زخمی تر از هر روز اکنون در تب و تاب است
رود خروشان – نیل – در اندیشه ی فرداست
روی خیابان ها پر از تکبیر می خواند
هر قطره اش بغضی ست، صد مشت است، پرغوغاست
باید مسیر راه را هموار تر سازد
سد کرده راهش را بُـتی همواره در تکرار
باید تبر بر دوش بردارد، بـیـآشوبد
درهم بریزد کاخهایی را که پابرجاست
موسی،عصایت را بیاور! مار می روید
هر گوشه لای سنگها ، از هر در و دیوار
دارند اسراییلیان از صلح می گویند!
خنجر درون آستین کهنه شان پیداسـت
یوسف ببین! دارد یهودا گرگ می سازد
با تکـه های این مثلث های سـردرگـم
پیراهنی بر روی دستانش پر از خون است
این یادگار کودکان "غزه" و "قانا" ست
***
فرعون از این آشفتگی کابوس می بیــند
افتاده زیر سنگفرشی از خیابان ها
امشب بیـا تاریخ ! با من باز هـم بنویس
این سرنوشت شوم ، سهم نامبارک هاست!
یک روز....
از همان راهی که آن را بسته اید
بی گمان ،یک روز می آید بهار
بر خلاف میلتان رد می شود
از میان سیم های خاردار
بر خلاف میلتان گل می کند
در گلوی بلبلان آوازها
لاله می رویدهزاران،زرد و سرخ
در کنار چکمه ی سربازها
ابر های تیره باران می شوند
آسمان پر می شود از شعر و رنگ
هیچ کاری بر نمی آید دگر
از غل و زنجیر،از دست تفنگ
مطمئن باشید این کوه یخی
فتح خواهد شد به دست آفتاب
پیش چشم مات و مبهوت شما
می شود برف مسیر عشق،آب
زیر تیغ نفاق آلسعود
میشود عشق مثله در بحرین
میتراود دوباره در عالم
عطر خورشیدی قیام حسین
فرصت همدلی و هم نفسی
روز همبستگی ملتهاست
نوبت اهتزاز آزادی
خاک در دست راست قامتهاست
شد جهان از شب ستم آزاد
با پیام نجات بخش امام
با سلام بلند بیداران
شد جهانگیر عزت اسلام
یمن و مصر و اردن ولیبی
همه جا رد پای بیداری است
باز امروز شور عاشورا
در دل پاک عاشقان جاری است
منتشر میشود قیام حسین
زیر باران موشک و باروت
دارد امروز امت اسلام
ریشه در خاک و شاخه ملکوت
همه از نسل آب و آینهایم
سنی و شیعه همدل و همراه
بال در بال و شانه در شانه
اهل یک آرمان و در یک راه
میرسد روزگار شیرینی
که همه زیر یک علم باشیم
در ره اعتلای آزادی
عهد بستیم همقسم باشیم
دارد تمام می شود این روزهای دیر
در ازدحام خسته بودن بدون عشق
حالا به جوش آمده بعد از هزار سال
در مویه های موی رگ شهر خون عشق
آری به جوش آمده در شهر غلغله ست
انگار کینه های کهن جان گرفته اند
آن بغض های زخمی و آن سینه های تنگ
امروز رنگ و بوی خیابان گرفته اند
از خاک شهر لاله قرمز دمیده است
از بام شهر کرکس و کفتار می چکد
از چشم های دخترکان یتیم شهر
هرشب هزار لؤلؤ تبدار می چکد
باید خلیج فارس از این داغ جانگداز
هی ماهیان مرده به دنیا بیاورد
باید جزیره از تب این درد لاعلاج
خون های خورده را همه بالا بیاورد
می دانم ای حماسه ترین شهر، زخم هات
هی تازه می شوند و دلت ریش می شود
پای غریبه وا شده در کوچه های تو
هر روز خانه های تو تفتیش می شود
آیات سرخ باغ تو اما نمرده اند
یک یک جوانه های تو تکثیر می شوند
دستان کودکانه شان مشت آهنین
خون گریه هایشان گل تکبیر می شوند
***
از عشق گفتم اول این شعر یادم است
گفتم تمام می شود این روزهای بیم
این فصل ها نوید بهارند صبر کن
"ما در پیاله عکس رخ یار دیده ام"
شاعر نبوده ام و نیستم. ادعایش را هم ندارم. طبع شعر هم ندارم و نه حتی "اهل کاشانم" و نه حتی تر "سر سوزن ذوقی" دارم. عروض و قافیه نمی شناسم و اگر هم بدانم پایبند آن نیستم. این چند پاره خط را هم برای خواهر شهیدی گفته ام که ذکر مصائبش خواب از چشمانم ربوده. اگر نمی گفتم از شدت نگفتن خفه می شدم:
گاهی میان حزن و بغض نمی توان گریست
گاهی میان بهت و زخم نمی شود شکست
گاهی میان قطره قطره ریزان اشک و شرم
افسانه جنون و خشم را نمی توان سرود
گاهی نفس بی رمق آمد و شد است
گاهی تمام آرزوی ت بی خبر شدن
گاهی نفس از غم بی شرمی عدو
خجلان ز سر کشی از کالبد تن است
اف بر ما و منی کز سکوت مان
خنجر به شرف می کشد آن نطفه خبیث
اف بر شیعه زاده همنشین شیخ
اف بر پول سیاه و سکوت پلید نفت
آیا شود که شیشه صبر علی (ع)
لبریز غیرت شده از خشم بشکند؟
آیا شود به تقاص نجاست سعود
--آن گرگ زادگان آل یهود--
دشداشه های سفید و مرقع و کبود
از خون پلیدی سرخ رنگ شود؟
نه، ما بنده صلاح و دولت و وزارتیم
نه، ما در بند ریاست، غلام سیاستیم
نه، ما شیعه زاده همراه شیخ و شاه
نه، ما شیعه زاده اهل سلامتیم!
ما اهل گفتگو، اهل مذاکره،
ما اهل دعوت از یزید اردنیم
ما اهل منطق و اهل مصالحه
ما اهل مصلحت، اهل اخوتیم
ما دست با دخترکان خوب روی غرب
از باب زهد و تشرع نمی دهیم
افسوس دست محبت به جای آن
با عین نجاسات داده ایم!
ما مدعی، ما ذاکر نام امام مان
ما جمعه به جمعه دعا است کارمان
ما اهل اشک و ناله و فریاد الفرج
ما خالی عزمیم، الفرج!
ما اهل جشن سپندار و عیش و رقص و ناز
ما اهل کوفه ایران و داریوش
ما مست خاطرات شهنشهی
ما بنده شاهیم در خفی
ما را فخر و مباهات کوروش است
ما را نسب به سیاوش، به رستم است
ما را چه به "آیات القرمزی"؟
ما را چه به بحرین و رافضی؟
ما خسته از نام حسین و علی و فاطمه
ما خسته تر از یاد شهادتیم
ما خسته ز برخورد سخت و جنگ و دود
ما خسته تر از آرمان و امام امتیم
غیرت کجاست؟ رفت در پی نقد پول نفت
ناموس چیست؟ رفت به حراج گفتگو
مردی کجاست؟ رفت در آغوش داریوش
اندوه چیست؟ رفت در پی جشن و شام و دف
چوب حراج بر شرف و غیرتم زدند
آن دم که سیاست شده است دین مان
وقتی که نه سیاست دیانت است
آن دم که سیاسی شده است مرام مان
دارد تمام می شود این روزهای دیر
در ازدحام خسته بودن بدون عشق
حالا به جوش آمده بعد از هزار سال
در مویه های موی رگ شهر خون عشق
آری به جوش آمده در شهر غلغله ست
انگار کینه های کهن جان گرفته اند
آن بغض های زخمی و آن سینه های تنگ
امروز رنگ و بوی خیابان خیابان گرفته اند
از خاک شهر لاله قرمز دیده است
از بام شهر کرکس و کفتار می چکد
از چشم های دخترکان یتیم شهر
هرشب هزار لؤلؤ تبدار می چکد
باید خلیج از غم ین داغ جانگداز
هی ماهیان مرده به دنیا بیاورد
باید جزیره از تب این درد لاعلاج
خون های خورده را همه بالا بیاورد
می دانم ای حماسه ترین شهر، زخم هات
هی تازه می شوند و دلت ریش می شود
پای غریبه وا شده در کوچه های تو
هر روز خانه های تو تفتیش می شود
آیات سرخ باغ تو اما نمرده اند
یک یک جوانه های تو تکثیر می شوند
دستان کودکانه شان مشت آهنین
خون گریه هایشان همه تکبیر می شوند
از عشق گفتم اول این شعر یادم است
گفتم تمام می شود این روزهای بیم
این فصل ها نوید بهارند صبر کن
" ما در پیاله عکس رخ یار دیده ام"