برای فلسطین
ببین چه طالع شومی درون سر دارد
همین ستاره که در چشم خود شرر دارد
همین ستاره شش پر که موذیانه هنوز
به پاکدامنی خاک من نظر دارد
حرمسرای شیوخ عرب به کاخ سفید
درست از وسط این ستاره در دارد
زمین چنان مادر خاک کشور من را
چو داغ تازه ی فرزند بر جگر دارد
قدم به خاک فلسطین گذاشته فرعون
بگو به نیل دهد هر کسی پسر دارد
کنار هر پسری سنگ در سبد بگذار
وصیتی که اگر زنده ماند بردارد
بگو ز سینه مادر که صبر را بمکند
خدا همیشه پس از صبر خود ظفر دارد
خدا همیشه طرفدار صابرین بوده
صبور باش برادر خدا خبر دارد
شصت و سه سال بعد ...
زمین در گودالی به عمق تاریخ دست و پا می زند
شمر
با کت و شلواری جدید
به گندمهای تمام دنیا فکر می کند
به نانی که طعم نفت می دهد
امروز که اینها را می نویسم
شصت و سه سال از بستن راه آب می گذرد
شصت و سه سال از آخرین نفسی که زیتونها کشیدند
و هنوز رد موشک از گلوی شش ماهه ها پاک نشده
چشمان حرمله اوج گرفته اند
تا با فرکانس های قوی
حتی خبر شهادتمان را با تیر بزنند
خلخال پای رقاصه های عرب
گلوی بریده ی ماست
این روضه را هر شب BBCزمزمه می کند
و من خبر دارم که هیچ مردی از شنیدن آن دق نکرده است
حتی بر خویش هموار نمی کنند
رنج کشیدن آهی را
دنیا کوفه ی مکرری ست
در استقبال ما
که اگر بالای نیزه هم قران بخوانیم
لبهایمان را به آتش می کشد
اما پرندگان ما عقیم نیستند
آنها روی سنگ خوابیده اند
تا آزادی را به دنیا بیاورند!