دیدی که چه ها کردی ...
ای خوبتر از جان دیدی که چه ها کردی
در بادیه سرگردان ما را تو رها کردی
یک گوشۀ چشم تو اینگونه فریبا بود
هم عهد شکستی و هم وعده خطا کردی
ما از تو جفا دیدیم اما وفا کردیم
تو عهد و وفا دیدی از ما و جفا کردی
دیدی که نمی آرد دل تاب فراق او
عزم سفر بی ما ای دوست چرا کردی
با کوه عظیم غم چون پنجه درآویزم
پشتم جو سر زلفت از غصه دو تا کردی
شهری همه پر غوغا از عزم وداع تو
امروز در این وادی هنگامه به پا کردی
هرکس که چو «سید» دل بست به خال تو
چون خیل اسیرانش زنجیر به پا کردی
جنگ است جنگ ...
آنچه می بندد دهان دشمنان جنگ است جنگ
آنچه بگشاید غُل از آزادگان جنگ است جنگ
و آنچه می فهمد زبان یاوه گویان صلح نیست
و آنچه از قلدر بگیرد او امان جنگ است جنگ
هر کجا تیغ زبان تأثیر در دشمن نکرد
منطق بی منطقان جنگ است جنگ
تن به ذلت دادن اندر صلح تحمیلی خطاست
چون حسین راهِ همه آزادگان جنگ است جنگ
رخش آزادی به بند ، اندر میان دیو و دد
وآنچه بتوان بر دارد عنان جنگ است جنگ
آنچه می سوزد اساس ظلم و ظالم را زِ قهر
چون دم تفتیده آتشفشان جنگ است جنگ
بر شط خون دامن آزادگی آید به جنگ
اندر این شط شیوه دریادلان جنگ است جنگ
بهر تشخیص شجاع و ترسو و نامرد و مرد
آنکه میدانش اساس امتحان جنگ است جنگ
تا جهان بودست و باشد ظلم و ظالم بود و هست
چاره ی ظلمت زدایی درجهان جنگ است جنگ
شهید ...
ای به رگهای زمان خون حیات و زندگی
ای سرافراز زمین ای مظهر سر زندگی
شُستی از دامان غیرت لکه های ننگ را
تو به خون پاک خود ای مایه ی بالندگی
موج آسا برکَند خون تو بنیان ستم
موج را هم از تو طوفانزائی و توفندگی
در بلندای فلک از پرتوئت حسنت گرفت
انجم و خورشید و مه، تابیدن و تابندگی
رعد و برق آسمان هم گوشه ای از خشم تو
شیر را آموختی رزمیدن و غرندگی
تا ابد بستند عقدت از ازل با حوریان
عرشیان را غبطه زین جاویدی و پایندگی
آنکه راهت را نمی پوید به هنگام حساب
نیست او را چاره ای جز پوزش از شرمندگی
در رگ سید اگر خونت نجوشد مُرده است
یا اگر هم زنده باشد مبتلای ذلت است و بندگی
پنجه های انتظار ...
پنج شنبه، زنگ آخر، پنجه های انتظار
می فشارد بر گلوی کودکان بی قرار
باز آنجا کودکی با بال های ذهن خویش
می شود دور از کلاس و دفتر و آموزگار
می پرد از این محیط بسته با گامی بلند
می دود اسب خیالش از زمستان تا بهار
او تمام فصل های عمر خود را می دود
می رسد حالا کنار میله های یک مزار
می فشارد گونه هایش را به روی سنگ گور
می کند با قبر صحبت، از سیاهی، از غبار
دست گرمی ناگهان او را نوازش می کند
می پرد حس لطیفی در تنش بی اختیار
دست او، دستان بابا را تداعی می کند
می شود این لحظه در تقویم ذهنش یادگار
ساعتی دیگر تمام غصه های کهنه اش
لانه می سازد میان سینه ی آموزگار
مُدام عشق ...
ای شاهد طلیعه عرفان سلام عشق
ای معنای صلابت و رجحان به نامِ عشق
ای الگوی تمامی هستی طلوع پاک
ای دست رنج باور سبحان مرامِ عشق
در مجلس حضور تو صد کاروان نور
صف در صف و همه در ازدحام عشق
از انتهای کلامت شروعِ روز
ای نامه ی مقدس پیمان به شام عشق
صبح از لَوای تو در نافه ی سپهر
گنج از حقایق علمت حرام عشق
زمزم به پاک بازی تو قطره ای خجل
صبر از شکوه و وقارت به دام عشق
واضح تر از رویت یک بازی عجول
تو نقش بند پلک خدایی و دام عشق
در بزم پرُ شکوه خدا شعله می زند
آن سَطوتی که می چکد از احتشام عشق
دستِ تو را به پاس محبت فشرده اند
دستی که صد بوسه بر آنش زند هُمام عشق
ای آنکه در نگاه تو صد برق زندگی
بگذار تا به پای تو افتد قیام عشق
رفتم به پای بوسِ معانی که ره بزند
در دفتر سترگ کمال و تمام عشق
دستی فتاده به گردن که ای ناتوان
چشمی نشسته به سیل قوام عشق
آن عرش خاص خدا کی حریم ماست
بهتر که بگذری از بارِ عامِ عشق
قاصرترم از آنکه تو را بنده باشمی
لیکن زِ روی ارادت و اخلاص نام عشق
ما را نوای دعوی انبیاء کجا ...
در پرده به که بماند دوامِ عشق
ای کاش حجب و حیایش از این بُوَد
تا لب نزد به جام «سید» مُدام عشق
گشایش ...
پنجره را بگشا !
گوش به قرائت شب طولانی کن
پراده های نقره ای از ستاره ها می بارد
اگر از خواب های آشفته برخیزم ، بیدارت می کنم
در سپیده بی گمان صدایی ازگندم زار خواهی شنید
پنجره را بگشا !
ببین انس آب و علف
ببین صدای بال و پر زدن شاپرک را می شنوی
رفتار خاموش خاک را می شناسی
من راوی کلامی از ابری هستم که تو خواب بودی و نا امید گذشت
و صدایی در ابهام آینه های بیدار
پنجره ها را بگشا !
پیش از اینکه کار از کار بگذرد ...
*نشان پرندگان را از که بگیرم ؟ (فلسطین)
پرندگان در دفتر فصل ها غیبت می خورند
این را فقط می دانستم و
آن شاعری که در نامه ای به خودش نوشت
خداحافظ
تفنگ هاتان را به موزه بسپارید
من شمشیر های تان را
میان خم ابروانش پنهان کردم
کشیشان باکتابان سوخته
از دروازه های اُرشلیم گریختند
و سربازان
آنقدر پرندگان مهاجر را شکنجه دادند
که شاخه های زیتون به زیر پوتین هاش افتاد