این شعر نسخه ی ویرایش شده ی همان شعر قبلی است که ارسال شده بود...
ای شاعر باد و طوفان ای دختر ابر و باران
مرجان دریای بحرین ای لؤلؤ بحر ایمان
تصنیف غرای نهضت ای آیه ی سرخ غیرت
تصویر آزادی و خون نقاشی "رنج دوران"
دنبال ردّ و نشانت گشتند همسنگرانت
هر کوچه و هر خیابان در شهر میدان به میدان
نام تو از جنس نور است امسال سال ظهور است
همشیره ی من صبور است، سوگند بر نام قرآن
در حال اغما و زندان، باشی نباشی مهم نیست
در جوشش و در خروش است خون تو ایوان به ایوان
*****
می بینمت می درخشی در بین میدان لؤلؤ
حبسیه های تو آیات طوفان به پا کرده طوفان
تقدیم به بحرین مسلمان
واژه اینجاست بیا واژه بسازیم استاد
با غم و درد بسوزیم و بسازیم استاد
واژه ها در دهن حادثه الکن هستند
واژه ها را بتراشیم و بسازیم استاد
عشق ما قدمت تاریخ بشر را دارد
یک قدم مانده که شهنامه بسازیم استاد
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عاشق اینجاست که پرگار بسازیم استاد
برای شاعره ی بحرینی و همه ی شاعرانی که قلمشان ، سلاحشان است.
... وَ گفت* : شعر تو را جاودانه خواهد کرد
که شعر در دل اعصار خانه خواهد کرد
و حرف اگر به دل آمد ، به دل نشست ، به دل ...
جرقّه می زند آخر ، زبانه خواهد کرد
نترس از این که نبینندت و نفهمندت
که شعر داوری منصفانه خواهد کرد
دل تو خون و نگاه تو خون و راه تو خون
وَ بغض از دل این خون جوانه خواهد کرد
که بغض راه نفس را اگر گرفت ، هم او
به سمت قلب سیاهی کمانه خواهد کرد
که شعر حرف خودش را نگفته می گوید
که شعر مَرد خودش را رها نخواهد کرد
نترس از تب فرعون . تو هم به نیل بزن
تو را همین فوَران جاودانه خواهد کرد
بهار با لب زیتون دوباره می خندد...
بهار موی تو را باز شانه خواهد کرد...
* حسین گلزار
هر چند با هزار مکافات زندهاند
اما هنوز اهل مناجات زندهاند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زندهاند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زندهاند
آل خلیفهاند نشانی که در جهان
اصحاب آن سقیفهی بد ذات زندهاند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زندهاند
آیات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زندهاند
وقتی جنون، نهایت ِ تکرار تیغ هاست
کشتن چه ساده آیت تکرار تیغ هاست!
پژواک آنچه هیتلر از خون به غار گفت
خود بهترین روایت تکرار تیغ هاست
کشتند نور را که نبیند جهانشان
شب، بهترین جنایت تکرار تیغ هاست
این اسبهای تشنه چه ویلان سَقَط شدند!
تا جاده خود، هدایت تکرار تیغ هاست
آدم! بنال کشتن هابیل شد مرض
این حاصل از سرایت تکرار تیغ هاست
وقتی که خط ِ خون و شرر مستقیم نیست
آنجا مدار، غایت تکرار تیغ هاست
یات القرمزی
شعری بخوان "اَلقرمزی " "وَالتّّین وَالزّیتون"
آیات ِ دریا را غزل کن ماهی ی گلگون
چشمان ِ " ماهی تابه ها" را سرخ تر کردی
داغی شدی بر سینه ی امواج ِ دیگرگون
جاری شدی بر شانه های خیس ِ شهری که
شد "مَجمَعُ البحرین ِ" این دنیای ناهمگون
انگار خرّمشهر دارد می شود تکرار
پُل می زند خیبر دوباره در دل ِ کارون
می آیی از آن سوی سنگرهای وهّابی
بیتُ المُقّدس می شوی در پرده ی قانون
لیلای مایی لُؤلُؤ اِ شب های شعری تو
با ما سرودی نیل را از فاو تا مجنون
در قعر ِ تاریکی نمانَد آرزوهایت
بیرون می آید عاقبت یک روز این "ذوالنّون"
ای کاش آبی می شدم یک لحظه در چشمت
از شرم قرمز می شوم در محضرت اکنون
برای فلسطین
ببین چه طالع شومی درون سر دارد
همین ستاره که در چشم خود شرر دارد
همین ستاره شش پر که موذیانه هنوز
به پاکدامنی خاک من نظر دارد
حرمسرای شیوخ عرب به کاخ سفید
درست از وسط این ستاره در دارد
زمین چنان مادر خاک کشور من را
چو داغ تازه ی فرزند بر جگر دارد
قدم به خاک فلسطین گذاشته فرعون
بگو به نیل دهد هر کسی پسر دارد
کنار هر پسری سنگ در سبد بگذار
وصیتی که اگر زنده ماند بردارد
بگو ز سینه مادر که صبر را بمکند
خدا همیشه پس از صبر خود ظفر دارد
خدا همیشه طرفدار صابرین بوده
صبور باش برادر خدا خبر دارد
سحر نگاه خودت را به آسمان دادی
غروب، همنفسِ آفتاب جان دادی
سیاه بختیِ شب آن چنان تو را آزرد
که اشک های خودت را به کهکشان دادی
- "پرنده باید باشی، وگرنه می مانی"
و بعد از این سخنت سنگ را نشان دادی
تمام قصه همین است: آمدن، رفتن
چه انتهای قشنگی به داستان دادی
چه شد که باز فرو رفت آسمان در ابر
و گم شدند تمام پرندگان در ابر
به آفتاب سپردیم، شانه هامان را
کفن نیاز ندارد شهیدمان در ابر
چه قدر آه کشیدند آسمان و زمین
عجیب نیست اگر گم شود جهان در ابر
***
رباعی
تا کی به مسیر آب چون سد باشی؟
در بستر آن به خوابِ ممتد باشی؟
ماندن همه ی عمر تو را خواهد کشت
ای سنگ! تو نیز رود باید باشی
شعری بخوان سکوت جهان را بهم بریز
*تقدیم به آیات القرمزی و حماسه ی بحرین
برخیز و باز هم خفقان را بهم بریز
شعری بخوان سکوت جهان را بهم بریز
این کوه های یخ زده لب بسته اند آه !
آتشفشان ! تمامی شان را بهم بریز
هر رود در مسیر تو جاریست ، بعد از این
در انحراف ها جریان را بهم بریز
خفّاش تا حوالی چشمت رسیده است
پلکی بزن توهّم آن را بهم بریز
چادر بگیر صورت خورشید را و بعد
این ذرّه های چشم چران را بهم بریز
در سازمان شعر ملل هی قدم بزن
دائم در آن نشست سران را بهم بریز
حالا که قافیه قفس شعر می شود
پرواز کن وَ شا...ی ِ... یگان را بهم بریز
زیتون به دهن کبوتری زخمی شد
برای فلسطین
این است حکایتی مصّور در خون
قنداقه و گهواره و مادر در خون
زیتون به دهن کبوتری آنسوتر
زخمی شده است و می زند پر در خون
مردم به کجا پناه باید ببرند
حالا که نشسته است سنگردر خون
دیشب دلشان هوای معراج نمود
با دیدن قبله ی پیمبر در خون
این رقص چنان میان میدان زیباست
یک دست به سنگ و دست دیگر در خون
یک سنگ برای مرگ دشمن کافیست
در اوج نبرد نابرابر در خون
تا باغچه را دست تبرها دادند
غلتید گل و سرو وصنوبر در خون
٭٭٭
دریاست دل مردم اینجا اما
سرتاسر آن تا لب بندر در خون...
از قوم شما گلایه دارم موسی
اعجاز دوباره ای بیاور درخون
بردار عصا و روی این رود بزن
تا باز کند دست تو معبر در خون
٭٭٭
از یک قفس شکسته صحبت دارد
در آخر قصه اش کبوتر در خون
سنگ و سیب
باور کنید چلچلهای شد، پرید سنگ
چرخی زد و به سمت خدا پر کشید سنگ
در سینهاش فرشته دمید آنقدر امید
تا یک شهاب شد، دل شب را درید سنگ
انگار از فلاخن «داود» میرسید
از کوه و از پرنده ندا میشنید سنگ
باران گرفت، بغض «ابابیل» هم شکست
تا قطره قطره بر سر آهن چکید سنگ
«والتین» که رنگ شاخهی «زیتونِ» سبز شد
تا «طور» بی کرانهی «سینین» دوید سنگ
از گریههای دختر «غزه» دلش گرفت
بر روی خاک عکس عروسک کشید سنگ
مردی برای پرچمشان طرح تازه داشت:
ترکیبِ سبز، قرمز، مشکی، سفید، سنگ
از جوی خون گذشت و یک سیب سرخ بود
وقتی به انتهای غزل میرسید سنگ
فرات و نیل
خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
نخواب آرام، برخیز و ببین تاریخ را کوروش!
که با فرعون میخندند فرزندان اسرائیل
لب خاخامها تورات را وارونه میخوامد!!
و ژان پل میزند، رد میشود از غیرت انجیل
برای کودکان، این قومِ برتر هدیهای دارند
هزاران خوشه آتش سامری آورده با زنبیل
بدون آتش نمرودها اینبار میسوزد
گلوی «الخلیل» از ذبح فرزندان اسماعیل
کجایی تک سوار سبز؟ تا با شاخهای زیتون
بباری مثل باران بر شب چشم انتظار ایل
و «سبحان الذی اسرا» بخوان تا «مسجد الاقصی»
بخوان! ای خواندنت شیرین تر از تنزیل جبرائیل
عصا بردار تا از شرق، یاران محمد(ص) را
شبانه بگذرانی از فرات اینبار جای نیل
فلسطین جوجههای کوچکش حالا ابابیلند
و خواب آخر پاییز میبیند سپاه فیل
آیات
«بحرین» یعنی دو دریا، یعنی دو آبی که اکنون
«قرمز»تر از نام «آیات»، توفان شعری شد از خون
ابیات او جان گرفتند، تصویر انسان گرفتند
وقتی سراپای شاعر تبدیل میشد به مضمون
وقتی سراپای شاعر تندیس آزادگی بود
هر بیت او لاله میشد هر صفحه یک باغ گلگون
یک رشته شور مردّف، یک شعله خشم مقفا
یک سینه فریاد منظوم، یک سوره آیات موزون
زل میزنم در نگاهت آنجا که بی پرده پیداست
آیینهای از نجابت در عمق چشم تو خاتون!
این زخمها بر تن توست، تا پرچم سرزمینت
باشد برای همیشه رنگش به خون تو مدیون
گل میکند لاله در خون، پر میشود عالم از عشق
وقتی که لیلا بخواند در سایهی بید مجنون
خوندی که بارون بگیره تا این دلا جون بگیره
تا بوی زیتون بگیره حتی سیاهیِ زندون
به آیات القرمزی که زبان سرخ برای سر سبزش مشکل ساز شده!:
گلوله از پس شعرت کمانه خواهد کرد
و عشق نام تو را جاودانه خواهد کرد
ندای زینبی ات آیه آیه خواهد ماند
و بیت بیت غزل را ترانه خواهد کرد
و جای جای زمین کربلاست ، پس آیات
علیه ظلم خروشی زنانه خواهد کرد
به سیل جاری خون ، ظلم فتح خواهد شد
درخت سرخ شهادت جوانه خواهد کرد
***
و شعر خون تو را سمت آسمان پاشید
و عشق نام تو را جاودانه خواهد کرد
قدیم به مجاهدان غریب بحرین
«کوچه های منامه»
«آل خلیفه» هم دست «آل سقیفه» می شود!
ما چشم خود را بسته ایم،تاریخ تکرار می شود
برف ها آب شد ، زمین رنگ خون گرفت
چشمان کبک های سیاست به خواب می رود!
در کوچه های «منامه»، حلقوم ها پر ز بغض
درها یکی یکی به آتش کشیده می شود!
مسمارهای «آل سعود» بر سینه مجاهدان
فریادهای «یاحسین»شان، به ایران نمی رسد!
ما دلخوشیم به کوروش و منشور کذایی اش
جلباب دختران بحرین، پایین کشیده می شود!
قومی دگر هنوز غرق طواف و زیارتند
اطراف کعبه در نماز و باز قبله گم می شود!
روم و فرنگ،آل خلیفه و آل سعود
دشمن یکی است،حیف ز دوست که پیدا نمی شود!
نزدیک می شود کاخ سفید و شورای خلیج فارس
از بس که دیده اند شمشیرها غلاف می شود!
ایام فاطمیه می گذرد و روسیاهی اش
این زخم سینه زهرا، که درمان نمی شود!
حیدر نشسته به خانه و شمشیر در نیام
چشمان ما به خواب و بحرین به تاراج می رود!
ای شاعره(1) ،دیروز شنیدم زبانت بریده اند
لکنت گرفت شعرم و قافیه از دست می رود!
شمشیر شعر تو باز دشمن کش است
خام است شعر من، که بسان شعرت نمی شود!
1-«آیات القرمزی» شاعره مبارز بحرینی
دیدی که چه ها کردی ...
ای خوبتر از جان دیدی که چه ها کردی
در بادیه سرگردان ما را تو رها کردی
یک گوشۀ چشم تو اینگونه فریبا بود
هم عهد شکستی و هم وعده خطا کردی
ما از تو جفا دیدیم اما وفا کردیم
تو عهد و وفا دیدی از ما و جفا کردی
دیدی که نمی آرد دل تاب فراق او
عزم سفر بی ما ای دوست چرا کردی
با کوه عظیم غم چون پنجه درآویزم
پشتم جو سر زلفت از غصه دو تا کردی
شهری همه پر غوغا از عزم وداع تو
امروز در این وادی هنگامه به پا کردی
هرکس که چو «سید» دل بست به خال تو
چون خیل اسیرانش زنجیر به پا کردی
جنگ است جنگ ...
آنچه می بندد دهان دشمنان جنگ است جنگ
آنچه بگشاید غُل از آزادگان جنگ است جنگ
و آنچه می فهمد زبان یاوه گویان صلح نیست
و آنچه از قلدر بگیرد او امان جنگ است جنگ
هر کجا تیغ زبان تأثیر در دشمن نکرد
منطق بی منطقان جنگ است جنگ
تن به ذلت دادن اندر صلح تحمیلی خطاست
چون حسین راهِ همه آزادگان جنگ است جنگ
رخش آزادی به بند ، اندر میان دیو و دد
وآنچه بتوان بر دارد عنان جنگ است جنگ
آنچه می سوزد اساس ظلم و ظالم را زِ قهر
چون دم تفتیده آتشفشان جنگ است جنگ
بر شط خون دامن آزادگی آید به جنگ
اندر این شط شیوه دریادلان جنگ است جنگ
بهر تشخیص شجاع و ترسو و نامرد و مرد
آنکه میدانش اساس امتحان جنگ است جنگ
تا جهان بودست و باشد ظلم و ظالم بود و هست
چاره ی ظلمت زدایی درجهان جنگ است جنگ
شهید ...
ای به رگهای زمان خون حیات و زندگی
ای سرافراز زمین ای مظهر سر زندگی
شُستی از دامان غیرت لکه های ننگ را
تو به خون پاک خود ای مایه ی بالندگی
موج آسا برکَند خون تو بنیان ستم
موج را هم از تو طوفانزائی و توفندگی
در بلندای فلک از پرتوئت حسنت گرفت
انجم و خورشید و مه، تابیدن و تابندگی
رعد و برق آسمان هم گوشه ای از خشم تو
شیر را آموختی رزمیدن و غرندگی
تا ابد بستند عقدت از ازل با حوریان
عرشیان را غبطه زین جاویدی و پایندگی
آنکه راهت را نمی پوید به هنگام حساب
نیست او را چاره ای جز پوزش از شرمندگی
در رگ سید اگر خونت نجوشد مُرده است
یا اگر هم زنده باشد مبتلای ذلت است و بندگی
پنجه های انتظار ...
پنج شنبه، زنگ آخر، پنجه های انتظار
می فشارد بر گلوی کودکان بی قرار
باز آنجا کودکی با بال های ذهن خویش
می شود دور از کلاس و دفتر و آموزگار
می پرد از این محیط بسته با گامی بلند
می دود اسب خیالش از زمستان تا بهار
او تمام فصل های عمر خود را می دود
می رسد حالا کنار میله های یک مزار
می فشارد گونه هایش را به روی سنگ گور
می کند با قبر صحبت، از سیاهی، از غبار
دست گرمی ناگهان او را نوازش می کند
می پرد حس لطیفی در تنش بی اختیار
دست او، دستان بابا را تداعی می کند
می شود این لحظه در تقویم ذهنش یادگار
ساعتی دیگر تمام غصه های کهنه اش
لانه می سازد میان سینه ی آموزگار
مُدام عشق ...
ای شاهد طلیعه عرفان سلام عشق
ای معنای صلابت و رجحان به نامِ عشق
ای الگوی تمامی هستی طلوع پاک
ای دست رنج باور سبحان مرامِ عشق
در مجلس حضور تو صد کاروان نور
صف در صف و همه در ازدحام عشق
از انتهای کلامت شروعِ روز
ای نامه ی مقدس پیمان به شام عشق
صبح از لَوای تو در نافه ی سپهر
گنج از حقایق علمت حرام عشق
زمزم به پاک بازی تو قطره ای خجل
صبر از شکوه و وقارت به دام عشق
واضح تر از رویت یک بازی عجول
تو نقش بند پلک خدایی و دام عشق
در بزم پرُ شکوه خدا شعله می زند
آن سَطوتی که می چکد از احتشام عشق
دستِ تو را به پاس محبت فشرده اند
دستی که صد بوسه بر آنش زند هُمام عشق
ای آنکه در نگاه تو صد برق زندگی
بگذار تا به پای تو افتد قیام عشق
رفتم به پای بوسِ معانی که ره بزند
در دفتر سترگ کمال و تمام عشق
دستی فتاده به گردن که ای ناتوان
چشمی نشسته به سیل قوام عشق
آن عرش خاص خدا کی حریم ماست
بهتر که بگذری از بارِ عامِ عشق
قاصرترم از آنکه تو را بنده باشمی
لیکن زِ روی ارادت و اخلاص نام عشق
ما را نوای دعوی انبیاء کجا ...
در پرده به که بماند دوامِ عشق
ای کاش حجب و حیایش از این بُوَد
تا لب نزد به جام «سید» مُدام عشق
شکست آسمان نگاهم از این آدمیت
که تندیسی از سوز و آهم از این آدمیت
غزل شعله های ادب مرده در دیده حتی
زمستان فصل نگاهم از این آدمیت
که در دهکده بوی آدم نمی آید اما
به تبعید یک اشتباهم از این آدمیت
خمید آهن صبرم از زخم قابیل و شیطان
که هابیلم و بی پناهم از این آدمیت
بشر مانده در جنگل و غار و نقطه سر خط
چنان نقطه ای رو سیاهم از این آدمیت
که افتاده داس بشردست فرزند قابیل
اگر خوشه خوشه گناهم از این آدمیت
به تشعیع تابوت انسان کنون رهسپارم
که پیدا کنم رد راهم از این آدمیت
و خاکم به خاکستر آدم از جنس دیگر
که در صخره های تباهم از این آدمیت
در امواج بحرین اگر مثل نوری بسوزم
کمی رو سپید پگاهم از این آدمیت
*سنگی برای روزهای واپسین
ای خصم دست دوستی این را یقین دارد
دستان تو ماری دگر در آستین دارد
قلب سیاهت زخمی دستان تاریخ است
بغضی هزاران ساله را با خود عجین دارد
ماهی که روشن کرده شبهای سیاهت را
در پشت هر سنگش پلنگی در کمین دارد
هر کودک آرام اینجا در ته جیبش
سنگی برای روزهای واپسین دارد
یک روز سر از خواب بردارید می فهمید
هر چند اینجا خاطری چادر نشین دارد
هر کودک آواره اش وقتی تولد یافت
در ذهن سیال خودش یک سرزمین دارد
داغ گندم ( جنگ 33 روزه )
مانده ام باقی از نسلِ اوّل ، نسلِ خون و قیام و تَظلُّم
کِی به دادِ دلم می رسی تو صبحِ خوشحالی نسلِ چندم؟
باز هم زیرِ بارانِ سُربی پشتِ کوهِ درختان زیتون
پیکرِ بچه های جنوبی مانده در کوچه های تهاجم
قومِ قابیلی عصر آهن می بَرَد صبر این توده ها را
بی تو درغُربتستان دنیا بشکند روز و شب بُغض مَردُم
هی ورق می زنم جمعه ها را در شبِ انتظار تو آقا
تا بیایی و من رو به رویت دست وپای خودم را کُنم گُم
می شمارم نَفَس های خود را در تبِ قحطی نان و باران
یوسفِ من کجایی عزیزم مانده برسینه ها داغ ِ گندم
من تمام ِخوشی های خود را نذر خورشیدِ روی تو کردم
سر بِزَن آفتابِ وجودم پُر کن این خسته را از تبسُّم
کربلای غزّه
من بـــودم و تـوحّشِ قـومی پلیــد که
من مانــدم و تــرنّم خـون شهیـــد که
زیــرهجــوم سُـــربیِ رگبــار کینه ها
در دل جـوانه می زد و قـد می کشید که
با من بخوان دوباره غـزل های غزّه را
یعنی بیــــا به خلوتِ پاییــز بیــد که
از دفتــر خیـالِ پـــریشان شـاخه اش
پَـرمی کشد پـرنده ی شعری سپیــد که
دارد پیام خون و عطش در نگاهِ خــود
از مرغ خسته ای که شده ناپـدیـد که:
هر جا فُرات بود وعَلم بود وعاشقی
دستِ یکی قَلم شـد و نایی بُــرید که
*
اینجا دوباره قصّه ی سرخ شکفتن است
این شمر، این حَرمَله و این هم یزید که....
جور سامری
من آن آواره اردو نشینم فلسطین بوده نیکو سرزمینم
همان وادی که اول قبله بوده رسولان را محل سجده بوده
ز جور سامری آواره گشتم از این خواری خمیده گشته پشتم
بجای من در آن قدیس محفل شیاطین پلیدی کرده منزل
دهند شیطان پرستان را نشانه به زرین جام های کافرانه
به فحشا غرقه کرده مردمان را به مسکر مست پیران و جوان را
برای لوطیان محفل بسازند بر این کفران سر افرازی نمایند
که این شیطان پرستی در زمانه بود مر سامری ها را نشانه
جوانان شان چنین پندار دارند که خون مسلمین در شام دارند
اگر کشته شود طفلی مسلمان همه چهچه زنان شادان و خندان
تمام پرتو های دین اسلام که باشد آدمی را نیک فرجام
جوانان را زدایند از مخیله به نیرنگ و به افسون و به حیله
همان گونه که سالار جماران تذکر داد بر امیدواران
بود بیمار ذات رهبران شان سرطان کرده لانه در درون شان
نباشد چاره ای جز انتفاضه که شیطان را کند خوار زمانه
کنیم پران با سنگ و فلاخان که بستانیم از این سامری جان
رها سازد مطهر تربتم را فلسطین عزیز و مسجدم را
تو هم چشمه بخواه ار می توانی شهادت را به رنگ ارغوانی
افتاده در دستان باد امواج گیسوها
صیاد می گردد فقط دور پرستوها
وقتی که شیطان عاقبت اندیش ترباشد
باید بیفتد قرعه در دستان جادوها
ازبس که سیری ناپذیر است طبع خونخواری
چنگال حرص آزاد می چرخد در این سوها
هر وقت حاکم شد شریک دزد درشهر
همسایه بالا میرود از برج و باروها
افسوس قد سرو از چشمان باغ افتاد
رونق گرفته هرزه گی حالا لب جوها
تقدیر گلهای بهاری عمر کوتاهست
در ذهن ها پیچیده اما عطرشب بوها
آب از سر دنیا گذشت و عصر پایانیست
چیزی نمانده میرسد عدل ترازوها
دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را
عشق خاک وطن بود ... برای کودکان سرزمین بیداری
دوباره داد بزن ، آروزی جنگ نداری
بگو به مردم دنیا ، بگو تفنگ نداری
بگو به مردم دنیا که عشق خاک وطن بود
بگو بدون همین خاک آب و رنگ نداری
بگو که قصر نشینان شبی شوند پریشان
بگو بگو به جهان خانه ای قشنگ نداری
به نقشه های جهانگرد ها که خیره نبودی
برای ماه شدن باکی از پلنگ نداری
نه خنجری ، نه سپاهی ، نه شاهزاده و شاهی
شبیه رسم ابابیل ، غیر سنگ نداری
برادران تو را سایه ها به خاک کشاندند
برای بوسه به این خاک ها درنگ نداری
جهان برای تو این سرزمین شرقی دنیاست
بگو هوای غزل خوانی فرنگ نداری
دیر است باید بگویم با باغ ها این خبر را
بر دوش می آورند از آن سوی پرچین تبر را
باید بگویم که امشب ، جلاد ها پادشاه اند
سر می برند از قساوت ، سبزی این بوم و بر را
بر زشتی چهره هاشان تصویری از شب کشیدند
از پشت هر کوه بردند رنگ سپید سحر را
اما تو ای سرو آزاد ای ایستاده به فریاد
دستی به زانو بگیر و اِستاده تر کن کمر را
پایان این آشنایی صبحی پر از روشنایی است
باور کن امکان این که دیگر نبینی خطر را
خاکستری زیر آتش باید که جولان بگیرد
تا سرد گرداند از نو این زخم های شرر را
منقارهای کبوتر با برگ زیتون قشنگ است
آینده می سازد آخر این آرزوی بشر را
یک جزیره ی تنها
آنچه می چیند زمین از میوه ی رخدادها
ریشه دارد ریشه در اندیشه ی خردادها
برگ های نارون در دست مرطوب بهار
می وزد موسیقی روییدن شمشادها
با مسیحای نسیمی از صلیب سروها
در چمن پیچیده چندی عطر مریم زادها
هفت سین امسال اگر چه طعم شیرینی نداشت
می گذارم لای قرآن عکسی از فرهاد ها
عمرمان سال نود دیگر نمی بیند اثر
روی تقویم از هزار و سیصد و هشتاد ها
خوش به حال روزگاری که فریدونی شود
سرزمین رستم . آرش. پارس ها و مادها
ای خلیج تا همیشه یک سونامی در تو نیست؟
می رسد وقتی به گوشت این همه فریادها
یک جزیره بی پناه و تشنه ی امواج توست
تا بکوبی بر قصور این یزید آباد ها
از صعود خنجر ای آل خلیفه ! خوش نباش
نیل هم دل کنده اکنون از مبارک باد ها
گیرم از سطح خیابان ها به دریا ریختید
لوء لوء اندیشه را کی می برید از یادها
کربلا ثابت نموده با سر یاران عشق
خون همیشه می شود پیروز برفولادها
طناب ها
طنابها نفسم را نفرنفر خوردند
و گوشها همگى شان از این خبر خوردند
چه جادههاى عجیبى مسیر عشق شدند
که ردّ پاى مرا هم در این سفر خوردند
به جاى عافیت و لحظههاى منبسطش
همیشه خاطرههاى من از خطر خوردند
خیالهاى پر از گندمى که مىپختند
به چشمهاى یتیمم دوباره برخوردند
اگر چه وارث امروز عمرها فرداست
همیشه ناپدران سهم این پسر خوردند
سکوتهاى هوسگاه دستهاى سیاه
از آبروى خداوند معتبر خوردند
هنوز عاشق برفند و کاجهاى بلند
کلاغهاى شرورى که مغز خر خوردند
ریشههاى باور
مورهایى ریشههاى باورم را مىخورند
فکرهاى ساقههاى بى سرم را مىخورند
انعکاس رویشم را زندگى در هم شکست
مرگها ته ماندههاى پیکرم را مىخورند
تا نروید شعلهاى از خاطراتم در زمین
بادهاى هرزهاى خاکسترم را مىخورند
ازدحام هولناک غصّه هاى نسل عشق
خوابهاى آرزوى بس ترم را مىخورند
برّه آهو مىشوم از ریشه پایم مىبرند
تا کبوتر مىشوم بال و پرم را مىخورند
رویش شوقى ندیدم دستهایى زود رس
میوههاى روزهاىآخرم را مىخورند
کور بودم کاش اى چشمان تاریخ زمین
تا نمىدیدم که خاک کشورم را مىخورند
اینکه پایان غزلهایم سکوت آلودهاند
بغضهایم حرفهاى دیگرم را مىخورند
ای شاعر باد و طوفان ای دختر ابر و باران
مرجان دریای بحرین ای لؤلؤ بحر ایمان
تصنیف غرای نهضت ای آیهی سرخ غیرت
تصویر آزادی و خون نقاشی رنج دوران
دنبال ردّ و نشانت گشتند همسنگرانت
هر کوچه و هر خیابان در شهر میدان به میدان
نام تو از جنس نور است امسال سال ظهور است
همشیرهی من صبور است، سوگند بر نام قرآن
در حال اغما و زندان، باشی نباشی مهم نیست
در جوشش و در خروش است خون تو ایوان به ایوان
میبینمت میدرخشی در بین میدان لؤلؤ
حبسیههای تو آیات طوفان به پا کرده طوفان
برای لحظهای چشماتو ببند
همسفر شو با نسیم به شهر خون
شهر نه اینجا شبیه قفسه
با پرندههای زخمی نیمه جون
بعضیا جون میکنند کنج قفس
نه برای اینکه ابو دون میخوان
واسه اینکه حرف آزادی زدن
جرمشون اینه که آسمون میخوان
اینجا مسجدا رو ویرون میکنن
همه پشت میلهاند به جرم دین
ستون کاخشون استخون ماست
فریاد و سر میبرند بیا ببین
نمیدونم کیه پشت اون نقاب
که میترسه از همه پرندهها
نمیدونم چی بذارم اسمشو
وقتی وحشیتره از درندهها
روی شیطون و سفید کرده و باز
توی فکر حیله تازه تره
دست و پا میزنه واسه زندگی
وقتی روی موج خون شناوره
هر چند با هزار مکافات زندهاند
اما هنوز اهل مناجات زندهاند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زندهاند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زندهاند
آل خلیفهاند نشانی که در جهان
اصحاب آن سقیفهی بد ذات زندهاند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زندهاند
آیات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زندهاند
تقدیم به روان پاک شهید آیات القرمزی
نام غزل:
یک دختر از سمت ِ خدا تکثیر شد تا......
یک دختر از جنس ِ غزل تکثیر میشد
با یک ردیفِ سخت در یک دفترِ سرخ
با لهجه ی آبی ترین بال ِ کبوتر
پرواز میشد آسمان را ، با پر ِ سرخ
تکبیر میشد رقص ِ خونرنگ ِ اَذان را
وقتی خدا در نغمه ها یش نقش می بست
هم لهجه ی محراب ، در یک سجده ی سبز
قَدقامتش شمشیر میشد ، دختر ِ سرخ
در دفتر ِ تاریخ ، باید ثبت می کرد
با جوهرِ ِ دریای قرمز ، یک غزل عشق
از جنس ِ طوفان ِ قلم بود و خروشان
در واژه هایش ،دختری در سنگر ِ سرخ
باران شد و فریاد زد شعر ِ عطش را
تا قطره قطره ترجمان ِ درد باشد
تا چشمه باشد ، رود باشد یا فراتر
تفسیر ِ اقیانوس باشد ، باور ِ سرخ
حالا میان ِ ماست با لحنی صمیمی
در سایت ها ،در روزنامه، در خبرها
یک دختر از سمت ِ خدا تکثیر شد تا
در ذهن ِ ما جاری بماند کوثری سرخ
کردستان-شهرستان بیجار
هر چند پشت قافیه در سوگ تو خم است
آیات آتشین کلام تو محکم است
آیینۀ تو شعر تو، شعر تو خون تو است
خون تو نقطه ای ز کتاب محرم است
در های و هوی پوچ نداهای گنگ و گول
بهر صدای پر هیجان تو جا کم است
پشت طلسم شعبده، دنیا تو را ندید
این بی نشانی تو نشانی ز فاطمه است
پیش خلیفه سودۀ حیدر ستوده ای
در دادگاه شعر تو هیزم فراهم است
سوداگران نام حقوق بشر به نفت!
این شوق دست و پا زده در خون هم آدم است
این سیب سرخ سر به صلیب، ای صلیب سرخ!
دخت فصیح مام مسیحاست، مریم است
آه، ای کلیددار حرم، شرم بر تو باد!
این حرمت شکسته، تن پاک زمزم است
قربانیان غربت این رستخیز عام
نذر قیام حضرت موعود اعظم است
شبنم صفت، مقدمۀ صبح می شود
در این مصاف، خون تو خط مقدم است
باز انقلاب کرده به پا روضۀ حسین
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»...
برای "آیات القرمزی " و همه ی بانوان بحرینی
با خون دل آغشته کن پیراهن ات را
زینت بده!با زخم ها جان و تن ات را
شمشیر را بردار و با رقصیدن خویش...
عاشق بکن کل سپاه دشمن ات را
ای شهرزاد قصه ی دیو و پری ها!
در خواب هایم دیده ام دل بردن ات را
*
همراه صد ها آسمان گنجشک عاشق...
دادی به دست آسمان روح تن ات را
معلوم شد از زخم این شعر "سیدم" ام
تقسیم کردی با غزل پژمردن ات را
*
"آل خلیفه" لکه ی ننگ ...زمین بود
از لوث آن ها پاک کردی" میهن" ات را
بهار 1390
برای خواهرم آیات القرمزی:
هر چند با هزار مکافات زنده اند
اما هنوز اهل مناجات زنده اند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زنده اند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زنده اند
ال خلیفه اند نشانی که در جهان
اصحاب ان سقیفه ی بد ذات زنده اند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زنده اند
ایات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زنده اند
آنچه می چیند زمین از میوه ی رخدادها
ریشه دارد ریشه در اندیشه ی خردادها
برگ های نارون در دست مرطوب بهار
می وزد موسیقی روییدن شمشادها
با مسیحای نسیمی از صلیب سروها
در چمن پیچیده چندی عطر مریم زادها
هفت سین امسال اگر چه طعم شیرینی نداشت
می گذارم لای قرآن عکسی از فرهاد ها
عمرمان سال نود دیگر نمی بیند اثر
روی تقویم از هزار و سیصد و هشتاد ها
خوش به حال روزگاری که فریدونی شود
سرزمین رستم . آرش. پارس ها و مادها
ای خلیج تا همیشه یک سونامی در تو نیست؟
می رسد وقتی به گوشت این همه فریادها
یک جزیره بی پناه و تشنه ی امواج توست
تا بکوبی بر قصور این یزید آباد ها
از صعود خنجر ای آل خلیفه ! خوش نباش
نیل هم دل کنده اکنون از مبارک باد ها
گیرم از سطح خیابان ها به دریا ریختید
لوء لوء اندیشه را کی می برید از یادها
کربلا ثابت نموده با سر یاران عشق
خون همیشه می شود پیروز برفولادها
طنابها نفسم را نفرنفر خوردند
و گوشها همگى شان از این خبر خوردند
چه جادههاى عجیبى مسیر عشق شدند
که ردّ پاى مرا هم در این سفر خوردند
به جاى عافیت و لحظههاى منبسطش
همیشه خاطرههاى من از خطر خوردند
خیالهاى پر از گندمى که مىپختند
به چشمهاى یتیمم دوباره برخوردند
اگر چه وارث امروز عمرها فرداست
همیشه ناپدران سهم این پسر خوردند
سکوتهاى هوسگاه دستهاى سیاه
از آبروى خداوند معتبر خوردند
هنوز عاشق برفند و کاجهاى بلند
کلاغهاى شرورى که مغز خر خوردند
مورهایى ریشههاى باورم را مىخورند
فکرهاى ساقههاى بى سرم را مىخورند
انعکاس رویشم را زندگى در هم شکست
مرگها ته ماندههاى پیکرم را مىخورند
تا نروید شعلهاى از خاطراتم در زمین
بادهاى هرزهاى خاکسترم را مىخورند
ازدحام هولناک غصّه هاى نسل عشق
خوابهاى آرزوى بس ترم را مىخورند
برّه آهو مىشوم از ریشه پایم مىبرند
تا کبوتر مىشوم بال و پرم را مىخورند
رویش شوقى ندیدم دستهایى زود رس
میوههاى روزهاىآخرم را مىخورند
کور بودم کاش اى چشمان تاریخ زمین
تا نمىدیدم که خاک کشورم را مىخورند
اینکه پایان غزلهایم سکوت آلودهاند
بغضهایم حرفهاى دیگرم را مىخورند
به خاطر سلیمان
(در شهادت شهید سلیمان خاطر)
لالهای بر سینة سینا نشست
سوز داغش بر دل صحرا نشست
شاهباز غیرت امروز ما
بر فراز قلّة فردا نشست
شد سلیمانی نگین جان به کف
پوپکی در خاطر دنیا نشست
از حصار تنگ سینا پر کشید
در فراخ سینههای ما نشست
خصم را در خون چه بیپروا نشاند
در میان خون چه بیپروا نشست
ننگ را از دامن تنها بشست
در حریم پاک خون تنها نشست
سالروز ننگ از بیباکیش
در بن تاریخ بس رسوا نشست
عالمی شد سوگوار این عزیز
مصر در نیل عزایش تا نشست
صور بیداریش در صیدا دمید
مهر آگاهیش بر دلها نشست
یوسفی پا از کلاف تن کشید
با خرید خویش در سودا نشست
در دیار عشق مجنونی دگر
در فسون غمزة لیلا نشست
وه چه زیبا خاست بر دشمن به رزم
در کنار دوست بس زیبا نشست
خواب از چشمان شب مرگش ربود
خون پویایش مگر از پا نشست؟
گشت راهی جامه نیلی اشکریز
تا که چونان نیل در دریا نشست
فلک به کام من انگار رام ناشدنیاست
حدیث غربت شیعه تمام ناشدنیاست
نمیکنم گله، اما چنان ترک برداشت
که جام صبر دگرباره جام ناشدنیاست
نه صبر کم، که مصیبت چنان اسفبار است
که کربلا هم از این حیث، شام ناشدنیاست
بیان روشن آیات و باز هم ابلیس
و شعر شیعه که تیغی نیام ناشدنیاست
میان مردن و ذلت مرا مخیر کن
سپس ببین که برایم کدام ناشدنیاست!
ز جام شهد شهادت مرا بنوشانید!
که حکم شیعه بر این می، حرام ناشدنیاست
سلام ما ز ازل بر تو تا ابد! هرچند
ادای حق تو با این سلام ناشدنیاست
برای آیات القرمزی شاعره بحرینی که بحمدا... زنده است
بخوان اینک بخوان شعر تو آه است
نبود تو بر این حرفم گواه است
بخوان در این شب تاریک، هیهات
که روشنگر به شبها نور ماه است
بخوان شاعر که کاخ ظلم لرزید
تو شعرت نغمه های خیمه گاه است
بخوان "والعصر" و "فتح" و "نصر" و "کوثر"
بخوان این سوره های قتلگاه است
بخوان این طایفه گیراست آهش*
گمان کردند شیعه بی پناه است
که گر فرمان دهد مولای خوبان
هزاران جان به کف در این سپاه است
بخوان این واژه ها شمشیر عشقند
بخوان شاعر بخوان شعر تو آه است
حمیدرضا برقعی: "آه این طایفه گیراست بترسید از آن"
*تقدیم به دل هایی که جنگ را تاب نیاورده اند...
توفان چه فرقی می کند در اصل با طوفان
وقتی که در هر حال ویرانی ست کار ِ آن
دشمن چه فرقی می کند با دوست وقتی که
خواهد شد از دستش همه دنیای تو ویران
این روزها فرقی ندارد در عرب از ظلم
آل امیه ! با خلیفه ! با بنی شیطان !!!
جامانده های کربلا را می کشند امروز
با تیرباران از زمین و آسمان ، آسان
از بس که خون دیدیم خون دادیم خون خوردیم
از بس به جز تلخی ندیدیم از همین دوران،
باید که خون بالا بیاریم از دهن هامان
باید نباشد غیر خون در چشم و بر دامان
یک سو زنان و پیرترها خسته و مجروح
یک سو هزاران کودک مظلوم ، سرگردان
یک سو لودرهای به مسجدها تجاوزگر
یک سو هزاران نوجوان در خون خود غلطان
اینجا یمن ، بحرین ، لبنان یا فلسطین است؟
می گیرد آیا ظلم ظالم عاقبت ، پایان ؟!
می آید آیا او که خونخواه شهیدان است؟
آیا مقدر نیست در این آسمان ، باران ؟!
آیا مقدر نیست شب پایان بگیرد ، بعد
چشم سحر هم وا شود بر دشت و کوهستان
ای سوشیانس ای مرد موعود ای مسیح ای مرد
ای پشت پرده ، پشت کوه و ابرها ، پنهان
کی می شود صبح طلوعت را ببارانی
بر این زمین خشک و بایر، بر تن بیجان
کی می شود پایان بگیرد با ظهور تو
این روزهای خون و آتش - درد بی پایان –
از هیچ بمب و ترکش و خمپاره ای ، گردی
ای کاش ننشیند به روی بال گنجشکان
از هیچ فالی ، بوی رنج و درد و ظلم و فقر
ای کاش ننشیند میان دست رمالان
ای کاش با لطف حضور او که موعود است
پایان بگیرد شب ، بخندد صبح بر انسان
فلسطین
مسجد، ستاره، زنجیر، بالا بلا فلسطین
چکمه، گلوله، آتش در قلب ما؛ فلسطین
با هر شهید هر خون، هر سنگ رو به دشمن
یک بار میشکوفد در کوچهها فلسطین
هر کشته در فلسطین آیینۀ شکسته است
تکرار میشود در آیینه ها فلسطین
هر کودک مبارز در بازی بزرگان
با سنگ مینویسد بر شیشهها: فلسطین
من سنگ میشوم سنگ، در روز رجم شیطان
تو چرخ میزنی چرخ، در کربلا فلسطین
خون است و باران است و بحرین
تیغ است و زندان است و بحرین
تیر است و دژخیم است و جلاد
عشق است و ایمان است و بحرین
خون است و سجاده ست و شمشیر
عهد است و پیمان است و بحرین
گاه طواف و سعی و قربانی است، لبیک!
رجم است و شیطان است و بحرین
از چشمها بارانِ «مروارید» جاری است
خون است و میدان است و بحرین
این حق توست حق غزل گفتن از بهار
شب خوانی مکاشفه ای روشن از بهار
وقتی که شهر در قرق زرد گرگ بود
می خواستی اجازه ی گل چیدن از بهار؟!
با دست بسته، دستخوش تازیانه ای
ننویس خواهرم پس از این اصلن از بهار !
خواهر! تمام باغ لگد کوب تانک هاست
خواهر! کفن بدوز نخ و سوزن از بهار!
شلاق، حکم وحشی آل یزیدهاست
این وحشت همیشه ی اهریمن از بهار
از دور دست تپه ی زیتون می آوری
شعری شبیه وسعت یک خرمن از بهار
در شهر، روی دست تو تقسیم می شود
زنبیل های پونه و آویشن از بهار
از پشت آن دریچه ی مسدود گوش کن
در کوچه ها ترنم مردوزن از بهار
تا خواب« یک ستاره ی قرمز» نوشته ای
فانوس های یخ زده شد روشن از بهار
***
ای آیه ی شهید رسولان غزل بخوان
در بحر خون خوش است تتن تن تن از بهار
می خواهم از شما بنویسم اگر چه دیر
گسترده شد قلمرو چشم من از بهار
*به شیعیان مقاوم بحرین
بادی می آید از شیار تپه ی زیتون
بادی می آید باد! اماسخت دیگرگون
بادی که می خواند به آهنگ حجازی باز
دربحر ذوالبحرین هزاران مصرع موزون
بر جلجتا می خواند این باد اساطیری
هفت آیه ی تلمود را از صحف انگلیون
نعم الشمیم من قمیص یوسفی یامصر!
ریح فکیف الریح،ریح یبصرالمحزون!
بادست اما بردلش ابرخبرهایی ست
یعنی که شاعر !از حصارخود بزن بیرون
شاعر تمام حسن یوسف ها لگد کوبند
دربارش تیغ یهودا، دشنه ی شمعون
حس می کنم اما بهاری تازه درراه ست
سبزست فردای زمین ،والتین والزیتون!
به نیت هم صدایی با مردم شجاع و آزادی خواه مصر
فرعون باقی مانده !
عصا در دست ، چشمش خیره بر بی تابی نیل است
سواری خسته ، نه! پیغمبری دلواپس ایل است
می اندیشد به جزر و مد نیل و بر می آشوبد
می اندیشد به توفانی که در تورات و انجیل است
به توفانی که سر خواهد زد این بار از سر انگشتش
و می بیند بساط (( قبطیان )) یکباره تعطیل است
نگاهش خیره بر اهرام و فرعونا ن پی در پی
به روی نیل ، چشمش را نزول سوره ی فیل است
و یک فرعون باقی مانده را ناگاه می بیند
که چشمانش چه کافر کیش بر تاب و تب نیل است
سپس حس می کند خمیازه های مومیایی را
دو تکه ابر هم نزدیک شد ، (( طیرا ابابیل )) است !
نمی خواهد بفهمد ماجرای نا مبارک را
به نعشی مومیایی آخر او در حال تبدیل است !
بگو سی سال با ارابه ات آتش درو کردی
دلی سنگی که داری مطمئنا ارث قابیل است !
بگو سی سال دادی حکم بمباران دریا را
که ساحل ماهیان شیمیایی را به زنبیل است
همین فردا تمام نیشکر ها گل می افشانند
همین فردا که جشن طوطیان مصر تکمیل است
* در حمایت از مظلوم بحرین
آه ای سکوتهای پریشان صدا شوید
اسلام را دوبارهای از ابتدا شوید
کفر و نفاق باز به هم دست دادهاند
ای آیههای معجزه لطف خدا شوید
آلسعود ابرهه عصر غیبتند
توحیدیان دوباره دست دعا شوید
خون از تمام پیکر اسلام جاری است
بدر و احد شوید، حنین ولا شوید
آلخلیفه ساز جمل ساز کردهاند
هان! ذوالفقار عرصه این ماجرا شوید
هر کوچه منامه منای شهادت است
با قطرههای خون خدا کربلا شوید
تا بشنود تمام جهان ناله قطیف
در کربلای آتش و خون نینوا شوید
ای ساکنان گستره دین مصطفی
وقت سکوت نیست سراسر صدا شوید
برای خواهرم آیات القرمزی
هر چند با هزار مکافات زنده اند
اما هنوز اهل مناجات زنده اند
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زنده اند
پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زنده اند
ال خلیفه اند نشانی که در جهان
اصحاب ان سقیفه ی بد ذات زنده اند
با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم ایات زنده اند
ایات یک دلیل که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زنده اند
به: آیات القرمزی
یا معاصر ها نمی فهمند وحشت خانه چیست
یا حرامی ها نمی دانند صاحب خانه کیست
می شود وحشی شد و بال پرستو را شکست
می شود بدتر از آن... دید و بدون غصه زیست
دختر شاعر فقط بغضی ست در این همهمه
حاصل این جوّ پرُ لالی همین بی حاصلیست
آه زندان. آه ضربه... نه فقط این درد نیست
باید از درد سکوت و بی مددکاری گریست
هرگز از آهن نیاید ضربتی همچون سخن
زخمت از تن میرود . شعر تو اما ماندنیست
مصحف و دیباچه ی بحرین از آیات پُر
این سرا از ردّ خون فاطمیون گلشنیست
به خواهرم آیات
شهر آن روز که در خشکی خود جان میداد
خواهرم شعر تری داشت که ارزان میداد
سرخ در فخر بلند است، به قرمز بزنید
یاد باد آنکه دلم بوی دبستان میداد
خواهرم قرمز تند است چو خون شهدا
خواهرم رنگ به گلهای گلستان میداد
جای دارد که دهد تن به نماز آیات
شیخ بحرین که از بیم دمش جان میداد
خواهرم یک دو سه آیه نه، پر از آیات است
خواهرم درس به آفاق چو قرآن میداد
جلوهی زینب کبراست به قدر مویی
شرح این جمع چو با موی پریشان میداد
سرخ در قرمزی خواهر من چیزی نیست
لاله را خواهر من راه به بستان میداد
شعر با خواهر من چون مرج البحرین است
بحر در بحر به بحرین بهاران میداد
او نمرده است، الهی که بسوزد دشمن
او نمرده است به بحرین اگر جان میداد
خواهرم! قرمزی خون دلت زرد مباد
آری آن خون که ظفر دست مسلمان میداد
برای آیات القرمزی و همه ی خواهران مبارز بحرینی ام که در آزادگی و شهامت اقتدا
کردند به حضرت زینب سلام الله علیها
شعری بخوان که کاخ ستم را تکان دهی
باید خروش زینبیات را نشان دهی
این فربهی فریب به منبر نشسته را
جا در خور چریدن بوزینگان دهی
بر این شغال زرد و سگ هار بیش از این
ای زخم گر گرفته! نباید امان دهی
آیات خشم! اوج بگیر آنچنان که باز
بر شانههای هیبت دنیا اذان دهی
در نینوای عشق، بخوان شعر تازهای
تا در رکاب حضرت معشوق جان دهی
بابد دوباره کاخ سیاه یزید را
با خطبههای روشن زینب تکان دهی
تقدیمش میکنم به زهرای مرضیه(س) و دختر دربندش: آیات القرمزی
از ابتدا تا قیامت،اسلام مدیون زهراست
اسلام نه ،آفرینش ،عمری ست ممنون زهراست
نصف جهان وامدارِفریاد خاموش حیدر
آن نیمه ی دیگرش نیز، همواره مرهون زهراست
از دین و آئین احـمد، مانده اگر آب و رنگی
از اشک چشمان بانوست،از رخت گلگون زهراست
دیروز اهل سقیفه ،امروز آل خلیفه
فرقی نکرده ست دشمن،این حرفِ اکنون زهراست
آتش همــان آتش ست و ٬سیلی همان ضرب سیلی
همشیره!طاقت بیاور...این صبر،قانون زهراست
در سینه ای که علی هست،زخم و جراحت طبیعی ست
خون تو آیات آیا ، قرمز تر از خون زهراست؟
*تقدیم به روح دریایی خواهرم آیات
افتاده است لرزه به افکار کاخها
ترسیده است چشم ستمکار کاخها
شاعر! بخوان که فصل غزلخوانی ات رسید
دیگر بس است رونق اخبار کاخها
از واژههای شعلهورت سخت میرمند
دشداشههای نفتی و بودار کاخها
خلخالهای گمشدة صد زن غریب
آویخته است از در و دیوار کاخها
از آیههای محکمی و دیدنی شده است
صبح تلاوت تو و انکار کاخها
شاعر بخوان و بر صلهات افتخار کن
پهلوی توست زخمی مسمار کاخها
وقتش رسیده چشم بدوزی به جادهها
گویی سواری از پس آوار کاخها...
*به حماسه ی سیلی خورده ی خواهرم آیات
ای شاعر باد و طوفان ای دختر ابر و باران
مرجان دریای بحرین ای لؤلؤ بحر ایمان
تصنیف موزون نهضت ای آیه ی سرخ غیرت
تصویر آزادی و خون نقاشی "رنج دوران"
دنبال ردّ و نشانت گشتند همسنگرانت
هر کوچه و هر خیابان در شهر میدان به میدان
مردان آل خلیفه فرزندهای سقیفه
آیات پاک و عفیفه... گل بین چنگال حیوان
قدری تحمل کن آیات، ای دختر امّ سادات
هیهات هیهات هیهات آرام باش ای مسلمان
نام تو از جنس نور است امسال سال ظهور است
همشیره ی من صبور است، آیات خونین قرآن
در حال اغما و زندان، باشی نباشی مهم نیست
در جوشش و در خروش است خون تو ایوان به ایوان
طفل از مادر جدا افتاده اینسان می شود
بازی دست پلیدی مثل ایشان می شود
کودکی ار می خلد خاری درون پای او
مادرش از درد او زار و پریشان می شود
وای اگر خاری به قلب کودک او می خلد
بی گمان دشمن از این کارش پشیمان می شود
اهرمن کوهی ز آتش بهر ما دارد ولی
با توکل بر خدا آتش گلستان می شود
ار خزان برگ گلی را زرد و بی جان می کند
در بهاران غنچه های تازه خندان می شود
دل که آزادست باک حبس و تعزیرش چرا
با صبوری های ما ویرانه زندان می شود
من کران این ((دو دریا)) در سمایش دیده ام
بعد ابر تیره اش هنگام باران می شود
رمز پیروزی ما نک همدلی همراهی است
با دم یکجای ما تولید طوفان می شود
زان ((امین)) این عقده را بی پرده واگو می کند
کین گره وا می شود با دست ایران می شود
*برای کربلای حماسه ومقاومت-فلسطین-
توکربلا شده ای یازمان نمی چرخد
زمین مردد و ماه و سحر نمی آمد
صدازسنگ وگلویی که درنمی آمد
ازاین سکوت مکدر،زمین نمی چرخید
زمان تمام نمی شد،به سرنمی آمد
دروغ درهمه ی روزنامه هاپربود
زتوبجزخبری مختصر نمی آمد
نه عشق بود.نه ازروی مهربانی بود
وگرنه این همه دل،دربه درنمی آمد
گلوبریده پدر؛گوشه ی خیابانها
وتکه ی بدنی ازپسرنمی آمد
توکربلا شده ای یازمان نمی چرخد
که جزبرای تواین دست وسرنمی آمد
چنان توگمشده درعشق بوده ای، آری
که ازتوهیچ نشان وخبرنمی آمد
***
قبول کن که پرنده توبوده ای...پرواز
بجزتوازکس دیگرکه برنمی آمد
ای شیخ غافلی که چه بیداد کرده ای
امداد ظلم حاکم جلاد کرده ای
آل خلیفه را به ستم یار گشته ای
بیداد میکنند و تو امداد کرده ای
عبدالّه است نام تو و بنده ی زری
در جنب کعبه بتکده ایجاد کرده ای
در غزه صهیونیزم چه کشتار میکند
هیچ ای ملک تو زین شهدا یاد کرده ای؟
در حصر غزه یار مبارک شدی و شکر
او گشت سرنگون و تو غمباد کرده ای
ای شاه پرافاده نکردست هیچگاه
((نمرود این عمل که تو شداد کرده ای))
مسجد خراب کرده و قران بسوختی
زین کار قلب دشمن دین شاد کرده ای
((با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو))
با مسلمین به خنجر بیداد کرده ای
بردی حجاب از سر زن های با عفاف
بنگر که را ز کرده ی خود شاد کرده ای
بحرین بحر خون شده از خون مسلمین
ظالم ببین(( چه با گل وشمشاد کرده ای))
ویرانه می شود به یقین کاخ ظلمتان
زین موج خون خلق که ایجاد کرده ای
*اشعار داخل (( )) از محتشم کاشانی است.
چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
زمان ظهور
مولای من بیا که زمان ظهور شد
هنگام سرنگونی حکّام زور شد
الله اکبر است به لب های معترض
تونس به دست ملّتش از ظلم دور شد
از اتّحاد مردم مصری علیه ظلم
فرعون مصر خلع ز تخت غرور شد
لیبی ز خشم خلق چو میدان جنگ شد
سرهنگ بر بقا متوسّل به زور شد
کشتار خلق تیشه ی بر ریشه ی خود است
نابود گشت هر که ز ملّت به دور شد
بحرین بحر خون شد و شد منقلب یمن
آل سعود حامی سلطان زور شد
از لرزش زمین و سونامی بعد از آن
ژاپن به زیر آب رفت و دور از سرور شد
مولای من بیا که زمین را کنی تو رام
زیرا به لرزه از ستم اهل زور شد
زینسان که پر شدست ز جور و ستم کنون
بینیم عدل و داد به حدّ وفور شد
ای خوش به گاه عید دهد هاتفی ندا
منجی ظهور کرد، زمان سرور شد
جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
سالی گذشت و غزّه بود باز در حصار
بستنذ راه قوت وغذا ، آب ، بر حصار
ناصر برای قدس بسی اهتمام داشت
حسنی مبارک است چرا حامی حصار
دیوار میکشد مباد که از سوی مردمش
قوت و غذا و سوخت فرستند در حصار
با غاصبان قدس مماشات میکند
او را چه غم که کشته شود دوست در حصار
روبه ز ترس شیر نه در خواب راحت است
توفنده است شیر گرفتار در حصار
از ترس شیر زوزه کشد روز و شب شغال
ترسد که شیر نقب زند زیر هر حصار
خورشید غاصبان به خدا میکند غروب
روزی که شیر گام بر آرد از این حصار
ان تنصروا شنیده چو کوهند استوار
ان جاهدوا شنیده به رزمند در حصار
یارب رسان تو مهدی زهرا(عج)ز راه لطف
بر دارد از میان در و دیوار هر حصار
پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
برای بحرینی ها
محکوم به عشق یار می بینی شان
آری، همه را دچار می بینی شان
آنجا همه خاک پای زهرا هستند
آنجا همه را غبار می بینی شان
می بینی شان و مست می بینی شان
می بینی شان و زار می بینی شان
بگذار که سینه شان ترک بردارد
آنجاست که بی قرار می بینی شان
با آن سر خونی تن سر سبز، آری
خوش تیپ تر از بهار می بینی شان
حی اند، مگر می میرند آن ها که
بی تاب تر از انار می بینی شان
انگار فدک دوباره تکرار شده است
این است که اشک بار می بینی شان
این است که داغدار می بینی مان
این است که داغدار می بینی شان
با گله ای از سگان اسرائیلی
مشغول به کارزار می بینی شان
بر گور پدرهاشان بس خندیدند
این گله سگی که هار می بینی شان
ما منتقمانیم، پس این ها را
یک روز به روی دار می بینی شان...
*برای" آیات القرمزی " ماهی قرمز نوروز بحرین!
دریا چه بق کرده است، دریا کودکانه است
بی حرف، بی جاشو و بی موج و ترانه است
ترسیده از چیزی مگر دریا کز اینسان
با موج موجش رعشه های بی بهانه است
شور است اما شوری اش از جنس اشک است
انگار از پلک زمین اشکی روانه است
با بادها هم شوق بازی کردنش نیست
دریا که چون مرداب ها نیلوفرانه است
امشب چرا جز لو ءلوء خونین ندارد
امشب چرا چون لخته هایی بیکرانه است
در ساحل خونین آن سو دیده شاید-
شب را که گرم جستجو – خانه به خانه – است
رگموج هایش سوخته از بس که دیده
در نخلهاشان شعله سرگرم زبانه است
با ماهیان قرمز از دریا نگویید
دیگر نه آن دریای شعر عاشقانه است
از حیرت آلاله های ساحلش سرخ
دریا چه بق کرده است، بغضی جاودانه است
ملخ!
نه وحشت است که حیرت شکسته دلها را
گرفته فوج ملخ، موج موج دریا را
ملخ! هجوم ملخ بر مزارع گل سرخ!
ملخ وزیده و آشفته باغ و صحرا را
یهود امت احمد دوباره خیبری اند!
شکسته اند در خانه های زهرا را
سیاهکارتر از وحشیان سفیان کیست؟
که می درند جگرهای حمزه آسا را
نژادگان عرب! این حماسه های شکم!
به زیر پیل فکندند پیر و برنا را
به جنگ دخترکان رمیده آمده اند
دریده دیده خورشید این تماشا را
بهوش ای همه زالوفشان ساحل خون!
که موج گریه خبر کرده است دنیا را
بهوش کز همه تان هیچ هم نخواهد ماند
دمی که غیرت توفان گذشت دریا را
"دل رمیده ما را که باز می گیرد"
فغان ز خون جگری بی نگاهتان یارا !
آیات، ما شرمنده از مادر نشستیم
آتشفشفان خون شدیم از غم شکستیم
اما قسم بر خون که فریادت نمیرد
شمشیر خشم و خون بر این آیینه بستیم
ای آل صهیون ای یهود دین احمد
ما شیعه خیبرگشای شرزه هستیم
لبنان ندیدید ای شیوخ فتنه نجد
در سی و سه چون هیبت شارون شکستیم؟
دیری نخواهد بود روزی که شما را
بند از نفس چون سگ به دار از هم گسستیم
آیات را دیدید و دم از حرف بستید
گیرم نه مولان کرید آخر چه هستید؟
چون کودکان سرگرم بازی با ظهورید
دیوانگان، ظهر حضورش را شکستید
آیات دین، بحرین را در خون کشیدند
در چنگ مار منحرف زهری و مستید
اینان که در ساحل به خون آتش گرفتند
ناموس دین احمدند اما نشستید!؟
آخر کم از زنهای با غیرت نمانید
پیوند با حیدر چرا کم کم گسستید؟
سرگرم بازی با جهولان چموشید
گویا که از بند فریب آخر نرستید
*موج خون تقدیم به مردم مبارز بحرین
رها کن ای قلم! این نوبهار کاهل را
که موج خون زده برهم سکوت ساحل را
قلم! تفنگ شو! و هر نفس دم از او زن!
همیشه حق کند این سان ذلیل باطل را
ز خواب دست کشیدند مردم قبله
چرا شکسته کنند این نماز کامل را؟
شکست زلف کسی را شنیده اند اینها
که از صداش کند بوبصیر ، غافل را
صدای پای کسی که در این صدا پیداست
به لرزه می فکند یاغیان موصل را
ز خواب دست کشیدند و عالمی نگریست
به روی بوم عدوهای پای در گل را
به جای خواب محمد، شبی علی خوابید
تو هم مخواب که یاری کنی مذمل را
تمام این همه موج انعکاس یک سنگ است
بزرگ قافله بنموده ره قوافل را
□
تخلص من بیدل در این غزل عشق است
و عشق می کند امشب شهید این دل را
پنداشتی آدم شده ای آل خلیفه!؟
شیطان مجسّم شده ای آل خلیفه!
محصول دَمِ غرب تویی بادکنک شاه!
آمیز قشمشم شده ای، آل خلیفه!
از عقل، نحیف آمده ای لیک چه فربه-
از گردن و اِشکَم شده ای، آل خلیفه!
هربار که شیطان به سواری شده مایل
در محضر او خم شده ای، آل خلیفه!
یابو صفتی، شاخ و دمی هم که درآری
حیوان مسلّم شده ای ، آل خلیفه!
روزانه به وحشی گری بُلعجب خویش
چندیست که ملزم شده ای، آل خلیفه!
بحرین دو دریاست یکی اشک و دگر خون
خونریز دمادم شده ای، آل خلیفه!
«مَن یُفسِد و یَسفِک» که ملَک گفت تو بودی
خجلت ده آدم شده ای، آل خلیفه!
تو غرّه به سفّاکی و عالم همه داند
بدبخت دو عالم شده ای، آل خلیفه!
این است رکورد تو که از اسفل سافل
صد مرتبه هم کم شده ای،آل خلیفه!
ای شوم تر از نحر کن ِ ناقه ی صالح
چون زاده ی مُلجم شده ای، آل خلیفه!
هتّاک به قرآنی و ویرانگر مسجد
کافر صفت از دم شده ای، آل خلیفه!
هیهات حسینی به لب خلق و تو غافل-
از شور محرّم شده ای، آل خلیفه!
وقت است ببینیم که با آل سعودت
واصل به جهنّم شده ای، آل خلیفه!