سنگ و سیب
باور کنید چلچلهای شد، پرید سنگ
چرخی زد و به سمت خدا پر کشید سنگ
در سینهاش فرشته دمید آنقدر امید
تا یک شهاب شد، دل شب را درید سنگ
انگار از فلاخن «داود» میرسید
از کوه و از پرنده ندا میشنید سنگ
باران گرفت، بغض «ابابیل» هم شکست
تا قطره قطره بر سر آهن چکید سنگ
«والتین» که رنگ شاخهی «زیتونِ» سبز شد
تا «طور» بی کرانهی «سینین» دوید سنگ
از گریههای دختر «غزه» دلش گرفت
بر روی خاک عکس عروسک کشید سنگ
مردی برای پرچمشان طرح تازه داشت:
ترکیبِ سبز، قرمز، مشکی، سفید، سنگ
از جوی خون گذشت و یک سیب سرخ بود
وقتی به انتهای غزل میرسید سنگ
فرات و نیل
خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
نخواب آرام، برخیز و ببین تاریخ را کوروش!
که با فرعون میخندند فرزندان اسرائیل
لب خاخامها تورات را وارونه میخوامد!!
و ژان پل میزند، رد میشود از غیرت انجیل
برای کودکان، این قومِ برتر هدیهای دارند
هزاران خوشه آتش سامری آورده با زنبیل
بدون آتش نمرودها اینبار میسوزد
گلوی «الخلیل» از ذبح فرزندان اسماعیل
کجایی تک سوار سبز؟ تا با شاخهای زیتون
بباری مثل باران بر شب چشم انتظار ایل
و «سبحان الذی اسرا» بخوان تا «مسجد الاقصی»
بخوان! ای خواندنت شیرین تر از تنزیل جبرائیل
عصا بردار تا از شرق، یاران محمد(ص) را
شبانه بگذرانی از فرات اینبار جای نیل
فلسطین جوجههای کوچکش حالا ابابیلند
و خواب آخر پاییز میبیند سپاه فیل
آیات
«بحرین» یعنی دو دریا، یعنی دو آبی که اکنون
«قرمز»تر از نام «آیات»، توفان شعری شد از خون
ابیات او جان گرفتند، تصویر انسان گرفتند
وقتی سراپای شاعر تبدیل میشد به مضمون
وقتی سراپای شاعر تندیس آزادگی بود
هر بیت او لاله میشد هر صفحه یک باغ گلگون
یک رشته شور مردّف، یک شعله خشم مقفا
یک سینه فریاد منظوم، یک سوره آیات موزون
زل میزنم در نگاهت آنجا که بی پرده پیداست
آیینهای از نجابت در عمق چشم تو خاتون!
این زخمها بر تن توست، تا پرچم سرزمینت
باشد برای همیشه رنگش به خون تو مدیون
گل میکند لاله در خون، پر میشود عالم از عشق
وقتی که لیلا بخواند در سایهی بید مجنون
خوندی که بارون بگیره تا این دلا جون بگیره
تا بوی زیتون بگیره حتی سیاهیِ زندون