انتفاضه سرخ پاینده
انتفاضه،جوشش خون من است
قلب من از نور قرآن روشن است
رنگ سرخ کوه و خاک میهنم
کرده عاجز توپ و تانک دشمنم
قدس ما از خون ما خونین تن است
مام میهن زخمی اهریمن است
خانه وکاشانه مان ویران شده
این خرابه بیشه شیران شده
هرفلاخن تیر دشمن کُش شده
شیرمردان وطن دلخوش شده
شادمانیّ شباب از سنگهاست
باعث پاکیّ شان از ننگهاست
سالها دشمن به ما تازانده است
پاکبازان وطن را رانده است
هم برادر داده ایم،هم باب خویش
خون آنان فلب دشمن کرده ریش
مادران ازهجرشان بشکسته اند
خواهران از داغشان دلخسته اند
انتقام خون یاران حقّ ماست
محو دشمن رابگو جز ما که راست؟
سنگ ما کاری تر از تیر ستم
وین پلیدان زین سبب در رنج وغم
تیزی این سنگ ها چون ذوالفقار
لرزه افکنده است بر هر نابکار
پیروان مکتب شیر خدا
تابعان آن امام با وفا
داد ما را سرور آزادگان
قدرت هر حمله ای بر این ددان
درس جانبازی ز عباس دلیر
بر گرفتیم ونمودیم همچو شیر
خواهران،زینب صفت توفنده اند
همچو پتک آتشین کوبنده اند
قدس ادیان،عاقبت ازآن ماست
مسجدالاقصی درِایمان ماست
ما دلیران فلسطین زنده ایم
با شهادت هایمان پاینده ایم
سنگ
تانک و زره پوش مجهز روان
در پی آن لشکر شیطان دوان
مقصدشان غزه و قدس حنیف
نیت شان غارت و قتل سخیف
حمله سوی بیوت غزه کنند
قدس منزه به آتش کشند
شیر زنی سینه سپر کرده است
دخترکان را ز بلا رسته است
دیو پلید شرر آلوده دست
بر له طفلان به زانو نشست
طفل عرب رنگ ندارد به رو
تیر به کف عسکر بی آبرو
خرده جوان سنگ پران می دود
باد دمان نعره کشان می وزد
کامله مرد عرب رزمجو
سنگ زند بر سر تانک عدو
مرد کهنسال فراهیخته
سنگ به دامان جوان ریخته
تا بزند بر سر خصم دنی
تا ببرد خواب ز چشم شقی
در دست مسلمان زمان نماز
سنگ شود تندر آهن گداز
سنگ شود آتش سوزنده ای
گر بزند امت توفنده ای
چشمه تو هم سنگ فرا روی کن
چشم شیاطین بدان کور کن
دعوا با سنگ بسته
امشب می خوام قصه بگم، قصه صد غصه بگم
قصه یه شهر بزرگ، قصه میش و صدتا گرگ
یه شهر بود و یه کشور، یه قلعه و یه دلبر
یه شهر با صد ستاره، یه عشق هزار تا پیکر
داشت مردمی مهربون، مردمی مثل گلدون
خوب و صمیمی و یار، در کنار صد ایون
شهرمون بود با صفا، آروم و پاک و زیبا
اما قشنگی اون ، نبود زیاد پا برجا
یه شب هزار ستمگر، هزار تا مرد ظالم
ریختند به جون شهرو کشتند مردم عالم
هنوز که خیلی ساله، اونا نرفتند بیرون
همه اهل عشق رو بردند سوی گورستون
مردم شهر قصه، دارند یه صدتا غصه
کجای دنیا دیدی، دعوا با سنگ بسته
مقابل توپاشون، سنگ می زنند و فریاد
کجا هستند اونایی، که می رسند به بیداد
جونای بی گناه، میشن شکنجه ، زندون
کجا هستند اونا که، دم می زنن زبارون
پیروزی بوده باحق ،توی تموم دنیا
بازم برنده میشه ، توی محله ما
من می دونم که این شهر، این طور نمی کنه سیر
این شهر خدا رو داره، خدای رحمت و خیر
همیشه حول خودت روی میز می گردی
وگاه دشمن وگاهی عزیز می کردی
نشانه های شبیخون نشسته بر جانت
وجان هرچه مترسک شود به قربانت
ببین چگونه تبر ها به پشت رز رفتند!
وگرگها به کلاس زبان بز رفتند!
درخت روی زمین قطعه قطعه نازیباست
کویر حاصل اکرام ارّه برقی هاست
دلی که همدم باران نبود می سوزد
مترسکی که خیانت نمود می سوزد
هزاربغض فرو خورده تاول دهنت
زگیل سیب زمینی نشسته بر بدنت
میان پنجه شوم ستاره شش پر!
پرنده پر...وپدر پر... وکودکان پرپر
ببین چگونه جهان را به مرگ آغشتند
هرآنچه صلح و صفا بود در توراکشتند
وبعد صحنه مرگ تورا رها کردند
نگاهها به فرویدیسم اقتدا کردند
وبعد صحنه شصتی که رو به پایین است
تئاتر در وسط سینه فلسطین است
گلادیاتور زخمی ...نه! ... او نمی میرد
وکشته های تورا انتقام می گیرد
هنوز پیش تو تیمور جنگ می لنگد
وسنگ دست کسی عاشقانه می جنگد
کسی اصالت ما را به ما بچسباند
وپاره های تن غزه را بچسباند
طلوع کن که طلوعت برای ما خوب است
دل تمامی خفاشها در آشوب است
بجنگ با همه بذر دشمنی پاشان
بجنگ تا سده انقراض خفاشان
ومیخ آخرتابوت آخرین فرعون
صدای ضجه ی شیطان ترین فراماسون
بسنگ! شهر به امّید سنگ باران است
که سنگهای دلت انتفاضه گردان است
که هفت گاوکمی چاق! می خورنداینجا
کنار هم صدوپنجاه گاو لاغر! را
میان زمزمه ها ناگهان هیاهو شد
عقاب ! دست مترسک برای ما رو شد
ونیم کاسه تو روی کاسه ها پیداست
ودوزخی که سرانجام ارّه برقی هاست
ترانه های تو آهنگ مخملی! دارد
شباهتی به قوانین جنگلی دارد
حسن !به سمت مترسک نرو خطرناک است
هنوز مغز من و تو خوراک ضحاک است
از آن شبی که شبیخون زدند بیدارم
من از حکایت سلطان حسین بیزارم
وروزگار قشنگم همیشه می گاود
همیشه رد کسی را که هست! می کاود
کسی که هست!ولی نیست! عین تنهایی
درخت مرد! پرستو چرا نمی آیی؟
آی همســایه تو تفسیــرِ غــزل های منـی
تـــو مسلمــانی و از ریشـــه و آبـای منـی
سال ها پنجـــره ات بــازنشد رو به بهــار
سـروهاتان همه خشکیـد در انـدوه و غبــار
سـال ها چشـم تو جز بارش آوار نـدیـد
هیچ جز آتش و موسیــقی ی رگبـار نـدیـد
دلت از این همه اندوه تَرک خورد وشکست
بغض هایت پسِ آن کوه ترک خورد وشکست
نـــاله در وسعتِ آوارگی اََت آمـد و ماند
اشک بر غربت و بیچارگی اَت آمد و ماند
کوچه ها پُر شــده از خیمه ی بیـداد چرا؟
خـانه ی ظلـــم از انــدوهِ تــو آبـاد چرا؟
آی همسـایه بگو با تو شبِ سـرد چه کرد؟
با دلِ آینه ات ضـربه ی نامــرد چه کرد؟
بـا نگاهِ تــو من از درد به خـود می پیچم
مثـل آواره ی شبگـــرد به خــود می پیچم
آی همسایه تـو قربانی تــزویـــر شـدی
قبضه در قبضه پُـر از دشنه و شمشیـر شدی
شعله ی دربه دری حنجره ات سـوخته است
خانه و شهر و گُل و پنجره ات سـوخته است
قامتت خَـم شـده از بس نزدی پلک به هـم
چهره دَرهم شـده از بس نزدی پلک به هـم
آی مظلـــوم، دلـم خوب، تــو را می فهمد
شده معلوم، دلـم خوب، تــو را می فهمد
صبــر کن همسفـــر از راه کسی می آیـد
عــاقبـت از دلِ شب دادرســی می آیــد
خوبِ من، مهدی ی ما شافی ی تنهایی توست
چشـــمِ او شــاهدِ جغــرافی ی تنهایی توست
دگر از این همه بُن بست خبرنیست که نیست
بر تنِ شاخه ی تو زخم تبـر نیست که نیست
بــاز هم فصـل گل و خــوشه و گنـدم برسد
یــار می آید و پـایـان تهـــاجــم بـرسد
*آیاتی قرمز برای آیات القرمزی
نصر من الله و فتح القریب...
شعرم از خال و خط و گونه و لب برگشته
توبه کرده قلمم باز به تب برگشته
نگران است، پریشان و پر از دلشوره
رو به قرآن زده و آمده باز این سوره:
ایها الکفر! شما مدعیان "از نیل..."
روز نابودیتان است "باصحاب الفیل"
*
باز وقت سفر غم شده و پایم نیست
مثنوی چکه ای از درد غزل هایم نیست
قبه ام آه به چنگال بلا افتاده
گذرم باز سوی کرب و بلا افتاده
کوری چشم شما ماه قدم می کوبد
حرمی هست علمدار علم می کوبد*
*
شعر من سرد شده زرد شده چون پاییز
آمده از دل تاریخ دوباره چنگیز
کینه ای با خودش از قبر برون آورده
صلحی آغشته به نیرنگ، به خون آورده
یک طرف لشکر شادی طرفی غمگینی ست
قسمت دیگری از مستند آوینی ست
شورشی در دل هر پیر و جوان افتاده
رد خونی به روی نقشه ی شان افتاده
مثل یک موج به پا خاسته توفان دارند
قصد حفظ وطن و لولو و مرجان دارند
غرق در سوز، دعا، ناله لبالب آهند
لشکر دیگری از لشکر حزب الله اند
بی کفن آمده ها روی زمین می میرند
انتقام شهدا را به خدا می گیرند
حرف این قوم همین است_اگر چه بی برگ _
یا به پابوسی ارباب مشرف....یا مرگ
------------------------------------------------------------------------------------
1.لرزه می افکند آن دم که قدم می کوبد سر زینب به سلامت که علم می کوبد
یک حرم دل
دل سیه گشته است ، دنیا شب پرست
موسم رحل است از هر بود وهست
دل سبک دارد وحورایی کنید
حرمت از کف رفت همراهی کنید
خسته بالان خسته تر بنشسته اند
بال کبک عشق را بشکسته اند
از چه اینسان محو خاموشی شدند
همره جغد فراموشی شدند
فکر می کردند ما در غفلتیم
از تبار مردم بی همتیم
با دروغ وکذب همره می شویم
از طریق دوست گمره می شویم
غافلند از حال دلهای خراب
خانه می سازند اما بر سراب
در گمان و وهم پرپر می زنند
هیچِ هیچند وفقط در می زنند
ننگ بادا بر نوای یادشان
پوچ گردد هر چه فکر خامشان
فکر می کردند افتیم از نفس
لیک می سازند بهر خود قفس
یک قفس از جنس سرب آهنین
آه مردان ِمسلمان آتشین
آه مظلومیت زهرایِ ناب
آه ایثار علی در رختخواب
آه آن سیمای سبز آسمان
احمد مختار مبنای جهان
خانه الله ویران می کنند
خون به چشم مردم ایران کنند
قلبهامان روی هم بگذاشتیم
در حضور عشق آن را ساختیم
هر ستونش را ز رگهامان زنیم
از صدای ساز دلهامان زنیم
کوچه ،کوچه اشک مهمانی دهیم
عشق بازار است، ارزانی دهیم
شب پرستان شب پرستی می کنند
باده نوشیدند ومستی می کنند
از من وتو، ما بسازیم ورویم
همره خیل ملائکها شویم
تا نفس باقیست شیدایی کنیم
تا حریم عشق همراهی کنیم
برخیز ای مسلمان،بادرد هم نوا شو
بهر جهاد اکبر چون شاه کربلا شو
بر خیز ای مسلمان،خوابت حرام باشد
تا خفته ای به غفلت،این ظلم مدام باشد
بر خیز ای مسلمان،طفلان به خاک و خونند
گرگان دین به هر جا بی وقفه در جنونند
بر خیز ای مسلمان،راه نبرد بر گیر
یادی ز آتش و خون از آه سرد بر گیر
بر خیز ای مسلمان،تأخیر ننگ ننگ است
این دشمن قداره با مسلمین به جنگ است
بر خیز ای مسلمان،مسلمانی نه رنگ است
مسلمان مبارز سلاحش تکه سنگ است
بر خیز ای مسلمان،با قدرت و توانت
دوستی مشرکین را،پاک کن تو از روانت
بر خیز ای مسلمان،یک چهارم جهانی
در بر قوم اندک،چرا که نا توانی؟
بر خیز ای مسلمان،چون سیل خانمان کن
با نام حق شروع کن، دشمن را از میان کن
بر خیز ای مسلمان،چون کودک فلسطین
در خون خود فتاده در عشق دین و آیین
بر خیز ای مسلمان،سالهاست جنگ دین است
باور مکن ز مشرک که موضوع زمین است
بر خیز ای مسلمان،سلاح و توشه بر گیر
گر عاشق ولایی،زینجا راه سفر گیر
بر خیز ای مسلمان،آنجا جنگ و جهاد است
فردا روز قیامت،سوأل عدل و داد است
بر خیز ای مسلمان،هر گوشه جهانی
از خود دفاع کن ای دوست،با هر تاب و توانی
بر خیز ای مسلمان،نگو که در امانی
ببین که در کمینت،این جانوران جانی
بر خیز ای مسلمان،آزاده زندگی کن
تو خود مرد عمل باش پایان بردگی کن
بر خیز ای مسلمان،قدس عزیز تنهاست
طفلان به زیر آوار،آتش به جان زنهاست
بر خیز ای مسلمان،سالهاست جنگ دین است
آتش توپ دشمن بر جان این زمین است
بر خیز ای مسلمان،راهی جبهه ها شو
بشتاب سوی معشوق،از جان خود جدا شو
برخیز ای مسلمان،چون فریادی بلند است
بگسل بند اسارت،هر مظلومی به بند است
بر خیز ای مسلمان اگر ((حصین)) یاری
طناب وابستگی،از گردنت در آری
یک گوشه از خاک زمین انگار رنگین است
لبنان ترین سیب جهان امروز خونین است
پیداست بر ان سیب جای وحشی دندان
آدم !نه... حوا!نه...کاریست از شیطان
چنگی ست وحشی کال هارا سرخ می چیند
حتا بهشت سیب لبنان را نمی بیند
کافر شده آیات ناب تین وزیتون را
برسرزمین های مقدس مرزی از خون را-
-هی می کشد از آتش وضجه نواری سرخ
برزخم های خاک "غزه" پنبه زاری سرخ
ابری فرو خورده "بلندی های جولان" را
اما نه تعریفی نخواهد کرد باران را
برشاخه ی زیتون ها باروت می روید
جای همه گهواره ها تابوت می روید
ساکت!صدای انفجار بغض می اید
شاید بیاشوبد شبی خواب جهان ،شاید!
می بارد از چشمان سرخ بندر "حیفا"
باران خون دسته دسته شاه ماهی ها
با شکنجه، مرا بکُش بر دار
جسدم را به آب ها بسپار
من پُر از آفتاب خواهم شد
پدرم را بگو؛ یکی کم شد
جلگه را تا خلیج، می رقصم
چه کسی گفته از تو می ترسم؟
خواب دیدم درخت خواهم شد
پیش بُت ها نمی شود خم شد
گر چه سنگ اید، گر چه سنگین اید
سنگچین اید و ضربه می بینید...
از پسِ کوه، می رسی، کی صبح؟
مردِ نستوه! می رسی، ای صبح!
از گلوی تو آب می نوشم
با شهیدان، شراب می نوشم...
دست با دشمنانِ مان دادید
خانه را هم به میهمان دادید
خائنینِ مدینه و مکّه
خوب اسلام را نشان دادید
شعر خواندم؛ شکنجه ام کردید
کودکان را، به پاسبان دادید
روزی از ما سوال خواهد شد-
به کدامین گناه جان دادید؟
به همین «برگ» ها، به «آیات» اش
به همین ها که سوخت در آتش
میوه دزدان به باغ می آیند-
دسته های کلاغ، می آیند-
ولی این جاده رو به بن بست است
جاده، با رودخانه همدست است
تا گلاویز شد؛ شب و فانوس
رودخانه، رسید اقیانوس...
صفین در راه است ... به روز های بیداری
ای باد ! غمگین باش ، تنها برگ می ریزی
با ریشه می ترسی بجنگی باد پاییزی
با ریشه می ترسی بجنگی ، ریشه می ماند
فرهاد اگر افتاد ، جای تیشه می ماند
ای باد ، یادت باشد اینجا خاک شیرین است
اینجا قسم به تین و زیتون «طور سینین» است
باکی ندارد باغ وقتی برگ ریزان است
چشم جهان روشن که پایان زمستان است
مردان کفن پوشند ، وقتی باد می آید
آبی نمی نوشند ، وقتی باد می آید
دلدادگی باقی ست تا دلدار برگردد
با خاطرات روشن دیدار برگردد
این خاک آماده ست بوی خون بگیرد باز
تا قصه ی جنگیدن انصار برگردد
شبلی پرستان را بفرمایید بنشینند
منصور می خواهد به روی دار برگردد
نانی اگر در سفره هاشان نیست باکی نیست
خورشید شاید سوی گندم زار برگردد
مسجد به مسجد خون شده محراب ها امشب
وقتش رسیده از سفر مختار برگردد
ای باد جوشان است قلب مردها اینجا
دلتنگ باران است قلب مرد ها اینجا
این خاک سرمست صدای پای مالک هاست
آن جا که جای شیعه باشد جای مالک هاست
بر دوش مردان کیسه ی نان است این شب ها
حرفی نمی جوشد به جز تکبیر بر لب ها
شمشیر می خواهند مردانی که در راهند
وقتی شهادت نیست رضوان را نمی خواهند
خونی نمی ریزد اگر باران نمی گیرد
جز با شهادت رزم شان پایان نمی گیرد
تاریخ ! شاهد باش مرگ قاصدک ها را
دستی که بر می دارد از سفره نمک ها را
تاریخ ! شاهد باش هر خونی که می ریزد
از سوز پُر کرده ست یاد نی لبک ها را
آل سعود ، آن ها که می خواهند در کعبه
از ترس پر سازند اعجاز ترک ها را
آن ها که با یاد احد کابوس می بینند
هرگز نمی فهمند حرف شاپرک ها
تاریخ ! شاهد باش ده قرن است گمراهان
در خواب می بینند تاراج فدک ها را
***
ای شیعه ! پیکاری چو صفین است این شب ها
خونین ترین شب های بحرین است این شب ها
برای مردم مظلوم بحرین
شیعیان! فرصت دیر آمدن و کندی نیست
فرصت تنبلی و با همه کس تندی نیست
دهکده سطح زمین است که دارد آشوب
شده شیطان به همین تیغ کشی ها منصوب
باز در دهکده خون دلی افتاده به راه
موج آرام ولی ساحلی افتاده به راه
رقص شمشیر خداوند عجب دیدنی است
خار از دهکده با هلهله برچیدنی است
خاک بحرین در اندوه زمین گل کرده ست
عاشقی میل رسیدن به تکامل کرده ست
شیعیان! فرصت خوبی ست که عاشق بشویم
همنفس با گل زیبای شقایق بشویم
رد خون از سر و پیشانی بحرین روان
و همه اهل دلان از غم دل، دل نگران
موسم دل دل و صبر و سر پا ماندن نیست
موسم دیدن و از خوف و خطر خواندن نیست
باز هم ابرهه با لشکر فیل آمده است
کعبه بر هیبت شیعه به دخیل آمده است
یک نفر کاش غم و درد مرا می فهمید
معنی سوختن سرد مرا می فهمید
یک نفر کاش به خون کوچه ی ما سر می زد
خانه های تپش و عاطفه را در می زد
کاش مولای غریبان جهان می آمد
چشم نرگس به شقایق نگران می آمد
کاش می آمد و رخساره برافروخته بود
باز شهر دلش از غمزدگان سوخته بود
کاش می آمد و باران صفا می بارید
وسط کوچه ـ همین کوچه ـ خدا می بارید
مرد بارانی احساس می آمد ای کاش
تیغ طوفانی عباس می آمد ای کاش
چادر خاکی و دیوار و در و شیون و درد
چشم خیس و نگران و دل خون یک مرد
ضجه ی کودکی آشفته میان کوچه
شرر انداخته همواره به جان کوچه
کوچه امروز مسیر وزش طوفان است
چان پناه دل دیوانه فقط قرآن است
شیعیان! وقت قیام است قیام است قیام
کار ابلیس تمام است تمام است تمام
غم چرا؟! دوره طاغوت به پایان آید
مرد طوفان و خطر تا که به میدان آید
زخم تاریخی مان خوب شود غم مخورید
وضع این دهکده مطلوب شود غم مخورید
چند روزی فقط آیینه ی دریا ماندن
در بر موجِ پر از کینه سرِ پا ماندن
عاشقی رمز حیات است نمان دور از عشق
دوری از عشق، ممات است نمان دور از عشق
یکی از دور نه! نزدیک تو را می خواند
ذکر طوفانی لاحول ولا می خواند
تیغی امروز سرش را به مصاف آمده است
گریه را در وسط خون به طواف آمده است
چه کسی بود صدا کرد خودش را شیعه
یک دو رکعت غم و طوفان و خطر تا شیعه...
7 اردیبهشت 1390 – گراش
لشکر آتش واز سوی حجاز آمده اید
دیگر اینبار چه مکریست که بازآمده اید؟
قصدتان چیست؟ درین خانه مگر فاطمه است؟
که چنین در دلتان همهمه و واهمه است؟
آری از نام علی ظلم هراسان شده است
خوابتان سخت ازین قصه پریشان شده است
واژه واژه غم این قصه کلامی دارد
چه کسی گفت که این غصه تمامی د ارد؟
چه کسی گفت که فریاد غریبان دود است؟
چقَدَر راز دل لاله شگفت آلود است
باطنی تیره و سرشار شقاوت دارید
بس پلیدید که از فاطمه نفرت دارید
گر چه اینبار به یک نام دگر آمده اید
چشم خفاش و به اعجاز سحر آمده اید
خون این طایفه از دست شما میریزد
غافل از اینکه دل خفته به پا می خیزد
بحر طوفان زده را وقت خروش آمده است
خون این قوم دگر باره بجوش آمده است
گرچه عمریست به این غائله عادت دارید
چون درآتش زدن خانه مهارت دارید
هوش باشید که این موج صدایی دارد
لشکر ابرهه! این خانه خدایی دارد
بشنوید آه دل فاطمه را چون دیر است
آه زهراست که اینگونه گریبانگیر است
باز از نای شما شعر جنون می بارد
از هجوم غمتان آتش و خون می بارد
آه نفرین به نفسهای گناه آلوده
به دل سنگ و به دلهای زغم آسوده
می رسد روزبزرگی که عیان ماه شود
شرتان از سر این صاعقه کوتاه شود
درد و غم از گذر آه و دعا می شکند
برق شمشیر علی(ع) پشت شما می شکند
خلیج فارس چرا رنگ خون نمی گردی
بر این ملوک عرب واژگون نمی گردی
ببین ز کشور بحرین بحر خون جاریست
بیار موج که اینک زمان بیداریست
ببین که نام تو بی فارس دوست می دارند
وگاه هم عربی انتهاش می آرند
خلیج فارس بمانی تو تا ابد با فارس
به رغم حیله ی خنّاس های دشمن فارس
جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
باران گلگون
برای مردم باکرامت بحرین
صد آسمان خون است و ما گلگون نشستیم
خورشید را در بند شب، دلخون نشستیم
شیرازهی باران و شبنم دست دل بود
احساس آدم در خُم شیدای گِل بود
توفان شب آمد برادرها شکستند
نامردمان کشتند و مادرها شکستند
دندان شب بود و پدر زنجیر بر دست
نامردمان و شحنهها شمشیر بر دست
یکسو برادر خفته در خون، وای خواهر
آنسو شهادت خواهری را کرده باور
خسرو از اینسو عشق شیرین در سر او
شیرین از آنسو دیده پرخون، سرخگیسو
لوء لوء سراسر خون و وحشت، بوی باروت
باران تیر از هر طرف بر جان ماروت
خونابه در بحرین سر بر اوج دارد
«وادی به وادی خون پاکان موج دارد» (*)
•
خورشید فردا از دل دریا برآمد
آن سرخگوی آتشین با ما برآمد
دانگی از آواز خدا در گوشمان ماند
یک قطره از خورشید در آغوشمان ماند
با خضر راه از متن این شبها گذشتیم
امید را آواز بر لبها گذشتیم
رفتیم و شب را تا سحر آواز خواندیم
از قصهها، از غصهها، از راز خواندیم
رفتیم تا آنسوی فردا، دیده پرخون
تا متن دریا همسفر، آیینهگلگون
رفتیم تا ذهن صحاری، شور و شیدا
در چشم این آیینهها خورشید پیدا
رفتیم و شب را تا سحر تکبیر گفتیم
خیزاب خون را از لب زنجیر گفتیم
رفتیم و یوسف را درون چاه دیدیم
در آسمان چشم او صد ماه دیدیم
رفتیم و شولای سحر بر دوشمان بود
یک کهکشان خورشید بالاپوشمان بود
رفتیم تا الواح موسی را بخوانیم
در آسمانها نام عیسی را بخوانیم
رفتیم تا دستان احمد را ببوییم
آن آفتاب روح سرمد را ببوییم
از زخمهای جاده هم پروا نکردیم
جز در هوای عاشقی پر، وانکردیم
آنسو افق بود و سرودش در دل ما
در موجهای خیره احمد ساحل ما
*- این مصرع را از استاد علی معلم وام گرفتهام.
مثنوی دریا
به دل سوخته ی سوخته اش خندیدید
به غزل های برافروخته اش خندیدید
از خدا گفتن آیات خدا داغ شدید
مایه ی دلهره ی کوچه ی گلباغ شدید
اف به روتان! همه ی باغچه را داس زدید
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید
رو به سر ریز شدن کاسه ی صبر دریا...
هان ببینید کنون لشکر ببر دریا...
مثنوی آمده تا نعره ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا" بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا"؟...آری
واژه در واژه فقط پیچش ابرو؟... آری
خنجر واژه به آن ها که بدانی زند
به فلانی و فلانی و فلانی بزند
باز این طایفه با دشنه و تیغ آمده است
"سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است"
این جماعت پی عشق اند و به دریا راهی...
همه بی خانه ی عشق اند و به دریا راهی...
دل ز کف داده به دریا،همه مجنون، همه مست...
" پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست"
تا غبار از کف پاتابه ی شان برخیزد
کبر بیهوده ی صد کوه به هم می ریزد
خون این قوم اگر بند بیاید خوب است!
ید بیضا شده در بند بیاید خوب است!
وای اگر دست قضا حکم به اعجاز دهد
سنگ را بر کَنَد از خاک و به پرواز دهد...
وای اگر هق هق طوفانی دریا برسد
وای اگر وقت رجزخوانی دریا برسد
وای اگر نعره ی "من حیدری ام" را بزنند
به شکافی که به آن خانه علم را بزنند...
شده با خون، شده با آه؛ که می گیریمش
مکه از ماست؛ به والله که می گیریمش
ایهاالناس! حرام است، مبادا بروید!
حج کجا؟ عمره کدام است؟مبادا بروید!
راه این نیست که: "یک راست به حج باید رفت"
گاه فرمان رسد: ای قافله! کج باید رفت...
کعبه و سنگ بهانه است؛ خودش را دریاب...
مقصدت صاحب خانه است؛ خودش را دریاب...
جز پی فتح و ظفر، مکه مگر باید رفت؟
غیر از این باشد از این قافله در باید رفت...
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید
اف به روتان! همه ی باغچه را داس زدید
تا بشر هست شما خوار ابرنکبت ها
ننگ اسلام و نگونسار ابرنکبت ها
سر بدزدید ندزدید رفیق آمدنی است...
رقص شمشیر و سپس چرخش تیغ آمدنی است...
این قلم آن قلمی نیست که صد ریز شود
هر چه که تیغ خورد تیز شود تیز شود
این قلم آن قلمی نیست که بی سر برود
از بلاخیزی این معرکه ها در برود
این قلم آمده تا نعره ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "این تفروا؟" بزند
هر که با آل علی در پی شر می گردد
تیغ گم کرده و دنبال سپر می گردد...
از تمامی جهان مشت و لگد خواهی خورد
و به دستان یل فاطمه حد خواهی خورد
ما که هستیم چنین....؟! لشکر "آه"یم همه
و به فرماندهی حضرت "ماه"یم همه
ما کریمیم، کریم از همه درمی گذرد...
جز شما از همه ی نوع بشر می گذرد...
بنشانیم چنان خنجرمان را به سرت
که شود جن زده در قعر جهنم پدرت
بگذاریم کمی مزّه ی سم را بچشی...
بعد از آن نیز کمی طعم عدم را بچشی...
سرنوشتت همه مغضوب دو صد ایل شدن
بنشیند به دلت حسرت قابیل شدن
بنشیند به دلت داغ مسلمان کشتن
داغ مالک کشی و بوذر و سلمان کشتن
لشگر آه -ببین!- گردن غم را زده است
به شکافی که بَرِ کعبه علم را زده است...