همین سه شنبه که می آید
*برای آیات القرمزی شاعر بحرینی که جواب گلوله را با شعر داد
تازه از این قصه و بهار که بگذریم
چشم در چشم تو می دوزم و می گویم:
دیدی چه رفت ...
حکایت همان می شود که در گوش برگ
آفتاب به باران گفت :
بگذار روشن تر بگویمت
پوست من از جنس سنگ نیست
که بر آن تازیانه می کشی
مگر نه از د هان من جز دوست داشتن و
از نگاه من جزعشق ؛ چیز دیگری دیده باشی
حالا هی بگو این قرار های سه شنبه برای چه بوده است ؟
یادت باشد آخرین سه شنبه ای که سر قرار نیامدی
دوشاخه گل به باد دادم
نمی دانستم باد دل به دریا می دهد
و مرا فراموش می کند
تا سه شنبه ای دیگر چند پیراهن با تو فاصله دارم
تا نم اشکی که از گوشه چشمت دیدم
شوق دوباره بودن را در من جوانه بزند
حالا هی بگو آن پاسبان که کنار خیابان ایستاده ما را نگاه می کند
من که سال هاست
یکی از شاخه گل ها ی را که قرار بود به تو بدهم
به همان پاسبان داده ام
نمی بینی چقدر او عاشقانه تفنگش را می بوسد
تا گلوله ی از آن شلیک نشود
قرار مان همین سه شنبه که می آید
راستی گل یادت نرود.
مرا در آغوش بمب ها رها کرده اند
و هر روز
ناخن هایم بر روی کاغذ شیون می کشند
تا گریه های هر روزه ام را به تو تقدیم کنم
جهان هر روز کوچک می شود
شبیه دهی بی کدخدا
حتی کوچکتر از آواز های بومی مردی
از جنگل های دور
که نظاره می کند
چگونه گلوله ها
هم بازی کودکان جهان شده اند
* * *
من بزرگ نشده ام
آرزوهایم هنوز کودکانه است
وقتی مردان سیاست
به جای گل ، گلوله به سوی تو پرتاب می کنند
و هر روز
کودکانی در گوشه جهان
خونشان بر بشقاب های ماهواره می چکد
تا خبری تازه بر روی آنتن ها مخابره شود
دیروز« قانا »
امروز« بحرین ، یمن و مصر »
و فردا
کودکی دیگر در دستان مادرش جان می سپارد
بی آنکه بزرگان عرب
حتی به اندازه کودکی
که مادرش شانه به شانه موج ها
آرزوهایش را به دریا می ریزد
خم به ابرو بیاورند .