برای شاعره ی بحرینی و همه ی شاعرانی که قلمشان ، سلاحشان است.
... وَ گفت* : شعر تو را جاودانه خواهد کرد
که شعر در دل اعصار خانه خواهد کرد
و حرف اگر به دل آمد ، به دل نشست ، به دل ...
جرقّه می زند آخر ، زبانه خواهد کرد
نترس از این که نبینندت و نفهمندت
که شعر داوری منصفانه خواهد کرد
دل تو خون و نگاه تو خون و راه تو خون
وَ بغض از دل این خون جوانه خواهد کرد
که بغض راه نفس را اگر گرفت ، هم او
به سمت قلب سیاهی کمانه خواهد کرد
که شعر حرف خودش را نگفته می گوید
که شعر مَرد خودش را رها نخواهد کرد
نترس از تب فرعون . تو هم به نیل بزن
تو را همین فوَران جاودانه خواهد کرد
بهار با لب زیتون دوباره می خندد...
بهار موی تو را باز شانه خواهد کرد...
* حسین گلزار
*تقدیم به دل هایی که جنگ را تاب نیاورده اند...
توفان چه فرقی می کند در اصل با طوفان
وقتی که در هر حال ویرانی ست کار ِ آن
دشمن چه فرقی می کند با دوست وقتی که
خواهد شد از دستش همه دنیای تو ویران
این روزها فرقی ندارد در عرب از ظلم
آل امیه ! با خلیفه ! با بنی شیطان !!!
جامانده های کربلا را می کشند امروز
با تیرباران از زمین و آسمان ، آسان
از بس که خون دیدیم خون دادیم خون خوردیم
از بس به جز تلخی ندیدیم از همین دوران،
باید که خون بالا بیاریم از دهن هامان
باید نباشد غیر خون در چشم و بر دامان
یک سو زنان و پیرترها خسته و مجروح
یک سو هزاران کودک مظلوم ، سرگردان
یک سو لودرهای به مسجدها تجاوزگر
یک سو هزاران نوجوان در خون خود غلطان
اینجا یمن ، بحرین ، لبنان یا فلسطین است؟
می گیرد آیا ظلم ظالم عاقبت ، پایان ؟!
می آید آیا او که خونخواه شهیدان است؟
آیا مقدر نیست در این آسمان ، باران ؟!
آیا مقدر نیست شب پایان بگیرد ، بعد
چشم سحر هم وا شود بر دشت و کوهستان
ای سوشیانس ای مرد موعود ای مسیح ای مرد
ای پشت پرده ، پشت کوه و ابرها ، پنهان
کی می شود صبح طلوعت را ببارانی
بر این زمین خشک و بایر، بر تن بیجان
کی می شود پایان بگیرد با ظهور تو
این روزهای خون و آتش - درد بی پایان –
از هیچ بمب و ترکش و خمپاره ای ، گردی
ای کاش ننشیند به روی بال گنجشکان
از هیچ فالی ، بوی رنج و درد و ظلم و فقر
ای کاش ننشیند میان دست رمالان
ای کاش با لطف حضور او که موعود است
پایان بگیرد شب ، بخندد صبح بر انسان