مرثیه
چگونه مرثیه خوان ابرها نباشم
در سرزمینی که همه ی رودخانه هایش
تو بودی
و همه ی ماهی هایش
دل بی قرار من!
یک روز....
از همان راهی که آن را بسته اید
بی گمان ،یک روز می آید بهار
بر خلاف میلتان رد می شود
از میان سیم های خاردار
بر خلاف میلتان گل می کند
در گلوی بلبلان آوازها
لاله می رویدهزاران،زرد و سرخ
در کنار چکمه ی سربازها
ابر های تیره باران می شوند
آسمان پر می شود از شعر و رنگ
هیچ کاری بر نمی آید دگر
از غل و زنجیر،از دست تفنگ
مطمئن باشید این کوه یخی
فتح خواهد شد به دست آفتاب
پیش چشم مات و مبهوت شما
می شود برف مسیر عشق،آب
شب آمده
دکمه های پیراهنش را باز کرده
و هر ستاره
سوزنی ست
که می دوزد چشمانم را
به در
به ماه
به راهی که از آن بازنگشته
می گویم
در همین نزدیکی ها با کسی شام می خورد
دلم اما
سر زدن به همه ی بیمارستان ها را
بیشتر دوست می دارد.