اول:
... و من اینجا نشسته ام
شاید از تو خبری برسد
ایمیلهایم را چک میکنم
اما از تو ردپایی نیست .
خبرها
دلشوره ام را زیادتر میکنند .
هیچکس نیست تا برایش از تو بگویم
جز درخت توتی که در زیر آن برایم شعر خواندی
و من
تنها مست صدایت بودم
و مست چشمهایت که به اشک نشست .
دوم :
می گفتی :
شبهای تاسوعا
ابالفضل می اید
و همه را از حسینیه به کربلا ...
بغض امانت نداد
و من
شرمسار صدای خش دارت ماندم .
هنوز صدای تو را از حسینیه می توان شنید:
ای اهل حرم میر علمدار نیامد
حسین ! تو هم نیامدی
مثل خیلی از جوانهای بحرین
مثل دانش آموزانی که از مدرسه بازنگشتند .
مثل نوجوانانی که پرچم سرخ و سفید بحرین
کفن شان شد .
سوم :
پنجره را می گشایم
قاصدکی به اتاق می آید
به دنبالش می روم
شاید از تو خبری داشته باشد اما...
چهارم:
اما حسین !
همچنان منتظرت می مانم
حتی اگر خبرها وحشت انگیز تر شوند
حتی اگر خیابانها از خون شسته شوند .
حتی اگر صدای گلوله
اذان هر صبح و شامتان باشد
و
نمازجمعه هایتان را
در زیر بارانی از گاز اشک آور و باتوم
برپا کنید .
حسین !
منتظرت می مانم
حتی اگر نیایی !