینه اطاق من
آتش در مصر
آتش در تونس
آتش در بحرین
آتش در دریا
در صحرا
نام هر که را میبرم زبانم میسوزد
آتش در قهوه خانهها قل میزند
کلمات زبانه میکشند
چای از دهان میافتد
آتش شعاری است در خیابان
در خانه - مرگ
**
ما اتفاقی فراموشیم
که خواب یکدیگر را ندیده میگیریم
من با سنگهای شوش میپوسم
تو با مومیاییها
مومیایی 1..........2.........3
- آتش!
هنوز دنبال رژیمی ملایم
برای سخنان صلح آمیزت هستی!
به خیابان آمدهای تا سیگاری بگیرانی
دود میشوی
*
طبیعی نیست خواب
طبیعی نیست این همه کشتی بی نوح در بندرگاهها
فرشتگان خدا به خیابان ریختهاند
و آیههای جدید دست به دست میچرخند
از الاهرام صدای خدا میآید:
"کفشهایت را بکن و به میدان التحریر بیا "
صدای عبدالباسط میآید
صدای عبدالناصر
:یا ایها الذین آمنوا
یا ایها الشعب
یا ایها ال...
هل
هل؟
سرفه میکند اتاق من
با خاکستری در سینه که تمامی ندارد
ما در میان کوره قهر شما پیوسته میسوزیم
و دم به دم هرم نفسهای شما
از مهر میگوید برای ما!
از لحظه تاریک پیوند شما با سایههای ما
از لحظه تاریک پیوند شما با سایههای ما
آغشته حتی نور با خون در دهان ما
ای رومیان روسپید سینماهای جهان ما
ای دوستان جانی آری جانیان نابکار داستان ما!
با آبشار صخرهها ویرانه میسازید اگر از روستای ما!
میریزد آخر کوههاتان را صدای ما
هم دامن رقص شما را شعله خواهد کرد
کبریتهای نیمسوز دستهای ما
هشدار میبیند خدای ما!
هشدار میبیند خدای ما!
*برای بغض برادرانم در بحرین
روی آب خواب دیدهاند
آنهایی که فکر میکنند ارتفاع سازه «میدان لولو»
فقط برای جذب گردشگر عیاش
مناسب است
حالا بولدوزرها میخواهند میدان توریستکُش منامه را
تبدیل به چهارراه کنند
یک راه به عربستان
یک راه به آمریکا
یک راه به اروپا
و یک راه هم به چاههای نفت
غافل از اینکه اینجا برای عربهای دشداشهپوش
بنبست است
دیگر شیر نفتهای مُفت را باید بست
باید فکری کرد
برای این حنجرههایی که «اسقاط النظام» را فریاد میزنند
فرقی نمیکند؛
«میدان لولو» منامه باشد
یا «التحریر» مصر...
مهم آن است چشمهای پُف کرده در خواب خرگوشی
حالا از حدقه بیرون زدهاند
اصلاً فکرش را هم نمیتوانستند بکنند
که بهار امسال
کنار خلیج فارس
نمیتوانند انگشتهایشان را لای موهای بور دختران اروپایی رها کنند
فکرش را هم نمیکردند
از ترس جوانهای پابرهنه پس کوچههای منامه
شب تا صبح
در پستوی کاخهایشان
باید ناخن بجَوَند
فکرش را نمیکردند
یک روز همین پولهای یامُفت نفت
بلای جانشان شود
تف بر آنهایی که میگویند
رفاه باشد هیچ کس اعتراض نمیکند
من اعتراض دارم؛
به نفتکشهای مُفتخور
من اعتراض دارم؛
به رفاه ...
به پول نفت...
من اعتراض دارم؛
به شبکههای پورنو که خانههایمان را تبدیل به کازینو کردهاند
من اعتراض دارم؛
به نورپردازیهای شبهای منامه
من اعتراض دارم؛
به رقص نورهای تند
من اعتراض دارم؛
به آنهایی که شرافت عربیام را
با همبستری دختران چشم آبی سفید برفی عوض کردهاند
من اعتراض دارم؛
به عالَمی که نمیخواهد نام فرزندانم نام پیامبران باشد
من اعتراض دارم؛
به دنیا ...
که ایستاده و جمجمههای متلاشی شدهام را به نظاره مینشیند
برای من فرق نمیکند؛
سربازهای عربستانی
نوک مگسکشان را روی قلبم نشانه روند
یا وسط ابروهایم را
من میخواهم شرافت بر باد رفتهام را
از این ابنالوقتهای شکمپرست باز پس بگیرم
من میخواهم وقتی به نماز میایستم
رو به قبله عرش
پاکی را فریاد بزنم
برای من فرقی نمیکند؛
من دستهایم همیشه پینه بسته است
برای آنها فرق میکند؛
که شبها زیر بغلهایشان ادکلن نفت میزنند و به رختخواب میروند
تُف بر این بوی گند...
که هوش از سر چشم آبیهای آن طرف آب برده است
که حواس همین عربهای دشداشه پوش را به باد داده است
برای من فرق نمیکند؛
من میخواهم سرم را بالا بگیرم
رو به آسمان بایستم
فریاد بزنم؛
مسلمانم...
مسلمانم...
مسلمانم... نه تروریست
نه «بن لادن»...
نه «القاعده»...
مگر من چه جرمی مرتکب شدهام
که هم
نان سفرهام را به تاراج میبرند
هم ناموسم را حراج میکنند
هم شرافتم را به عاج میکشند
حالا هم با همان سلاحهایی که به من فروختهام
بین دو ابرویم را نشانه رفتهاند
و من پلک نمیزنم تا شاید
گلولهها حیا کنند
تا شاید به اسلحههای آخرین مدل بربخورد و به سمت من نیایند
اما میدانم
اسلحههایی که آنها میسازند
حیا ندارند
برادر کشاند
فرق نمیکند در دست من عرب باشد
تا روی شانه یک آمریکایی با تجهیزات کامل
مهم؛
آدمکشی است
برادرکشی است
آهای گلولههای سربی!
من هنوز نفس میکشم
هنوز زندهام
زندهتر از آن که به سادگی بمیرم
فکرش را نمیکنید
ولی من هزار جان دارم
هزار بار میتوانم بمیرم
و باز برخیزم
آهای گلولههای سربی!
مگر یادتان رفته است
«غزه»
چقدر به سینههای ستبر برادرانم اصابت کردید
برادرانم را شهید کردید
اما لحظهای دیگر باز همان شهید
فریاد
«ثوره ثوره حتی النصر»
را در گوش تاریخ ترانه خواند
حالا برای من
فرقی نمیکند
گلوله باشد ... یا
گاز اشکآور ... یا
کالیبرهای ضدهوایی
سینه من ستبرتر از آن است که زخمی این داغهای کوچک شود
مادرم میگفت:
هرجا کربلا باشد
حلالزادهها به سپاه حسین علیه السلام میروند
و سپاه یزید پُر میشود از کسانی که با هیچ کس نسبت ندارند
حالا «بحرین» من هم کربلاست
«بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
بحری که بیانتهاست
و موجاموجیاش تَنه به وسعت آسمان میزند
که عاشقانه است
که لبریز از محبت است
دریایی که از تلاش هزاران قلب سوخته به هم شکل گرفته است
دریایی که به قرمزی خون نزدیکتر است
«بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
بحر دیگر من
وسعتی است بیانتها
از چشمهایی که به افق دوخته
و ردپای یک سوار سپیدپوش را
روی ابرها به انتظار نشسته است
«بحرین» من کربلایی است در بین دو بحر
دریا که هیچ
اقیانوسی است از فانوسهای روشن که در شب زمین سوسو میزند
بحرین من کربلایی است
در بین دو بحر
بحر خون ... دریای احمر ... اقیانوس داغ و عطش
و بحر فانوسهای روشن در پهنه شب تاریک
*
مشتهای من هم سنگ میشوند
چون مشتهای من
پای چشمهای شیخنشینان نشسته است
قبل از آنکه بتوانند
شهرکهایمان را خراب کنند
و به جای آن آپارتمان برای موشها بسازند
مشت من
وقتی سنگ میشود
که تانکهای عربستان
به خودشان اجازه میدهند
مادران منامه را به عزای فرزندانشان بنشانند
آن وقت
مشت من سنگ میشود
سنگی که دیگر هیچ پیشانی از ضربت آن در امان نخواهد بود
حتی پیشانی عربهایی که اگال میپوشند و روسریهای سفید به سر میکنند
حالا خوب میفهمم
که دنیا دلش برای مشتهای من
برای سنگهای من
تنگ شده است
دلش برای فریادهای من
دلش برای مظلومیت من میسوزد
و من امروز
با همین چشمهایی که از بیخوابی سرخ شده است
توانستم
شاخص قیمت بازارهای بورس را بالا و پایین کنم
آن وقت
باز هم بعضی از آدمهای ترسو فکر میکنند
باید
با این عربهای زبان نفهمِ نفتخور!
گفتگو کنیم
به گور هرچه گفتگوست باید خندید
وقتی
حنجره من برای فریاد زدن پُر است
پُر است ...
پُر است از خفقان
آوخ ...
که شبکههای تلویزیونی ترجیح میدهند
به جای دادخواهیهای من
برفک پخش کنند
من همان بهتر که اینجا در «میدان لولو»
بَست بنشینم
و فریادم را با خواهران و برادرانم تقسیم کنم
و آنقدر خیره به دوربینها نگاه کنم
تا از رو بِرَوند
تا عکس دستهای خالی من را
و گلولههای سربی اعراب نفتخور را
و جمجمه پاشیده برادرم را
نشان بدهند
فردا خیلی زودتر از آن که فکرش را بکنی
از راه میرسد
فردا برای من همین چند لحظه دیگر است
من به خورشید کاری ندارم که کی طلوع میکند
فردای من وقتی است
که نام تو روی لبهایم گل میکنند
و من
خانه عنکبوتها را ویران میکنم ...
قم اسفند 89
مسابقه دروغ بود
داور دروغ بود
شما هر دو دروغ بودید
تو نیمی از پول های قذافی را گرفتی
که شانه ات را بدوزی به تشک
و نطق کنی کوتاه
که به بن بست رسیده ای
آقای اوباما!
تا داورهای ناتو
و پسران سرهنگ
دلارها را با تو نصف کنند
و شترمرغ
سه هیچ برنده شود
تا مردم به معجزه ی شترمرغ پی ببرند
و کوتاه بیایند
تا مرغش برای مردم باشد و
شترش برای شما
و جنازه اش بماند با کلاه کابوی و عینکی دودی ...
تو فقط دلارها را دود کرده ای
و فاحشه های سیاسی
پول لشکرکشی شان را گرفتند
اما نمی روند
ماندند برای چشم بندی
دنبال خواب کردن مردم اند
نگاه کن بمب ها کاری نمی کنند
به جای بمب
رقاصه ریخته اند در افریقا
و در میان همین اعراب ناراضی
و دنبال نسخه های تازه تری می گردند
دنبال شاعرانی که شعر عریان بگویند
و مدح گاوهای آل خلیفه کنند...
***
مسابقه دروغ بود و
بن بست ها دروغ
و باخت تقلبی اوباما دروغ
مسابقه را ما برگزار می کنیم
و راست ترین راست
چیزی جز "انتفاضه ی سوم" نیست...
مرا در آغوش بمب ها رها کرده اند
و هر روز
ناخن هایم بر روی کاغذ شیون می کشند
تا گریه های هر روزه ام را به تو تقدیم کنم
جهان هر روز کوچک می شود
شبیه دهی بی کدخدا
حتی کوچکتر از آواز های بومی مردی
از جنگل های دور
که نظاره می کند
چگونه گلوله ها
هم بازی کودکان جهان شده اند
* * *
من بزرگ نشده ام
آرزوهایم هنوز کودکانه است
وقتی مردان سیاست
به جای گل ، گلوله به سوی تو پرتاب می کنند
و هر روز
کودکانی در گوشه جهان
خونشان بر بشقاب های ماهواره می چکد
تا خبری تازه بر روی آنتن ها مخابره شود
دیروز« قانا »
امروز« بحرین ، یمن و مصر »
و فردا
کودکی دیگر در دستان مادرش جان می سپارد
بی آنکه بزرگان عرب
حتی به اندازه کودکی
که مادرش شانه به شانه موج ها
آرزوهایش را به دریا می ریزد
خم به ابرو بیاورند .