این حق توست حق غزل گفتن از بهار
شب خوانی مکاشفه ای روشن از بهار
وقتی که شهر در قرق زرد گرگ بود
می خواستی اجازه ی گل چیدن از بهار؟!
با دست بسته، دستخوش تازیانه ای
ننویس خواهرم پس از این اصلن از بهار !
خواهر! تمام باغ لگد کوب تانک هاست
خواهر! کفن بدوز نخ و سوزن از بهار!
شلاق، حکم وحشی آل یزیدهاست
این وحشت همیشه ی اهریمن از بهار
از دور دست تپه ی زیتون می آوری
شعری شبیه وسعت یک خرمن از بهار
در شهر، روی دست تو تقسیم می شود
زنبیل های پونه و آویشن از بهار
از پشت آن دریچه ی مسدود گوش کن
در کوچه ها ترنم مردوزن از بهار
تا خواب« یک ستاره ی قرمز» نوشته ای
فانوس های یخ زده شد روشن از بهار
***
ای آیه ی شهید رسولان غزل بخوان
در بحر خون خوش است تتن تن تن از بهار
می خواهم از شما بنویسم اگر چه دیر
گسترده شد قلمرو چشم من از بهار
*به شیعیان مقاوم بحرین
بادی می آید از شیار تپه ی زیتون
بادی می آید باد! اماسخت دیگرگون
بادی که می خواند به آهنگ حجازی باز
دربحر ذوالبحرین هزاران مصرع موزون
بر جلجتا می خواند این باد اساطیری
هفت آیه ی تلمود را از صحف انگلیون
نعم الشمیم من قمیص یوسفی یامصر!
ریح فکیف الریح،ریح یبصرالمحزون!
بادست اما بردلش ابرخبرهایی ست
یعنی که شاعر !از حصارخود بزن بیرون
شاعر تمام حسن یوسف ها لگد کوبند
دربارش تیغ یهودا، دشنه ی شمعون
حس می کنم اما بهاری تازه درراه ست
سبزست فردای زمین ،والتین والزیتون!
به نیت هم صدایی با مردم شجاع و آزادی خواه مصر
فرعون باقی مانده !
عصا در دست ، چشمش خیره بر بی تابی نیل است
سواری خسته ، نه! پیغمبری دلواپس ایل است
می اندیشد به جزر و مد نیل و بر می آشوبد
می اندیشد به توفانی که در تورات و انجیل است
به توفانی که سر خواهد زد این بار از سر انگشتش
و می بیند بساط (( قبطیان )) یکباره تعطیل است
نگاهش خیره بر اهرام و فرعونا ن پی در پی
به روی نیل ، چشمش را نزول سوره ی فیل است
و یک فرعون باقی مانده را ناگاه می بیند
که چشمانش چه کافر کیش بر تاب و تب نیل است
سپس حس می کند خمیازه های مومیایی را
دو تکه ابر هم نزدیک شد ، (( طیرا ابابیل )) است !
نمی خواهد بفهمد ماجرای نا مبارک را
به نعشی مومیایی آخر او در حال تبدیل است !
بگو سی سال با ارابه ات آتش درو کردی
دلی سنگی که داری مطمئنا ارث قابیل است !
بگو سی سال دادی حکم بمباران دریا را
که ساحل ماهیان شیمیایی را به زنبیل است
همین فردا تمام نیشکر ها گل می افشانند
همین فردا که جشن طوطیان مصر تکمیل است
بادی می آید از شیار تپه ی زیتون
بادی می آید باد! اماسخت دیگرگون
بادی که می خواند به آهنگ حجازی باز
دربحر ذوالبحرین هزاران مصرع موزون
بر جلجتا می خواند این باد اساطیری
هفت آیه ی تلمود را از صحف انگلیون
نعم الشمیم من قمیص یوسفی یامصر!
ریح فکیف الریح،ریح یبصرالمحزون!
بادست اما بردلش ابرخبرهایی ست
یعنی که شاعر !از حصارخود بزن بیرون
شاعر تمام حسن یوسف ها لگد کوبند
دربارش تیغ یهودا، دشنه ی شمعون
حس می کنم اما بهاری تازه درراه ست
سبزست فردای زمین ،والتین والزیتون!